ویرگول
ورودثبت نام
سهیلا غفاری
سهیلا غفاریسهیلاهنری قلم صاف اینستاjighe.khamoosh شعر مینویسم وعکس مفهومی میزارم شمارو دنبال میکنم
سهیلا غفاری
سهیلا غفاری
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

غروب

من همانم درغروب هر روز نشسته گریه کرده

ناله کرده شکایت دارد شکوه کرده

از انهاکه میخورد سنگشان برسینه ام گویم چنان کرده

دلم خون گشت دگرلخته شده خون میان قلبیکه وفا کرده

به دوستانم عزیزانم نمیدانید جدااز هم با من چها کرده

به من گوید قلبم اشگ نریز گفت انها رابا خدا اشنا کرده

زمانی امدند با مهرو با عشق محبتها نثارکردند

ورفتند روز بعد بدگفته و بر من جفاکردند

کسانیکه برای انها جانم فدا کردم خدایا اشتباه کردم

نفهمید کسی درحقشان لطف وتمام کردم

مرا دیدند برای خاطر انها زمین خوردم ولی رفتند مرا انجا رها کردند

دو دستم را گرفتند ومرا پایین کشیدند ومرا از من جدا کردند

شکسته از وسط قلبم زند گاهی وگاهی نه

نمیبخشم کسانیکه مرا نقره داغ کردند

مرا با دروغهای شیرین در بندشان بستند اسیر کردند



۳
۰
سهیلا غفاری
سهیلا غفاری
سهیلاهنری قلم صاف اینستاjighe.khamoosh شعر مینویسم وعکس مفهومی میزارم شمارو دنبال میکنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید