آلبرت اینشتین؛ کارمندی که جهان را تغییر داد
چهاردهم مارس ۱۸۷۹، در شهر اولم آلمان، کودکی به دنیا آمد که سرِ غیرعادی بزرگی داشت. مادرش نگران بود، اما پدربزرگش با دیدن نوه لبخند زد: «خیلی چاق و خوشگله!» هیچکس نمیدانست این کودک سالها بعد نامش را با واژه «نبوغ» هممعنا خواهد کرد .
کودکی آلبرت اما نوید یک نابغه را نمیداد. آنقدر دیر حرف زد که خدمتکار خانه او را «کُندذهن» خطاب میکرد. اما در سکوتش، جهانی از کنجکاوی موج میزد. پنج ساله بود که پدرش یک قطبنما به او نشان داد. پسرک خیره شد به سوزنی که بیآنکه کسی آن را لمس کند، همیشه به سمت شمال میایستاد. او بعدها گفت آن لحظه، «لرزهای عمیق» در جانش نشست. او نخستین بار نیروی نامرئیای را کشف کرده بود که به دنبال توضیحش میگشت .
مادرش او را از پنج سالگی به کلاس ویولن فرستاد. ابتدا متنفر بود، اما وقتی با موتسارت آشنا شد، ویولن تا پایان عمر همدمش شد. در دوازدهسالگی «کتاب مقدس هندسه» را خودآموز فراگرفت و آن را «معجزه دوم» نامید . اما مدرسه برایش زندان بود. معلمش در مونیخ به پدرش گفت: «پسر شما هیچوقت به جایی نمیرسد.» آلبرت بعدها با کنایه میگفت: «این معلم بود که به جایی نرسید!» .
خانوادهاش به ایتالیا مهاجرت کردند، اما او در مونیخ ماند تا درسش را تمام کند. طاقت نیاورد. بیآنکه دیپلم بگیرد، مدرسه را ترک کرد و به پدر و مادرش پیوست. پدر نگران آینده پسری بود که به نظر میرسید برای هیچ کاری ساخته نشده. اما آلبرت در شانزدهسالگی نخستین مقاله علمیاش را نوشت: «بررسی وضعیت اتر در میدان مغناطیسی» .
سرانجام در پلیتکنیک زوریخ پذیرفته شد. اما استادانش او را دوست نداشتند. او بهجای حضور در کلاس، آزمایشگاه را ترجیح میداد. وقتی فارغالتحصیل شد، هیچ دانشگاهی حاضر به استخدامش نشد. دو سال در بحران به سر برد تا اینکه دوستی او را به اداره ثبت اختراعات برن معرفی کرد. اینشتین ۲۶ ساله با کت و شلوار ساده پشت میز مینشست و مدارک مخترعان را بررسی میکرد. او بعدها این شغل را «نجات» نامید: «نیاز به فکر کردن برای هشت ساعت کار روزانه نبود، پس باقی ساعت را به فیزیک فکر میکردم» .
و آنگاه سال ۱۹۰۵ فرا رسید؛ «سال معجزه». اینشتین در دفتر ثبت اختراعات، چهار مقاله به مجله «آنالن در فیزیک» فرستاد. در یکی، نشان داد نور هم ذره است و هم موج، و سالها بعد برای همین کشف نوبل گرفت. در دیگری، حرکت تصادفی گردههای گل در آب را توضیح داد و وجود اتمها را اثبات کرد. در مقاله سوم، نسبیت خاص را نوشت: نشان داد زمان و space مطلق نیستند و با سرعت نور تغییر میکنند. در مقاله چهارم، خطی نوشت که نماد قرن بیستم شد: E=mc². انرژی و جرم، دو روی یک سکهاند .
جهان علم تکان خورد. مردی که کارمند دولت بود، پایههای فیزیک نیوتن را لرزانده بود.
سال ۱۹۱۹، لحظه سرنوشت فرا رسید. خورشیدگرفتگی کامل رخ داد و آرتور ادینگتون برای آزمایش نسبیت عام به آفریقا سفر کرد. اگر نور ستارگان هنگام عبور از کنار خورشید خم میشد، اینشتین درست میگفت. خبر به نیویورک مخابره شد: «انقلابی در علم! نظریه نیوتن باطل شد!». روزنامه نیویورک تایمز با تیتر درشت نوشت: «نور در آسمان خم میشود». خبرنگاری از اینشتین پرسید: «اگر ادینگتون اشتباه کرده بود چه؟». اینشتین لبخند زد: «آنوقت خدا را میبخشیدم. نظریه من درست بود.» .
شهرت جهانی شد. وقتی به آمریکا سفر کرد، چارلی چاپلین او را به نخستین نمایش فیلمش دعوت کرد. جمعیت برای هر دو فریاد زدند. چاپلین در گوش اینشتین نجوا کرد: «مردم برای من فریاد میزنند چون مرا میفهمند؛ برای تو فریاد میزنند چون هیچکس تو را نمیفهمد!» .
اما آرامش دیری نپایید. هیتلر به قدرت رسید و اینشتین یهودی در آلمان دیگر امنیت نداشت. کتابهایش در آتش سوخت و جایزه نوبلش مصادره شد. او به پرینستون پناه برد، جایی که تا پایان عمر ماند. ساده میپوشید، جوراب نمیپوشید چون از سوراخ شدنش متنفر بود، ویولن مینواخت و به دریا فکر میکرد .
اما ابر تیرهای افق را پوشانده بود. فیزیکدانان دریافتند که E=mc² میتواند به بمبی با قدرت ویرانگر بیپایان منجر شود. لئو زیلارد که میترسید نازیها زودتر به این راز دست یابند، اینشتین را راضی کرد نامهای به روزولت بنویسد. اینشتین نوشت: «ممکن است بمبهای جدیدی با قدرت فوقالعاده ساخته شود.» آن نامه سرآغاز پروژه منهتن بود. اینشتین بعدها این اقدام را بزرگترین اشتباه زندگیاش نامید. او به راسل پیوست و علیه تسلیحات هستهای مبارزه کرد. یک بار گفت: «جنگ جهانی چهارم با چوب و سنگ خواهد بود.» .
هجده آوریل ۱۹۵۵، اینشتین ۷۶ ساله در بیمارستان پرینستون در حالی جان سپرد که پیشنویس سخنرانی برای تلویزیون اسرائیل را کنار تخت داشت. وصیت کرده بود کالبدش را بسوزانند و خاکسترش را در رودخانهای ناشناس بریزند. اما آسیبشناس بیمارستان، توماس هاروی، مغز او را بدون اجازه خانواده بیرون آورد و در شیشهای فرمالدهید نگه داشت تا شاید روزی راز نبوغ را کشف کند. سالها بعد، دانشمندان دریافتند که مغز اینشتین واقعاً متفاوت بود: ناحیه مربوط به ریاضیات در آن بزرگتر از معمول بود و شیارهایش عجیب و پیچیده .
اینشتین نه بمب ساخت و نه لیزر. اما هر لیزر جهان، هر پنل خورشیدی، هر سیاهچالهای که تلسکوپها شکار میکنند و هر مسیریابی که از GPS استفاده میکند، وارث نظریات او هستند. او معتقد بود خدا با جهان تاس بازی نمیکند و تا آخر عمر در جستجوی «نظریه همهچیز» بود؛ رویایی که هنوز محقق نشده .
نام او فراتر از علم رفت. وقتی افبیآی پروندهای ۱۴۰۰ صفحهای از او ساخت، به این دلیل نبود که فیزیکدان خطرناکی بود، بلکه صلحطلب و مدافع حقوق سیاهپوستان بود. او در دانشگاه تاریخی سیاهپوستان سخنرانی کرد و جدایی نژادی را «بیماری سفیدپوستان» خواند. سال ۱۹۹۹، مجله تایم او را «شخصیت قرن» نامید .
کودکی که دیر حرف زد، کارمندی که دانشگاه قبولش نکرد، پدری که از دختر نامشروعش هرگز نام نبرد، مردی که دو ازدواج ناموفق داشت، و نابغهای که از پوشیدن جوراب متنفر بود - همه اینها تصویری انسانی از مردی میسازد که بیش از یک قرن است نامش برابر با نبوغ است. او خودش اما سادهتر از این حرفها بود. یک بار گفت: «مهم این نیست که آدم چه مدرکی دارد، مهم این است که چه سؤالی در ذهن دارد.» .