ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

جاسم

حالا میخواهم از اثر مداومت و پی گیری و خسته نشدن در نوشتن بگویم این مسئله خیلی مهم است که همیشه بنویسید و به بن بستهای بزرگ برسید فکر کنید دیگر هیچ خرفی برای گفتن نمانده ولی مجبورید ادامه دهید چون دوست دارید رشد کنید یعنی به خودتان قول داده اید یک نویسنده خودساخته و درخشان شوید .البته من خودم هرگز نویسنده درخشان یا حتی یک نویسنده معمولی هم نشدم چون به خودم قول نداده بودم و فقط برای وقت گذرانی نوشته ام در همه عمر درازم حالا میخواهم تجربه ناچیزم را بنویسم .گاهی آن بن بستها که در موردش گفتم واقعا بزرگ و سخت میشوند آدم به خنسی میخورد و فکر میکند همه تلاشهایش پوچ بوده و برای هیچکس جذاب نیست اما باید ادامه دهی و چیزی هرچند پوچ و ناچیز برای نوشتن پیدا کنی دایره لغاتت را بگردی کلمات را بیرون بکشی یکی از بازیهایه بامزه این است که هرکلمه ای را که برایتان جذاب بود ریشه یابی کنید مثلا کلمه ریشه از ریش می آید چون شبیه ریش است شبیه و شله هم خانواده هستند خانواده از خانه ریشه میگیرد یا اینکه برای کلمات داستان بسازید یا آنها را به شی ای تشبیه کنید البته خودم اینکار را تا حالا نکرده ام که کلمه را به شی ای تشبیه کنم ولی فکر کنم بهتر از همه شان پرداختن به خاطرات است هرچند در ابتدا به نظر بیاید که خاطره چندان جالبی ندارید ولی جالب بودن شرط لازم نیست شرط فقط نوشتن و فکر کردن و تجسم کردن است پس باید روشهای مخصوص خودتان را پیدا کنید که حتما بهش میرسید .مثلا بکی از خاطرات من در مورد روزیست که تصمیم گرفتم با دوس کلکباز و مکارم برای اولین بار به دیدن بازی تیم ترکتور در استادیوم بزرگ یادگار امام برویم آنجا فاصله خیلی زیادی با خانه ما ندارد ماه رمضان بود و بازی بعد از افطار انجام میشد با آژانس به آنجا رفتیم واقعا باشکوه و زیبا بود مخصوصا بخاطر درخشش زنین چمن در نور شدید پرژکتورها هنوز یک ساعت یا بیشتر به شروع بازی مانده بود و مردم از شهرهای مختلف آمده بودند حریف ما تیم راه آهن تهران بود که زرد میپوشید و یک مربی هلندی داشت که قبلا مربی فوتسال بود.من مصاحبه اورا با هفته نامه همشهری جوان خوانده بودم این حرف مال ۱۶ یا ۱۷ سال قبل است ولی در نظر من انگار همین دیروز بود بالاخره بازی شروع شد و خیلی سریع یک گل از بازیکن سیاه پوست و بلند قد آنها خوردیم انگار آب سرد رویمان ریختند و برق استادیوم رفت و پر تاریکی مطلق فرورفتیم و خیلی طول کشید تا دوباره وصل شود آن زمان حسن رودباریان و مهدی کیانی و اکرامی و ابراهیم زاده و پیمنتا و محمد نصرتی در تیم مابودند و فرازکمالوند مرببمان بود هرچه حمله میکردیم حریف تاکتیکهای دفاعی مربی هلندی نمیشدیم مهدی کیانی بسیار فداکارانه بازی میکرد و به تعبیر مربی هلندی در مصاحبه بعد از بازی که اورا نمیشناخت انگار آخرین بازی عمرش بود و باز برق رفت خیلی دیر شده بود و ما میخندیدیم تاحالا هیچ بازی اینقدر به دیروقت نکشیده بود آنها واقعا خوب و اصولی دفاع میکردند ولی در دقایق آخر مربی ما جاسم کرار عراقی را وارد بازی کرد و او دو گل فوق العاده از راه دور زد دوتا گل عین هم از راه دور واقعا رویایی بود و ما بازی را بردیم البته آن لحظه من از تیم جز نصرتی و رودباریان وپیمنتاو کیانی هیچکس را نمیشناختم و فکر میکردم زننده گلها پیمنتا بود وقتی بازی تمام شد ما با شور و حرارت زیادی از استادیوم بیرون رفتیم یک منظره غریبی بود سیل خروشانی از جوانان تازه لیگ برتری شده از درهای بزرگ استادیوم بیرون زدیم آن وقتها وضع آنجا خیلی خراب بود و همه جا خاک و گرد و غبار بود و ما به طرز خطرناکی از یک شیب تند پایین آمدیم و سوار پاترول یک مرپ جوان و خجالتی شدیم که نتوانست در مقابل درخواست ما نه بگوید و معلوم بود کاملا معذب است چون ما هفت نفر شده بودیم و داشتیم به محله برمیگشتیم توی محله فهمیدیم که گلها را کرار زده آن اولین آشنایی ما با آن بازبکن افسانه ای بود

این یک خاطره ای بود که همین حالا و فی المجلس یادم آمد و نوشتمش به نظرم نوشتن همین خاطرات اندک و به ظاهر بی اهمیت هم در نویسندگی کمک حال ماست یک کلاس رایگان و مفید که تسلطمان به سوژه و تواناییمان در پردازش را بالا میبرد میتوانیم نوشته هایمان را با کوزه گری مقایسه کنیم هر قدر بیشتر کوزه بسازیم پیشرفتمان هم بیشتر میشود دارم توضیح واضحات میدهم به نظرم نوشتن واقعی خیلی سخت تر از این حرفهاست اکثر ما به آن لایه های حساس نزدیک هم نمیشویم آنجا زمین بازی غولهاست مثل همه عرصه ها ما احتمالا مورچه های این عرصه ایم مورچه های کوچک و بی نشان ولی دوست داریم ادامه دهیم شاید بال در آوردیم و مورچه های بالدار شدیم

آب سردماه رمضان
۷
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید