ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

اصغر بارانی

این خاطره مال سالهای نوجوانیم است آن سالهایی که هاشمی نسب از پرسپولیس به استقلال رفته بود و همیشه روی تیتر روزنامه های ورزشی عکس و خبر او بود من ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم توی مغازه کوچکمان وردست پدرم بودم

مردی بود شصت هفتاد ساله که در هر هوایی از گرمایه قوره پز مرداد تا چله یخبندان دی یک بارانیه بلند و روشن رنگ داشت ‌.کمابیش شبیه جادوگرها با یکی از بهترین پوستها و دماغها که میشود داشت یک لبه دار هم به سرش میگذاشت دو تا حلب روغن داشت یکی را زیرش میگذاشت یکی هم تویش را پر از دل و جگر گاو و گوساله میکرد و میفروخت. میگفتند او صاحب یک مغازه خیلی گران در بهترین جایه تبریز است که به اجاره داده . آن زمانها شاید چهل یا پنجاه برابر حقوق یک کارگر اجاره اش بود همان اواخر هم یک بیچاره ای با پیکان بهش زده بوده که پایش را لنگ کرده بود برای همان هم دائم عصا به زمین میزد خانه محقر راننده بیچاره را برای دیه از چنگش درآورده بود و هیچ رحمی به ضجه های خودشو زن و بچه اش که داشت تنها سرپناهشان را از چنگشان در میاورد نکرده بود آن خانه یک صدم دارائیه اصغر بارانی هم نمیشد ولی بیرحمانه آن مرد را خانه خراب کرده بود و پولش را توی بالشتش چپانده بود که در روز مبادا ازش استفاده کند صدای خیلی قشنگی هم داشت یک خسیس واقعی و تمام عیار از پسرک چای فروش دوره گرد قیمت چای را میپرسید و وقتی ۲۵ را میشنید انگار فحش آبداری بهش داده اند میگفت اگر پنج تومان میدهی یک لیوان بده پسرک میگفت پنج تومان قیمت لیوانش هم نیست و میرفت. مگسها دور خودش و حلبیش پرواز میکردند و او با دستمالش عرقش را پاک میکرد در آن بازار همیشه آدمهای گذری و نابلد پر بودند و فریب اورا میخوردند و ازش خرید میکردند سریع میگفت با پیاز و فلفل زیاد بپز خیلی خوشمزه میشود پدرم میگفت میداند اینها فاسد هستند میخواهد آن پیاز و فلفل مسمومیت طرف را کمتر کند جوانهای پر شروشور سیگار فروش که حالا اسمشان را تریلی نمیکشد ونوچه ها حاجی خاجی به نافشان میبندند سر به سرش میگذاشتند که اصغر اینهمه خر را کجا میکشند که تو هر روز دل و قلوه شان را میفروشی یکی هم بهش فحش میداد که قرمساق چطور تونستی اون بیچاره را خانه خراب کنی یکی میپرسید اصغر آنهمه پول را چکار میکنی که نمیبیندت و اینجا گدایی میکنی ولی گوش اصغر بارانی به این حرفها بدهکار نبود او از آن آدمهای قدیمی بود که جز پول و منافع خودش هیچ چیزی نمیدانست با تعارف و تمدن و فرهنگ آدمهای امروزی و لفظ قلم حرف زدنها میانه ای نداشت راه خودش را میرفت و در مرامش رحم و مروت تعریف نشده بود من آدمهایی مثل آنها را خوب میشناختم دنیای کوچک و ساده ای داشتند سختی های روزگار را زیاد کشیده بودند در این جغرافیای سرد و خشن و فقیر پوستشان در زمستانهای قطبی کنده شده بود دود چراغ خورده بودند از سرما لرزیده بودند با زحمت و مرارت پول روی پول گذاشته بودند ولی اینیکی خیلی دیگر شور پول پرستی را در آورده بود برایش مهم نبود که ممکن است طرف از خوردن آشغالهایی که میفروشد بمیرد یا کارش به بیمارستان بکشد حتما با خودش میگفت چشمش کور میخواهد گدا بازی در نیاورد و از مغازه دل و جگر گرانتر بخرد خیلی ها هم دنبالش میگشتند که آن مردک پیر بارانی پوش را ندیده اید پدرم میپرسید مگر چی شده میگفتند دل و جگری که داده مسمومان کرده وقتی هم پیدایش میکردند هیچ چیز را گردن نمیگرفت یکی پیدا میشد بهشان میگفت این یارو دیه خور است از خدایش هست تو بزنی و کار را به کلانتری و دادگاه بکشاند نه از فحش میترسید نه از کتک نه از مامور .مردهایی می آمدند و بین آنهمه آدم بدترین فحشهارا بهش میدادند ولی او عین خیالش نبود و به بند کفشش هم نمیگرفت .یک روز وقتی سی قدم از مغازه دور شده بودم که به توالت بروم درست جلوی پای من اصغر زمین خورد و عرق سرد بر چهره اش نشست داشت جان میکند انگار سکته کرده بود من یک باربر را که میشناختم را گرفتم گفتم اورا تا سر بازار ببر که سوار آمبولانسش کنند در همان حال مرگ هم دو دستی به مال دنیا چسبیده بود و میگفت من پول ندارم به حمال بدهم باربر جوان گفت پول نمیخواهم داری میمیری مردک خاک تو سرت کمک کردم اورا روی چرخش گذاشت فردا اعلامیه اش را با اسم بزرگ خاندن به در و دیوار بازار چسبانده بودند

۵
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید