ویرگول
ورودثبت نام
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـت ت 1950
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

قرار بر این نیست

دست سکوت بر گریبان آدم‌ها چنگ انداخته و هربار بیشتر می‌فشارد. تا جایی که خون بالا بیاوری و خس‌خس نفس‌هایت را بشنود و صدای خرد شدن دندان‌هایت آزارش دهد.

صدای در گلو مانده‌ات آزاد می‌شود و تمام وجودت به لرزه می‌افتد و چشم‌هایت آخرین اشک را روی گونه‌هایت می‌لغزاند.. تو دنیا را با تمام عذاب‌هایش بالا آوردی و حالا همانند کودکی معصوم گوشه‌ی خالی ذهنت زانو به بغل کشیده و‌ برای همیشه بخواب.

کاش همینقدر سهل و ممکن بود..

کاش نکبت روزگار کمی سبک‌تر و آسان‌تر به انتها می‌رسید و ما در این دور باطلِ خیال‌بافی‌ها، دست و پا نمی‌زدیم..

کاش بلدِ روزگار بودن را می‌دانستیم و به هر راه و بیراهه، انتهای به پوچی رسیده را نمی‌رفتیم.

کاش پیچشِ سختِ واژه‌های حلقه زده در خیالم را می‌دانستم، می‌نوشتم و از این گردابِ تهی از معنا، رها می‌شدم..

نیست..

قرار بر این نیست به آسودگی برود

نشد و نخواهد شد...

۰
۰
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ
ت ت 1950
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید