نویسندهـیلعنتیـ·۲ ماه پیشبه سمتِ تو میآیمدر رویابا دستهگلی زیبا و لباسی از حریر سفیدبه سمت تو میآیمو این آمدن هربار در حال وقوع استولی هیچگاهبه مقصد نمیرسمهنوز منِ رویاها نمی…
نویسندهـیلعنتیـ·۲ ماه پیشدمی آسودن..میدانم در این دیارامید را واژهای مضحک میپندارند،و خیالبافیهایم،تاییدی بر آن واژهی مضحکاند.چشمانم را میبندمو غرق میشوم در دنیای ناش…
نویسندهـیلعنتیـ·۲ ماه پیشمن..سالها با زیباییها در تضاد بودم. سالها نوشتم و پاره کردم. در خاطرم نیست چه تعداد ازدفترهایم را زمستان سال 92 وسط باغ مادربزرگ، نزدیک درخت…
نویسندهـیلعنتیـ·۳ ماه پیشکاش آوارگی را به جان میخریدیم...ذهنت را به هرچه گره بزنی، رها میشود و دقیقاً میچسبد به همان چیزی که قصد نداری حتی لحظهای از خاطرت بگذرد؛ چه رسد به درهمتنیدنش با افکارت…
نویسندهـیلعنتیـ·۳ ماه پیشچای آخر را با تو نوشیدهام..چای آخر را با تو نوشیدهامو حرفهای پایانی را در گوشهای تو زمزمه کردهامبعد از من؛ فنجان و ته ماندهی چای با هم به گفتگو مینشینند و شنی…
نویسندهـیلعنتیـ·۳ ماه پیشفرار راه رسیدن استهرچه میگذرد، بیشتر به این پی میبرم که همیشه هم کسانی که فرار را برگزیدند، ترسو نبودند.هرچه به لایههای زیرین خودم برمیگردم، بیشتر به سوی…
نویسندهـیلعنتیـ·۳ ماه پیشتقلااین روزها، برخلاف همیشه، حس میکنم جلوتر از زندگی حرکت میکنم.نه از سرِ شتاب،از سرِ ناهماهنگی.پیش میروم و ناگهان متوجه میشوم بیش از انداز…