هرچه میگذرد، بیشتر به این پی میبرم که همیشه هم کسانی که فرار را برگزیدند، ترسو نبودند.
هرچه به لایههای زیرین خودم برمیگردم، بیشتر به سوی فرار سوق داده میشوم، و هرچه بیشتر به فرار فکر میکنم، با خیال راحتتری قرار را انتخاب میکنم!
در این تضادِ عقلناپذیر گیر افتادهام؛ نه راهِ پس دارم و نه راهِ... راهِ پیش دارم، اما همراه است با استرس، دوگانگی، نرسیدن، خستگی و پوچی.
به گمانم اصلا نباید از ترسو خطاب شدن واهمهای داشته باشیم؛ ناگزیر فرار را انتخاب میکنیم، چرا که در نهایت به قرار خواهیم رسید.