نویسندهـیلعنتیـ·۱۳ ساعت پیشدمی آسودن..میدانم در این دیارامید را واژهای مضحک میپندارند،و خیالبافیهایم،تاییدی بر آن واژهی مضحکاند.چشمانم را میبندمو غرق میشوم در دنیای ناش…
نویسندهـیلعنتیـ·۳ روز پیشمن..سالها با زیباییها در تضاد بودم. سالها نوشتم و پاره کردم. در خاطرم نیست چه تعداد ازدفترهایم را زمستان سال 92 وسط باغ مادربزرگ، نزدیک درخت…
نویسندهـیلعنتیـ·۷ روز پیشکاش آوارگی را به جان میخریدیم...ذهنت را به هرچه گره بزنی، رها میشود و دقیقاً میچسبد به همان چیزی که قصد نداری حتی لحظهای از خاطرت بگذرد؛ چه رسد به درهمتنیدنش با افکارت…
نویسندهـیلعنتیـ·۹ روز پیشچای آخر را با تو نوشیدهام..چای آخر را با تو نوشیدهامو حرفهای پایانی را در گوشهای تو زمزمه کردهامبعد از من؛ فنجان و ته ماندهی چای با هم به گفتگو مینشینند و شنی…
نویسندهـیلعنتیـ·۱۲ روز پیشفرار راه رسیدن استهرچه میگذرد، بیشتر به این پی میبرم که همیشه هم کسانی که فرار را برگزیدند، ترسو نبودند.هرچه به لایههای زیرین خودم برمیگردم، بیشتر به سوی…
نویسندهـیلعنتیـ·۱۲ روز پیشتقلااین روزها، برخلاف همیشه، حس میکنم جلوتر از زندگی حرکت میکنم.نه از سرِ شتاب،از سرِ ناهماهنگی.پیش میروم و ناگهان متوجه میشوم بیش از انداز…