دلم برای خندیدن از تهِ دل تنگ شده ..

یادم نمیاد آخرین بار کی از تهِ تهِ دلم خندیدم!
از اون خندههایی که آدم حس میکنه قلبش از جاش درمیاد، از اون خندههایی که اشک رو گوشهی چشم مینشونه و تا تهِ دل آدم میره.
« من عاشق خندیدنم ! » حتی وقتایی که حالم بده، باز هم میخندم.. ولی بیشتر وقتها اون خندهها مالِ من نیستن - مصنوعین، دروغین؛ یه لبخندِ بیجون که فقط روی صورتم جا خوش کرده، نه روی دلم:) انگار دلم خیلی وقته یادش رفته چطور باید سبک بشه! تا الان، هیچوقت از تهِ دلم نخندیدم اما گریه چرا؛ بارها، بارها، بارها... از تهِ دلم گریه کردم. از اون گریههایی که انگار یه دست نامرئی میاد و گلوت رو میفشاره؛ جوری که یهو نفس کشیدن هم یادت میره، جوری که فقط بغض میمونه و چشمهایی که خیس میشن و هیچی جز خستگی نمیگن. حرفای دلم رو هیچوقت کسی نشنید. اما من... منِ ماهور، همیشه تمام تلاشم رو کردم که حرفِ دلِ بقیه رو بشنوم. که بفهممشون. که بهشون اهمیت بدم. که وقتی دلشون پره، یکجوری یه گوشهی امن براشون باشم. و عجیبه! این کار بهم آرامش میده! انگار وقتی یکی حرفِ دلش رو میزنه، یه تکه از حسِ گناهی که روی قلب من نشسته، برداشته میشه. انگار میبینم یکی بالاخره تخلیه شده، و همین، به منم یه ذره نفس میده .. یه ذره آرامش ! یه ذره حسِ زنده بودن. نمیدونم چرا اینجوریم... ولی از وقتی یادم میاد، همین بودم. از بچگی؛ همیشه همینطور بودم. یادمه دوران ابتدایی، یه دختر توی کلاسمون بود که همیشه حالش بد بود؛ ناراحت بود، گریه میکرد، با کسی حرف نمیزد و زنگ تفریحها تنها میموند؛ نه خودش سمت کسی میرفت، نه اجازه میداد کسی سمتش بره.
و من، توی دنیای کوچیک بچگیم، که هنوز نمیفهمیدم آدمها چرا اینقدر سنگین و خاموش میشن، با عقل کوچیکم هزار تا حدس میزدم « شاید مامانباباش دعواش کردن... شاید چیزی که میخواسته رو براش نخریدن... شاید نمرهش بد شده... شاید... هزار تا شاید دیگه » اون موقعها این چیزا رو درک نمیکردم. و خب حق هم داشتم؛ یه دختر بچهی ۷، ۸ ساله از "حالت روحی" و این چیزا چی میفهمه؟ ولی یه روز، به خودم جرأت دادم و رفتم کنارش؛ هرچی بیمحلی کرد، هرچی گفت برو اذیتم نکن.. من باز هم کَنهتر از این حرفا بودم (تا الانم هستم.) زنگ ورزش بود؛ اون زنگهایی که برای من از همه مزخرفتر بودن! اولش یه نرمش کوتاه، بعدش میگفتن هرکاری که دلتون میخواد بکنید. همهی دوستام میرفتن پای بازی، و من موندم کنارِ فرشته. آره؛ اسمش فرشته بود... و واقعا هم لایق این اسم بود. چون خودش، خودش بود؛ حتی اگه خودش نمیدونست!
باهاش حرف میزدم، حرفای بچگونهی خودم رو... از همون خزعبلات همیشگی « امروز اینجوری کردم، با فلانی اینکارو کردم، بابام اینو گفت، مامانم اونو گفت، داداشم فلان کرد… » ولی اون ساکت بود! انگار صداهای توی مغزش از صدای من بلندتر بودن. فقط یه جمله توی ذهن کوچیکم چرخید و بهش میگفتم "فرشته... چیشده؟ تو چرا اینجوریی؟ پاشو بخند، بدو، حرف بزن، یهکاری کن اصلا پاشو بریم بازی…" اون اما هیچی نمیگفت؛ سکوتش رو ادامه میداد و من هم، حرف زدنم رو ! آخرش دستش رو گرفتم و بردمش پیشِ دوستام و توی گوشش گفتم: "میشه از این به بعد بهترین دوستم باشی فرشته؟ قول میدم اذیتت نکنم." (تا الانم این عادتم رو نگه داشتم؛ ادمایی رو که دوست دارم، چه مینویسم و چه حرف میزنم با اسم خودشون صدا میزنم. دقت کردین؟؟) اون هم که هیچ دوستی نداشت، قبول کرد!
