ذهنت را به هرچه گره بزنی، رها میشود و دقیقاً میچسبد به همان چیزی که قصد نداری حتی لحظهای از خاطرت بگذرد؛ چه رسد به درهمتنیدنش با افکارت…
کاش آوارگی را به جان میخریدیم و اینچنین درگیر ذرات تهوعآور زندگی نمیشدیم.
میگویم ذرات، چون به چشم کسی نمیآید؛ گاه حتی به چشم خودت. اما در زمان مناسبش، چنان بر جانت رخنه میکند که میخواهی هرچه زیستی را استفراغ کنی روی تمام خیالبافیهای احمقانهات.
خط ممتدی برای زندگیات وجود نداشت و ندارد.
همیشه با شیب زیاد؛ یا رو به بالا یا رو به پایین.
گاه نفس میبُریدی و گاه ترمز.
هر بار جانت به لب رسید و باز برگشتی.
هر بار به واژهی حماقت میرسی و دوباره، میانش امنیتی میسازی؛از جنس خودت، برای خودت، به خیالِ خودت.
کاش میشد زیر این میزِ چیدهشده از تمام لحظات خوب و بد زد، همهچیز را بر هم ریخت و ناپدید شد.
بود و نبودت یکی میشد
و خلاص.