دست سکوت بر گریبان آدمها چنگ انداخته و هربار بیشتر میفشارد. تا جایی که خون بالا بیاوری و خسخس نفسهایت را بشنود و صدای خرد شدن دندانهایت آزارش دهد.
صدای در گلو ماندهات آزاد میشود و تمام وجودت به لرزه میافتد و چشمهایت آخرین اشک را روی گونههایت میلغزاند.. تو دنیا را با تمام عذابهایش بالا آوردی و حالا همانند کودکی معصوم گوشهی خالی ذهنت زانو به بغل کشیده و برای همیشه بخواب.
کاش همینقدر سهل و ممکن بود..
کاش نکبت روزگار کمی سبکتر و آسانتر به انتها میرسید و ما در این دور باطلِ خیالبافیها، دست و پا نمیزدیم..
کاش بلدِ روزگار بودن را میدانستیم و به هر راه و بیراهه، انتهای به پوچی رسیده را نمیرفتیم.
کاش پیچشِ سختِ واژههای حلقه زده در خیالم را میدانستم، مینوشتم و از این گردابِ تهی از معنا، رها میشدم..
نیست..
قرار بر این نیست به آسودگی برود
نشد و نخواهد شد...