سالها با زیباییها در تضاد بودم. سالها نوشتم و پاره کردم. در خاطرم نیست چه تعداد از دفترهایم را زمستان سال 92 وسط باغ مادربزرگ، نزدیک درخت صنوبر به آتش کشیدم و اشکی نریختم. نمیدانم چه تعداد فایل از نوشتههایم را شهریور سال 94 از آرشیو پاک کردم و پاییز سال 96 چند دفتر شعر را در انجمن شاعران به دوستی سپردم و خداحافظی کردم. هیچگاه توان داشتن و دیدن زیباییها را نداشتم. باران مرا به وجد نمیآورد و هرگز گیاهان را سبز نمیدانستم و به روی عشق نمیخندیدم! چرا که صاحب تمام زیباییها بودم و از داشتنشان محروم. تمام افکارم خلاصه بود در حضورشان و .. بگذریم.
همیشه نوشتم که پایان سختیها رسیدن به زیباییست، به شرط ماندن و نفس کشیدن...