دلسا نجفی·۴ ماه پیشماه خونین🌙ماه خونین🌙شب ساکت بود، آنقدر ساکت که حتی صدای نفس باد هم نمیآمد. مه غلیظی در اطراف جنگل پیچیده بود و تنها چیزی که دیده میشد، ماهی بود س…
دلسا نجفی·۴ ماه پیشهمه در مسجد بودند اما خدا گوشهی اتاق من🕊به بیرون نگاه میکردم، نسیم آرامی از لای پرده میوزید و نور غروب روی دیوار افتاده بود.ابرها آرام در آسمان میلغزیدند و خورشید در حال پنهان…
دلسا نجفی·۴ ماه پیش🌾 روشنای در غبار✨️ 🌾 روشنای در غبار ✨باد عصرگاهی در کوچههای خاکی میپیچید. صدای برگهای خشک زیر پای رهگذران میآمد، و در دوردست صدای زنگ گوسفندها با آفتاب…
دلسا نجفی·۷ ماه پیششب بازیشب بازی و خندههای بیپایانشب بود و من با کلی از بچههای فامیل دور هم جمع شده بودیم. هوا پر از انرژی بود و همه آماده بودن برای یه شب پرهیجا…
دلسا نجفی·۷ ماه پیشدایره نفرین🖋️ داستان: دایره نفریننویسنده: دلسا نجفیشب تاریک بود... اما هیچ شبی تاریکتر از یک قلب شکسته نیست.قلب، میتواند همهچیز را در خود جای دهد:…
دلسا نجفیدریاز·۷ ماه پیشخواب سردرگم🌙خوابِ سردرگم...میخواستم بخوابم،ولی انگار مغزم کاره دیگهای داشت.خواب در خواب...حتا در خوابم میخواستم بخوابم که خواب ببینم.در صحنه اول،م…
دلسا نجفی·۷ ماه پیشغم در سایه 🌑در دل باغی خاموش، با درختانی خسته و سکوتی سرد، گلی چشم باز کرد. نه گلی معمولی... گلی با قلبی لبریز از عشق، از امید، از رؤیا. و از همان لحظه…