بعد چند وقت... حالش بهتر شد! خیلی بهتر. رابطهش با بچههای کلاس بهتر شده بود؛ حرف میزد، میخندید، میدوید، بازی میکرد، شیطونی میکرد... با دوستام ارتباط قشنگی گرفته بود و من وقتی خوشحالیشون رو میدیدم، دل توی دلم نبود. انگار خودم هم همونجا، وسط همون خندهها، زنده و زندهتر میشدم!
فرشته از دردهاش میگفت و من نمیفهمیدم. نمیتونستم درکش کنم؛ ولی تنها کاری که از دستم برمیاومد این بود که بهش بگم « نمیخواد هیچ کاری کنی... فقط حرف بزن. هیچی رو توی دلت نگه ندار. فقط حرف بزن، همین. » همین که حرف میزد و صداش رو میشنیدم، برام کافی بود؛وقتایی هم که گریه میکرد، با دستهام گونههاش رو پاک میکردم. اون واقعیترین دوستِ بچگیِ من بود. نه حسادت داشت، نه ادا … فقط خودش بود و من هم کنارش، خودِ خودم بودم. هم من کمکش میکردم، هم اون بیصدا کمکم میکرد.
و بالاخره، بعد از مدتها … میتونستم خندهی از تهِ دلش رو ببینم:))) خندهای که انگار از تهِ چاه اومده بود بالا و بالاخره رسیده بود به نور.
بچگی .. واقعا دوران قشنگی بود؛ من عاشقش بودم؛ هیچی نمیفهمیدم، فقط سعی میکردم گوش بدم اما الان... الان همهچی رو میفهمم. با پوست و استخونم. درکش میکنم. و هر بار که میفهمم، تمام قلبم پارهپاره میشه و ازش خون میچکه! اشکام پشت سر هم میریزن، ولی بازم گوش میدم. بازم میگم: « نمیخواد چیزی رو توی دلت نگه داری؛ فقط حرف بزن :)
آره... هیچوقت هیچی رو توی دلت نگه ندار! من نگه داشتم که این شدم؛ که اینهمه بغض، اینهمه خستگی، اینهمه درد، توی سینهم تلنبار بشه و آخرش فقط یه آدمِ خسته ازم بمونه. بعضی وقتا زودتر از موعد بالغ شدن، خوب نیست... بماند… خیلی چیزها کشیدم که لایقش نبودم. و تموم شد... گذشت... اما زخمش موند. روی روحم.
روی دلم.
روی نفسهام.
روحم خستهست... داغونم.
و ای کاش فرشته میموند برام؛ ای کاش هنوز بود؛ اما یادم نیست چندم بودیم که از مدرسهمون رفت و نقل مکان کردن. منم اون موقع، بچهتر و بیخبرتر از اون بودم که حتی شمارهشون رو بگیرم. ولی یه چیزی دلم رو آروم میکنه "اینکه حداقل نذاشتم اون کودکِ درونش بیشتر و بیشتر بمیره." نمیدونم الان کجاست، نمیدونم توی چه حالیه، فقط امیدوارم هرجا هست، حالش خوب باشه... و دیگه مثل بچگیهاش، هقهق گریه نکنه. . بچه بودم، فقط نگاش میکردم و اشکاش رو پاک میکردم و بغلش میکردم، با تمامِ حسِ بچگیم... اما اگه الان بود، بهش میگفتم گریه نکنه؛ داد و حرف بزنه!میگفتم عذرخواهی نکنه میگفتم اگه لازم باشه، خودم با همهی دنیام پشتش میایستم؛ بازم بهش گوش میدادم. پشتش رو خالی نمیکردم. و اینبار... نه با حسِ بچگیم، بلکه با حسِ درد و رنج و سختی، بغلش میکردم؛ و با تمام وجود، اشکاش رو پاک میکردم. چون من تحمل دیدن اشک ریختنِ کسی رو ندارم. آره... این منم؛ ماهور ! خیلی عجیب نیست؟ خودمم دقیق نمیدونم چطور باید بگم... چطور باید جمعش کنم... اما اینو میدونم که بله ..
| " من مآهـورم! " |
پ.ن - یه دلنوشتهی خالی … که دلم خواست برای چند لحظه اینجا ثبتش کنم. شاید بعدا حذفش کنم .. شاید هم نگهش دارم. . نمیدونم .
_ مآهور