سالها فکر میکردم زندگی، تکراریِ محض است؛ خطی صاف که هیچ انحرافی ندارد و عقربههای ساعت، فقط برای گذراندنِ زمان، نه برای زیستن، میچرخند.
سکوتی سنگین، مثلِ برفی که نه فقط زمین، که روح را هم میپوشاند و هیچ صدایی را به گوش نمیرساند.
من در آن روزها، نه غرق شده بودم و نه در بیابان؛
من فقط " نبودم " ..
فقط منتظرِ غروب بودم تا شاید پایانِ روز، پایانِ انتظارِ من هم باشد.
اما ناگهان… آسمانِ خاکستریِ درونم شکافته شد.. نه با طوفان؛ نه با آتش و نه با هیجانی که همه چیز را ویران کند!
" با آرامشی ترسناک و زیبا "
مثلِ قطرهای باران که روی شیشهی خشکِ یک روزِ گرم میخورد و ناگهان، تمامِ وجودِ شیشه را زنده میکند .. یا مثلِ نسیمی که از لایِ پنجرهی بستهی اتاقِ تاریک میگذرد و گرد و غبارِ سالها را از رویِ قفسههای ذهنم میپراکند.
هنوز نمیدانم این حس چیست.
نه هیجانِ اولِ آشنایی است، نه عشقِ دیوانهوارِ فیلمها..
این؛ یک " آشناییِ عمیق " است !
انگار من سالها در انتظارِ موسیقیای بودم که نتهایش را فراموش کرده بودم، و تو ناگهان شروع به نواختن کردی..

شبها دیگر آنقدرها هم تاریک نیستند .. ماه، دیگر فقط یک ناظرِ خاموش نیست؛ او مثلِ چراغی است که مسیرِ من را روشن میکند ..
ستارهها، دیگر نقاطی کوچک در آسمان نیستند؛ آنها مثلِ چشمهاییاند که در تاریکیِ شب، به من پلک میزنند
و سکوتِ اتاق، دیگر سنگین نیست؛ تبدیل شده به موسیقیای بیکلام، که روح را نوازش میکند!
یه نوری که نمیبینمش، اما حسش میکنم. مثلِ عطرِ چایِ تازهای که صبحها فضا را پر میکند، بدون اینکه من آن را دم کرده باشم:)
شاید زود باشد بگویم… شاید این فقط یک توهمِ لحظهای باشد، مثلِ رویایی که صبحها محو میشود.. اما حقیقت این است که من، برای اولین بار بعد از سالها، دارم " منتظرِ فردا " میمانم!
نه برای اینکه فردا چه میخواهد بشود؛ بلکه برای اینکه میدانم یک نفر هست که میتواند این انتظار را شیرین کند
گاهی فکر میکنم شاید دیوانه شدم.. اما نه!
« این دیوانگی نیست؛ این آگاهی است »
این همه فکر کردن به یک نفر، مثلِ سوزاندنِ خودم نیست؛ مثلِ روشن کردنِ شمعهایی است که سالها خاموش بودند.
وقتی به چشمانم در آینه نگاه میکنم، لبخندی کوچک و واقعی میبینم .. لبخندی که سالها بود از روی صورتم پاک شده بود..
چشمهایم دیگر آنقدرها هم خسته نیستند.. این آدم، حتی اگر فقط یک پیامِ کوتاه باشد، کلِ روزم را متحول میکند !
حتی اگر فقط یک نگاهِ دزدکی باشد، کلِ روزم را متحول میکند.
این تغییر، تصادفی نیست؛ این،
نتیجهی یک انتخابِ آگاهانه است.

من دیگر آن آدمِ قبلی نیستم ..
من کسیام که حالا امید را با چشمان خودش میبیند .. امیدی که از دلِ روزهای گذشتهی من بیرون آمده است ..!
شاید ترسناک باشد .. شاید خطرناک باشد؛ مثلِ راه رفتن روی لبهی پرتگاه ، یا پرواز کردن با بالهایِ پاره؛ بدون اینکه مطمئن باشی به زمین میرسی.
اما با این حال، دیگر نمیخواهم به عقب برگردم
نمیخواهم دوباره به آن قفسِ امنِ تنهایی برگردم
میخواهم این مسیرِ ناشناخته را ادامه دهم ..
حتی اگر پایانش، درد باشد!
چون حالا من چیزی برای از دست دادن دارم
و این داشتن ارزشِ هر ریسکی را دارد..
قلبم، ریتمی جدید پیدا کرده است و من… دارم یاد میگیرم که دوباره امیدوار باشم.
حتی اگر این امید؛ مثلِ شمعِ ضعیفی وسطِ طوفانِ زندگیام بسوزد.. میخواهم این شمع را نگه دارم.
میخواهم بگذارم نورش، راهم را روشن کند
میخواهم بگذارم گرمایش یخهای قلبم را آب کند.

دیگه دنبالِ هیجانِ لحظهای نیستم.
دنبالِ اون آرامشیام که وقتی کنارمی، زمان وایمیسه.
همین که میدونم جایی هست که میتونم بدونِ نقابِ زندگی، خودم باشم .. همین کافیه تا تمامِ ترسهایِ دیروز،. بیمعنی بشن.
تو رو نمیدونم، اما من امروز، فردا و همیشه رو فقط با تو، دوست دارم ..
نه به عنوانِ یک رویا، بلکه به عنوانِ یک واقعیتِ تازه و این؛ آغازِ یک بیداری است.🩶
( دوستت دارم؛ )
_مآهور