میگویند آدمها وقتی میمیرند، قلبشان از کار میافتد .. اما من دانشمندانی را میشناسم که باید بیایند و مرا مطالعه کنند؛ دختری که قلبش از دیشب تکهتکه شده، ریههایش از کار افتاده، روحش به تاراج رفته، اما هنوز نفس میکشد ..
نفس میکشد تا بنویسد.. نفس میکشد تا در این انجمادِ اجباری " نامِ تو را گرم نگه دارد " ؛

حضرتِ یآر ..
میبینی چه بر سرِ مآهورت آوردی؟ تویی که میگفتی نبضِ حیاتت به لبخندهای من بند است .. حالا چطور دلت آمد تماشاگرِ جان دادنِ من باشی؟
از دیشب تا همین لحظه که کلمات زیرِ دستم میلرزند، من دیگر آن آدمِ سابق نیستم.. من ویران شدهام.
شبیه به خانهای که زلزله آمده و صاحبش، میانِ آوارها دنبالِ تکهای از پیراهنِ یوسفش میگردد ؛ من در این ویرانی.. لایِ تمامِ خاطراتمان فقط دنبالِ ردی از مهربانیِ تو میگردم که روزی پناهم بود ! :)
جآنجآنانم ..
تو تنها کسی بودی که راهِ رگهای قلبم را بلد بودی.
تو نبضِ من بودی.
حالا که رفتهای .. من ماندهام و یک کالبدِ خالی که نامش زندگی است اما طعمِ احتضار میدهد ؛ تمامِ وجودم از نوکِ انگشتانی که روزی دستهایت را میفشرد تا بنِ استخوانهایی که از دوریت میلرزند، تو را فریاد میزنند ..
میگویند افسردگی یعنی سیاهی ؛اما من میگویم افسردگی یعنی "داشتنِ تو و نداشتنت " ..
یعنی " غرق شدن در دریایی که ساحلش تو بودی و حالا مرا به صخرهها میکوبد " ..
میدانی بیرحمانهترین جایِ این قصه کجاست؟ اینکه تو مرا با "ترسهایم" مجازات کردی ..
تو میدانستی من از چه میترسم، میدانستی لرزهی دلم از کجاست، و دقیقا همانجا را نشانه رفتی .. من چطور باور کنم آنقدر سنگدل شدهای که بخواهی مرا با "نبودنت" قصاص کنی؟ مگر جرمِ من جز لبریز بودن از تو بود؟!
اما گوش کن . . . این را برای تمامِ دنیا مینویسم تا بدانند:
« من ولت نمیکنم. . عمرا ! »
اصلا حالا که اینطور شد؛ دیگر راحتیِ تو برای من مهم نیست بگذار از اصرارهای من کلافه شوی
بگذار از نوشتنهای هر روزهی من خسته شوی
« اما من میمانم ؛ من نمیترسم .. »
من آنقدر پشتِ این دیوارِ بلندِ سکوتت دخیل میبندم تا معجزهای رخ دهد .. من هر روز مینویسم، هر ساعت صدایت میزنم .. آنقدر نامت را میانِ این سطرها زنده نگه میدارم تا واژهها به گریه بیفتند :)))
« مآه قشنگِ تو ؛ منتظرت میماند / »
منتظرم تا یک روز، یک ساعت، شاید هم یک دقیقهی دیگر، گوشی را برداری و تمامِ این کابوسها را بشویی و ببری .. منتظرم بیایی و با همان لحنی که دلم برایش لک زده؛ بگویی : « مآهورم؟ ماهِ قشنگم؟ همش شوخی بود... خواستم سر به سرت بذارم ... خواستم ببینم چقدر پایِ من میمونی ... »
باورت میشود؟ منِ ساده.. منِ دلشکسته.. منِ ویران، هنوز به همین یک جمله دلخوشم ؛ حاضرم تمامِ عمرم را بدهم تا فقط " بیایی و بگویی این روزهای سیاه، یک بازیِ احمقانه بود .. " بله ؛ من برای شنیدنِ این دروغِ شیرین
تا انتهای دنیا منتظرت میمانم !
حضرتِ یآرِ من ... جآنجآنانم ...
مآهورت دارد میمیرد. نه از فقر، نه از بیماری و نه از جبرِ زمانه... مآهورت دارد از "دوریِ تو" تمام میشود ؛
برگرد و این جنازهی متحرک را دوباره زنده کن . . . نگذار بپرسند: « او که ادعای عآشقی داشت، چرا با مآهورش چنین کرد ؟ »
" من اینجا .. رویِ همین خطِ انتظار .. آنقدر میمانم تا بیایی "
خداحافظی؟ هرگز ..! من واژهی خداحافظی را از لغتنامهی زندگیام پاک کردهام
" من هستم... تا ابد... میانِ همین سطرها
میانِ همین دردهای بیپایان ؛ “
*مآهِ نیمهجآنی که بی خورشیدش ؛ رو به افول است❤️🩹. *
_ مآهور