ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

خی خا

اینروزها اصلا نمیتوانم بنویسم نمیدانم بخاطر این فلوکسیتین است یا بخاطر نور زیاد که تاثیراتی در عملکرد مغزم داشته یا چه به هر حال اینجوری است

حالا سعی میکنم چیزی برای نوشتن و فکر کردن پیدا کنم توی کتابخانه کوچک و نه چندان نفیس من که خیلی از داشته هایش را کادو داده ام کتابهایی از نوح الهراری نویسنده اسرائیلی هست که واقعا ارزش خواندن و وقت گذاشتن را دارد ولی انگار برای من سنگین هستند او میگوید ابتدا مغز انسان خیلی کوچکتر و روده هایش خیلی درازتر بود ولی وقتی خام خواری را کنار گذاشت و آشپزی را که البته حتما آشی در کار نبود .به صورت اتفاقی و از خوردن حیوانات پخته شده در آتش سوزی های اتفاقی یاد گرفت و بعد از آن هر گوشتی را قبل از خوردن پخت هضم آن غذا برایش راحت تر شد و تکامل خود به خود روده را کوچک کرد و انرژیه لازم برای روده کوتاه هم کمتر بود و انرژیه باقی مانده بزای بزرگتر شدن مغز استفاده شد و انسان بیشتر و بهتر فکر کرد و توانست زبان را بسازد و حرف بزند احتمالا قبل از آن بشر که چندان هم شبیه انسان امروزی نبود مثل سایر خیوانات فقط صداهایی مثل آااا و اووو و ایی تولید میکرد ولی مثلا اولین بار به ذهنش رسیده که به آب بگوید اووو به مادر بگوید مااا به درخت بگوید تیی یا به خطر چیزی بگوید و طی هزاران سال نسل به نسل و آرام آرام این زبان بسیار ناچیزش گسترش یافته و توانسته جمله را هم اختراع کند مثلا بگوید ما وا یعنی مادر آمد که برای آن زمان دست آورد خیلی خوبی بوده یا می گو یعنی من گرسنه ام😂یا خا خی یعنی خطر نزدیک است و چیزهای اینجوری و بعد اندک اندک پیشرفت کرده و جملات بزرگتر ساخته و از آتش سوزی کنترل شده برای ترساندن شیرها و اورانگوتان ها استفاده کرده و ظرف مدت کمی به راس هرم غذایی رسیده و نسل به نسل مغزش بزرگتر شده و فکرهایش بهتر و پیشرفته تر شده و توانسته ابتدا با خودش حرف بزند یعنی کلام است که فمر را ممکن میکند فمر کردن همان حرف زدن با خود است حیوانات و انسان در مرحله حیوانی فکرهای بسیار محدودی دارد حالا من گرسنه ام این بو بوی غذا است خطر نزدیک است این بو بویه ببر است این صدا صدای عقاب است من به جفتگیری احتیاج دارم من تشنه ام اینجا برای لانه ساختن مناسب است و چیزهایی در همین حد ولی وقتی زبان گسترده تر میشود بشر فکر میکند اکر بتوانم با سنگی تیز پوست ببر مرده را از گوشتش جدا کنم میتوانم با آن تن پوشی برای خودم بسازم اگر سنگ خیلی تیز باشد میتوانم ریشهایم را با آن ببرم اگر سنگها را روی هم بچینم و دیواری بسازم گرگها نمیتوانند به من حمله کنند اگر ...خوب اینجوری بشر کم کم پیشرفت کرده بعضی ها توانستند متحد شوند و زبان را بزرگتر و بزرگتر کنند و فکرهایشان را روی هم بگذارند و ببینند چجوری میتوانند قدرتمند شوند گرگها را دور کنند لباسهای بهتر به دست بیاورند یا بسازند و اسب را اهلی کنند و خیلی چیزها که به فکر من نمیرسد

آتش سوزیهرم غذاییزبان
۱
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید