نویسندهـیلعنتیـ·۱ روز پیشزیرِ آوار..تو را در میان دود و خاکسترلابهلای خرابههای شهرزیر آوارهمراه با نالهی مادران به غم نشستهدر کنار خاکهای به خون کشیده شدهزیر آوارتو را در…
نویسندهـیلعنتیـ·۱۶ روز پیشاگر گم شدم...اگر تنها گمگشته ای در دو جهانم دوست دارم اینگونه مرا به خاطر بیاوریمرا در میان آغوشتلابلای تمام خستگیهاهمراه بغضی که گلوگیر شدهدر کنار چشم…
نویسندهـیلعنتیـ·۱۸ روز پیشخط و نشانقلب مچاله شدهات را در دستانت بفشار!شاید خون لخته شده در رگهایش که راه بندانِ نفس شده بیرون بزند، جاری شود و خطوط خیابان را ببلعد!تا دیگ…
نویسندهـیلعنتیـ·۱۸ روز پیشتابِ بیتابِ قلممدت زیادیست قلم نای نوشتن ندارد!تمام واژهها در میان دردِ تنیده شده در افکارت پنهان شدند و تا قصد گفتن میکنی دردها قد علم میکنند و تو م…
نویسندهـیلعنتیـ·۲۳ روز پیشداستانداستان سرایی نمیکنم، ولی تو ماجرایی هستی در دل داستان زندگی من! چگونه این گرهی باز نشده را در میان گفتههایم بگنجانم که ساختار روایی به خ…
نویسندهـیلعنتیـ·۳ ماه پیشبه سمتِ تو میآیمدر رویابا دستهگلی زیبا و لباسی از حریر سفیدبه سمت تو میآیمو این آمدن هربار در حال وقوع استولی هیچگاهبه مقصد نمیرسمهنوز منِ رویاها نمی…
نویسندهـیلعنتیـ·۴ ماه پیشدمی آسودن..میدانم در این دیارامید را واژهای مضحک میپندارند،و خیالبافیهایم،تاییدی بر آن واژهی مضحکاند.چشمانم را میبندمو غرق میشوم در دنیای ناش…
نویسندهـیلعنتیـ·۴ ماه پیشمن..سالها با زیباییها در تضاد بودم. سالها نوشتم و پاره کردم. در خاطرم نیست چه تعداد ازدفترهایم را زمستان سال 92 وسط باغ مادربزرگ، نزدیک درخت…
نویسندهـیلعنتیـ·۴ ماه پیشکاش آوارگی را به جان میخریدیم...ذهنت را به هرچه گره بزنی، رها میشود و دقیقاً میچسبد به همان چیزی که قصد نداری حتی لحظهای از خاطرت بگذرد؛ چه رسد به درهمتنیدنش با افکارت…
نویسندهـیلعنتیـ·۴ ماه پیشچای آخر را با تو نوشیدهام..چای آخر را با تو نوشیدهامو حرفهای پایانی را در گوشهای تو زمزمه کردهامبعد از من؛ فنجان و ته ماندهی چای با هم به گفتگو مینشینند و شنی…