سلام به همگی، یا بهتره بگم سلام به خودم که امروز دلم خواست بازم یه دلنوشتهی طولانی و پر از حس رو اینجا ثبت کنم.
مدتی بود که احساس میکردم یهچیزی کم دارم، یه چیزی که بتونه حرفهای توی دلم رو بیرون بریزه و انگار همین سریال "لحظه گرگ و میش" همون بهانهای شد که من دوباره قلم( یا بهتره بگم کیبورد! ) دست بگیرم.
راستش رو بخواین، این سریال با همهی فراز و نشیبهاش، یهجورایی من رو با خودش برد یه دنیای دیگه، دنیایی که بعضی وقتا خیلی شبیه زندگی واقعی ماست و بعضی وقتا.. خب، بضی وقتا اونقدر عجیب و غیر ممکنه که فقط توی قاب تلویزیون میشه دید.
از همون قسمت اول، شخصیت یاسمن با اون همه سختی و فشاری که روی دوشش بود، من رو جذب کرد. اما چیزی که واقعا قلبم رو به تپش انداخت و اشک رو به چشمم اورد؛. مآدری کردن خالصانهاش برای سوگند بود. اینکه یاسمن، مادری که بچهاش نیست، رو مثل گوشت خون خودش دوست داشته باشه، فداکاری کنه و تمام وجودش رو وقفش کنه؛ واقعا قابل ستایشه. این حجم از عشق بیقید و شرط، چیزیه که شاید توی زندگی واقعی کمتر ببینیم. و بعد اون اتفاق عجیب تر: " بعد طلاق هم سوگند کنار یاسمن موند! " این نشون میده که گاهی پیوندهای عمیقتری بین آدمها شکل میگیره که از خودِ سند ازدواج هم محکمتره.
اما داستان به همینجا ختم نمیشه. پیچیدگی روابط بعد از طلاق، همیشه یه بحث داغ بوده. ارتباط سروش و یاسمن بعد از جداییشون، و اینکه چطور تونستن با وجود اینکه زن و شوهر نبودن؛ یه احترام و درک متقابل رو حفظ کنن، خیلی برام جالب بود. تازه، وقتی یاسمن با حامد ازدواج کرد و سروش هم زندگی خودش رو شروع کرد، باز هم این ارتباط دوستانه حفظ شد! « انگار یه درک نانوشته بینشون بود که نباید از هم دور بشن . »
و بعد هم میرسیم به یکی از جذابترین بخشهای سریال برای من: " دیدارهای چندبارهی سروش و حامد و گپ زدنشون. "واقعا؟ یعنی ممکنه مردی که حالا همسرِ زنِ طلاق گرفتهی دوست دیگهاش هست، انقدر راحت باهاش رفیق باشه و حرف بزنه؟ اونم بدون هیچ حسادتی، بدون هیچ کنایهای؟ . اینکه حامد هیچ مشکلی با ارتباط یاسمن و سروش نداشت و حتی مثل کوه پشتشون بود؛ نقطهی عطفی بود که من رو به فکر فرو برد.این سطح از بلوغ و بزرگواری،واقعا تحسینبرانگیزه!
انگار حامد فهمیده بود که عشق واقعی، به معنی "مالکیت" نیست، بلکه به معنی "حمایتوخوشبختی" طرف مقابل؛ حتی در کنار کس دیگهست.

و قسمت چهارم که از نظر من حتی از قبلیها هم جالبتر بود: "پذیرش کامل حامد. " حامد فقط محمد، پسر یاسمن رو قبول نکرد، بلکه سوگند رو هم با آغوش باز پذیرفت و با هردوتاشون مثل یه دوست خوب و پدر مهربون رفتار کرد.
این یعنی ساختن یه خانوادهی جدید، یه خانوادهی واقعی که اساسش بر پایهی ‘عشق، احترام و درکه’ نه فقط یه رابطهی سمی. دیدن اینکه چطور حامد تونست این چهارچوب رو بپذیره و نه تنها مشکلی نداشته باشه، بلکه عضوی فعال و حامی در این خانوادهی جدید باشه؛ واقعا من رو تحت تاثیر قرار داد.
— این سریال، یه جورایی به من نشون داد که شاید اون چیزایی که ما توی زندگی واقعی "غیرممکن" یا "خیلی کم پیش میاد" میدونیم، اگه پر از عشق و درک متقابل باشه؛ میتونه اتفاق بیفته ..
"لحظه گرگ و میش"، فقط یه داستان نبود، یه جور آرزو بود برای دنیایی که توش انسانیت، فداکاری و عشق، حرف اول رو بزنه. دنیایی که توی اون، روابط پیچیده، به جای اینکه باعث جدایی بشن، آدمها رو به هم نزدیکتر میکنن.

/ حالا که این دلنوشته رو نوشتم و تموم شد، حس میکنم یه بخشی از حرفهای دلم رو بیرون ریختم. ممنون که تا انتها همراهم بودین. امیدوارم این دلنوشته؛ مثل یه فانوس توی لحظههای گرگ و میش زندگیتون، یه نور کوچیک و دلگرم کننده بهتون هدیه داده باشه. تا نوشتهای دیگه؛ بدرود!🤎
_ مآهور