همه خبرها و کنجکاویها آنجاست من یک آدم بی ادب و بی حیا نیستم .دارم در مورد جنسیت حرف میزنم به نظرم این تابو نیست زشت نیست بی اخلاقی نیست همه مردم برای آن تلاش میکنند بزرگترین رازی است که انساها دارند برای همین اسمش را ناموس گذاشته اند ولی همه میخواهند کشفش کنند ببینندش چون خیلی زیباست وقتی کسی را رازی میکنی که رتزش را به تو بگوید یا نشان دهد حس ارزشمند و کافی بودن به تو میدهد یعنی تو آنقدر خوب بودی که او به تو اعتماد کرد و تورا قابل دانست و آن مسئله بسیاری اوقات حیثیتی پنداشته میشود و سرش جنگها و قتلها و خونریزی های زیادی رخ میدهد واقعا هم قابل درک است مسئله راحتی نیست اصلا راحت نیست به دست آوردنشو حس غلبه و پیروزی که به مرد میدهد از انجام آن هم عمل بسیار لذت بخش تر است وسط کار به خودتان میگویید همش برای این بود؟ ولی مدت زیادی با خاطره اش خوش هستید که توانستید رضایت و اعتماد کسی را جذب کنید آنحا میدان بازیه وسیع و پر از متغیرهای همیشه در تغییر است همه شان یک مزه ای دارند من جزو مردهای پر تجربه در این زمینه نیستم و اکثر اوقات زندگیم تنها و بی کس بودم ولی درباره اش بسیار تخیل کرده ام و فیلم دیده ام داستان هایی خوانده ام در تخیل به قدری پیشرفت کرده بودم که میتوانستم بوها و دما و رطوبت و صداها را هم بازسازی کنم و بعدها که خییییلی دیر بهش رسیدم کمابیش به این نتیجه رسیدم که لذت آن تخیلها از واقعیتش هم بیشتر بود .یک چیزی است که به زندگی معنی میدهد وقتی بالاخره اورا در اتاقت میبینی آن لحظه ای هست که انگار دنیا را فتح کرده ای حس ارزشمند بودن میکنی حس فاتح بودن بعد به هم میچسبید دمای بدنش برای شما جذاب است طعم لبهایش و تپش قلبش سفیدیه گلو و نرمیه سینه اش شما کاملا برانگیخته شده اید به آن جای حساس نگاه میکنید کمی شرم در نگاهش هست با تمرکز بهش نگاه میکنید این مهمانیه او برای شماست میز را او چیده با تن پنجاه کیلوئیش میتواند مهمان صد میلوییش را سیر کند چه برکتی خدا به باغش داده بوی خوبی دارد دیگر هیچ رازی نمانده او به شما اعتماد کرده و این نهایت نزدیکی است من به آن بدن نگاه میکنم که با لقمه لقمه غذاهایی که پدرو مادرش به او خورانده رشد کرده من به آن لقمه ها مدیونم وارد باغی شده ام که مال من نیست میوه باغ را بی رضای صاحب باغ خوردن چگونه است؟ هشیار باش ناحقی به مهربانان بی خردیست خدا قهرش میگیرد هرگز احترام و راستی را فدای لحظات زودگذر نکن نعمتها وقتی از دست میروند عزیزتر میشوند.ولی نفس قوی است .میدانی که او هم به اندازه تو میخواهد. امانتدار خوبی باش .صدای نفسهایش مثل یک بره دارد می آید چشمهایش کمی خیس است منظره باشکوهی پیش چشمانت است کف پاهایش را میبوسی با چشمان زیبایش به تو اذن ورود میدهد یک آییییِ خفیف و سرباز در کاخ است ممکن است یک ساعت یا حتی بیشتر طول بکشد من در مقطعی از عمرم در اوج جوانی کوبشهای شدید صد دقیقه ای را هم داشتم مثل یک چرخ خیاطی صنعتی همانقدر سریع و بی رحم البته برای دو دقیقه که از همان دو دقیقه از روابط نیم ساعته و نمایشیه امروز پر بارتر بود دو دقیقه با چهار صد ضربه بی رحمانه بعد کمی تنفس و استراحت و تغییر وضعیت از تخت به روی زمین از میشنری به داگی که او اصلا دوست نداشت بعد on airکه فقط حرفه ای ها بلدش هستند صد دقیقه تاریخی و باورنکردنی و بعد راند بعدی پنج راند در یک روز آن موقع من یک هیولای واقعی بودم اما با این حال و آنهمه تبحر هرگز ارضا شدنش را ندیدم فقط همان یکبار که چرخ خیاطی شده بودم او به طرزی بی سابقه و شگفت انگیز شروع به آواز خواندن کرده بود مغرورتر و خشکتر از چیزی بود که از این کارها بکند ولی آن لحظه جادویی آوازی شبیه آوایه آهوان یا حیوانات ناشناخته میخواند فقط این صدا بود آاااآا آااااااااااع آااااااااااااااع آاااااااع به نظرم زیباترین صدایی بود که در تمام چهل سال عمرم شنیدم من با یک قدرت شگفت انگیز جوانی و کوبشی بی وقفه به اعماق روح او رسیده بودم مثل یک معدن کار با تجربه فقط خدایان این عرصه میتوانند به آن جایش برسند که آن آواز آااااااااااااع آااااااااااع آاااااااااااع را بشنوند من در آن سن سی سالگی جزو خدایان بی نام و نشان عشق شده بودم در پانتئون خدایان بودم فقط یک میلیونم مردان شاید بتوانند آن درجه از تسلط و قدرت را تجربه کنند و آنها هم به ندرت واستثنائا شریکی به همراهی و کاربلدیه آنکه من یافته بودم می یابند بعد از او که مهربانترین و پاکترین بود من تنهای تنهای تنها شدم و دفعه بعد که به آن مهمانی رفتم به زمانهای خیلی کوتاه و باورنکردنی در حد چند ثانیه حتی کمتر از یک دقیقه رسیده بودم بدنم کاملا رها کرده بود و فنرهای فشرده گذشته وا رفته بودند خودکاری که صد صفحه را یک نفس مینوشت زورش به یک سطر هم نرسید پیش آن زن چاق و همسنم حسابی شرمنده ام کرد او تپل و با مزه بود در اتاقش سیاه و نازیبا بود ولی به نظرمن درهای سیاه هم میتوانستند به اتاقهای صورتی باز شوند دوست داشتم ببوسمش بدنش بعد از یک زایمان حتصلش در اتاق بغلی خواب بود کاملا ترکیده و وارفته بود شکمش کپلش سینه هایش .اولین بار بود که با یک زن ترکیده و بامزه طرف میشدم وقتی به پر سیاهش نگاه میکردم کمی شرم در نگاهش دیده میشد چقدر قشنگ است که قدیمیها اسم آنجا را شرمگاه گذاشته اند بهش گفتم خیلی بامزه است و بوسیدمش و او خوشحال شد وقتی چهار دست و پا نشسته بود شبیه یک کوفته خیلی بزرگ توی سفره به نظر می آمد اگر قدرت پنج سال قبلش را داشتم او عاشقم میشد