تمام دنیا از حوصلهام خارج است.
تمام فلسفههای وجود،
تمام مسئلههای خیام،
تمام حقایقِ خاکگرفتهی تلقینشدهی نامفهومِ باطل...
تمام دنیا از حوصلهام خارج است.
غبار گرفته نگاهِ مردم را
خاکسترِ مرگ نشسته بر «زندگی»
آخ...
از این واژه.
داغیست بر روحِ به تاراجرفتهام.
نوشتنش،
گفتنش،
شنیدنش...
آهنِ گداختهایست
بر کامِ به تلخی نشستهام.
واژهی غریبیست.
روزگاری
بوی نان تازه میداد؛
بوی خنکای عصرِ پاییز،
گرمای شبهای زمستان،
عطرِ درختانِ پربار،
بوی هندوانهی ظهرِ تابستان.
از تمامش،
هیچ نماند
جز...
سیاهی.
به تباهی گرهاش زدند.
نمیدانم
به عقوبتِ کدام گناه،
مهرش کردند.
تمام دنیا از حوصلهام خارج است.
تمام کارهای نکرده،
خیالهای نبافته،
راههای نرفته...
تمامش را
برای اهلش گذاشتم.
من،
در همین فلسفهی پوچِ بودن،
میمانم...
تا
تمام شود...