مدت زیادیست قلم نای نوشتن ندارد!
تمام واژهها در میان دردِ تنیده شده در افکارت پنهان شدند و تا قصد گفتن میکنی دردها قد علم میکنند و تو میمانی و سرگیجه و سردرگمی در میان واژهها و عدم توان در بیانشان و کشیده شدن رگهای سرت و خفقانی که در گلو حس میکنی و هزار حس دیگر که شما میدانید و من نمیدانم..! اگر بخواهم از شرح حال آن دقایقِ ناتوانی بنویسم تا طلوع خورشید میتوانم برایتان بشمارم و هربار بر سنگینی این حال اضافه کنم..!
هرچه هست قلم را خشکانده و کاغذ را و من را و تمام افکارم را در سردرگمی رها کرده..