به نام خدا
سلام من نویسنده نیستم ولی خواستم برای اولین بار زندگی فردی رو بنویسم که تو خیالاتم خیلی بهش فکر کردم و از فیلم هایی که دیدم الهام گرفتم ♡
روی تخت دراز کشیده بودم و به لامپ سوخته اتاقم نگاه میکردم ... غرق در افکارم بودم افکاری که مانند طناب دور مغزم پیچیده شده بود ...گاهی اوقات فکر میکنم یک آدم حتی طاقت زجر کشیدن یک پروانه را ندارد اما در این زمانه هیچکس به فکر پروانه ها نیست ... همه در حال زندانی کردن همدیگر در تاریکی خود هستند
نفس عمیقی کشیدم و به گوشه اتاقم نگاه کردم ...مادرم ..جمیله ... در تاریکی ایستاده بود مثل همیشه چادر کهنه سیاهش را پوشیده بود و لبخند میزد ...
از تخت مانند مسخ شده ها بلند شدم و به طرفش رفتم .. بغلش کردم ... همه میگفتند منو جمیله شبیه هم نیستیم راست میگفتند...موها و مژه های سفید و چشمان آبی من کجا و موهای سیاه و پوست تیره مادرم کجا ... حق داشتند که اینها را میگفتند
جمیله هم مرا بغل کرده بود : الیاس همیشه یادت باشه نا امیدی یکی از نشانه های نابودی و نداشتن ایمان هست
همیشه همین را میگفت ... حتی بعد از ۹ سال که نیست باز هم حرف ها و زمزمه های او در گوشم میپیچید
نبود ..آغوشم را که باز کردم نبود همیشه همین بود مادرم نمیگذاشت من حرف بزنم او حرف میزد..او دستور میداد .. او حکم میداد و من ..پسرش ..الیاس باید فرمانبرداری میکردم
ادامه دارد .....