
در کودکی بسیار خجالتی و حساس بودم. وزن زیادی داشتم و صورتم به شکلی بود که مرا چاق تر از وزن واقعی ام نشان می داد. مادرم طرز فکر سنتی داشت و فکر می کرد شیک پوش بودن گناه است. او همیشه می گفت: لباس گشاد را همیشه می توانی بپوشی ، اما لباس تنگ زود پاره می شود و به همان شکلی که مطابق میل خودش بود به من لباس می پوشانید. من هرگز میهمانی نمی رفتم، حتی یک دلخوشی هم نداشتم و وقتی هم که به مدرسه رفتم، هرگز در فعالیت های گروهی و ورزشی شرکت نکردم. من به طرز بیمار گونه ای خجالتی بودم و همیشه احساس می کردم متفاوت از بقیهٔ افراد هستم.
وقتی بزرگ شدم با مردی ازدواج کردم که خیلی از من بزرگ تر بود. اما در رفتار های من تغییری خاصل نشد. خانواده شوهرم بسیار متشخص و سرشار از اعتماد به نفس بودند. آن ها تمام آن چیزی را که من می باید می داشتم ولی از آن محروم بودم را داشتند. تمام سعیم را کردم تا همانند آن ها باشم، اما نتوانستم. تمام تلاش های آن ها برای بیرون آوردن من از لاک خودم بیشتر باعث سرخوردگی من شد. من عصبی و آزرده شده بودم. از تمام دوستان دوری می کردم.حتی شنیدن صدای زنگ در، هم مرا عذاب می داد! یک شکست خورده واقعی بودم.
به ضعف های خودم واقف بودم و می ترسیدم که همسرم از آن مطلع شود. بنابراین هر گاه که در جمعی حضور داشتیم، نهایت سعیم را می کردم تا خوش مشرب باشم و بسیار در رفتارم مبالغه می کردم. همین مبالغه باعث می شد تا روزهای پس از آن غمگین و افسرده باشم. در نهایت آنقدر نا امید شده بودم که هیچ دلیلی برای زندگی نمی دیدم و به خودکشی فکر می کردم.
چه اتفاقی برای این زن غمگین افتاد؟
تنها کمی خوش شانسی ، کل زندگی مرا تغییر داد.
روزی مادر شوهرم برایم تعریف کرد که چگونه بچه های خود را بزرگ کرده است. او می گفت: مهم نیست که چه اتفاقی می افتد... من همیشه به آن ها اصرار می کردم که خودشان باشند... فقط خودشان باشند... این درست همان کاری بود که او انجام داد. ناگهان متوجه شدم تمام ناراحتی هایم فقط بخاطر این است که همیشه سعی کرده ام رفتاری داشته باشم که با آن سازگار نیستم.
از آن شب به بعد تغییر کردم. سعی کردم خودم باشم. در ابتدا به مطالعه خصوصیات شخصی خودم پرداختم و تلاش کردم بفهمم تا چگونه بوده ام. نقاط قوت خود را شناسایی کردم. تمام مطالب مربوط به رنگ ها و شیوه لباس پوشیدن را آموختم و دوستانی پیدا کردم. عضو یک سازمان کوچک شدم و وقتی آن ها مسئولیتی به من واگذار کردند، در ابتدا وحشت زده شدم. اما هر بار که سخنرانی می کردم اندکی بر شهامتم افزوده می شد.
این کار زمان زیادی طول کشید، اما امروز من کاملاً شاد و سرزنده هستم. برای تربیت فرزندانم از تجارب خود استفاده کرده ام و به آن ها گفته ام: مهم نیست چه اتفاقی می افتد، همیشه خودت باش.
دکتر جیمز گوردن گیلکی (james Gordon Gilkey )
می گوید: مشکل نارضایتی از خود ( همانند تاریخ، قدیمی است ) و ( همانند زندگی بشر، جهانی است ). مشکل نارضایتی از خود دلیل تمام اختلالات اعصاب، روان پریشی ها و بیماری ها است.
انجلو پاتری ( Angelo Patri ) در این رابطه می گوید: هیچ چیز درد آور تر از این نیست که که مجبور باشی ،همیشه در نقش کسی ظاهر شوی که قالب ذهن و جسم تو نیست.
ویلیام جیمز (wiliam james) وقتی متوجه شد که نیمی از افراد، تنها از ده درصد از مغز خود استفاده می کنند ، با افرادی که هرگز خود را نشناخته بودند صحبت کرد. به گفته او (( در مقایسه با آن چه که باید باشیم ، تنها نیمی از ما بیدار هستیم)) .ما تنها از بخش کوچکی از منابع روحی و جسمی خود استفاده می کنیم.
بشر، تنها با محدودیت ها زندگی می کند.
من و شما دارای چنین توانایی هایی هستیم، پس بیایید آن ها را با نگران شدن در مورد این که چرا مثل دیگران نیستیم هدر ندهیم.شما چیز جدیدی در این دنیا هستید. هیچ گاه حتی از روز ازل هم ، کسی همانند شما وجود نداشته است.
وقتی چارلی چاپلین برای اولین بارمی خواست روی صحنه برود، کارگردان اصرار داشت که چاپلین از یکی از کمدین های معروف آلمانی آن زمان تقلید کند. اما چاپلین تا زمانی که در نقش واقعی خودش ظاهر نشد، به هیچ جا نرسید.
داگلاس مالوچ ( Douglas Malloch ) هم در شعر خود این گونه می گوید:
اگر نمی توانی همانند یک صنوبر در بالای تپه باشی،
یک بوته در دره باش، اما بوته ای سر سبز در کنار دریاچه،
مهم نیست که برنده می شوی یا شکست می خوری، هر چه هستی بهترین باش.
برای توسعه رفتارهای روحی که ما را از نگرانی به آرامش و آزادی می رساند به یاد داشته باشید:
از دیگران تقلید نکنید.
خود را بشناسید و خودتان باشید.