ویرگول
ورودثبت نام
دلسا نجفی
دلسا نجفی
دلسا نجفی
دلسا نجفی
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

شب بازی

شب بازی و خنده‌های بی‌پایان

شب بود و من با کلی از بچه‌های فامیل دور هم جمع شده بودیم. هوا پر از انرژی بود و همه آماده بودن برای یه شب پرهیجان و خنده. اولش پاسور بازی کردیم، اونم «هفت‌خبیث» که حسابی فضا رو داغ کرد! من هیچ کارتی نداشتم، فقط باید کارت می‌بردم و این وسط کلی کیف کردم. همه هی کارت می‌نداختن، شوخی می‌کردن و هر کی بدش میومد، یه نقشه می‌کشید که بقیه رو حسابی به دردسر بندازه! خنده‌ها و جیغ‌ها از هر گوشه‌ای می‌آمد و فضا پر شده بود از انرژی ناب.

بعدش که کلی خندیده بودیم، یهویی گفتیم بریم سراغ مافیا. من حاکم بازی شدم! جدی بگم؟ حس قدرت بهم دست داد 😎 با دقت و هوش، بازی رو جلو بردم و همه رو سرگرم کردم. وسط بازی، کم‌کم همه شروع کردن به گفتن خاطرات بامزه و جالب از گذشته، کلی شوخی و حرفای خنده‌دار که همه رو بهم نزدیک‌تر کرد. اون لحظات پر از انرژی و صمیمیت، باعث شد همه بفهمیم که اصل زندگی، همین لحظه‌ها و کنار هم بودن‌هاست.

اون شب نه فقط یه بازی، بلکه یه جشن واقعی بود؛ جشن دوستی، شادی و بودن در کنار کسانی که دوست‌شون داری. فهمیدم که زندگی، پر از همین لحظه‌های ساده و شیرینه که کلی ارزش داره. هر بار که با هم می‌خندیم و خاطره می‌سازیم، دنیا یکم روشن‌تر میشه. پس باید همیشه جایی برای شادی و بازی توی قلبمون باز بذاریم، چون زندگی بدون خنده، مثل آسمون بدون ستاره‌س!

۴
۰
دلسا نجفی
دلسا نجفی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید