من همانم درغروب هر روز نشسته گریه کرده
ناله کرده شکایت دارد شکوه کرده
از انهاکه میخورد سنگشان برسینه ام گویم چنان کرده
دلم خون گشت دگرلخته شده خون میان قلبیکه وفا کرده
به دوستانم عزیزانم نمیدانید جدااز هم با من چها کرده
به من گوید قلبم اشگ نریز گفت انها رابا خدا اشنا کرده
زمانی امدند با مهرو با عشق محبتها نثارکردند
ورفتند روز بعد بدگفته و بر من جفاکردند
کسانیکه برای انها جانم فدا کردم خدایا اشتباه کردم
نفهمید کسی درحقشان لطف وتمام کردم
مرا دیدند برای خاطر انها زمین خوردم ولی رفتند مرا انجا رها کردند
دو دستم را گرفتند ومرا پایین کشیدند ومرا از من جدا کردند
شکسته از وسط قلبم زند گاهی وگاهی نه
نمیبخشم کسانیکه مرا نقره داغ کردند
مرا با دروغهای شیرین در بندشان بستند اسیر کردند