من یک ذهن جهنمیه دردسر سازوپیچیده از پدرو مادرم به ارث بردم. البته میدانم آدم نباید از خودش و خانواده اش بد بگوید ولی من بد نمیگویم عین واقعیت است حتی نمیدانم این نوشته برای چه کسی جذاب است با این حال سعی میکنم خلاصه و بی اضافات خاطره ام را بنویسم .زمان بچگی ما بیشتر شبیه بچگی پدر و مادر هایمان بود تا زمان نسلهای بعدمان .خبری از نت و موبایل نبود ما حتی برخلاف همسایه ها ماهواره هم نداشتیم و زندگی آنالوگ و تاریک و دارای لذتی طبیعی و وصف نشدنی .شبیه زندگی پشت دیوارهای جهل بود که همان ندانستن و بی خبری لذت و نشئه ای به ما میداد.مدرسه ما با ساختمانی قدیمی و انبار مانند بیشتر شبیه فیلم فهرست شیندلر بود و روی در و دیوارهایش شعارهایی در تکریم جنگ و جهاد و حدیثهایی از ائمه بود در اولین سال حضورم در آن مدرسه که با حماسه ملبورن همزمان بود در یک بعد از ظهر سرد و تاریک زمستانی برای اولین بار با پدیده ای به اسم صندوق انتقاد و پیشنهاد آشنا شدم در آن لحظه با دوست مثبت و بچه ننه ام یوسفی بودیم چشمهایه هردویمان برق شیطنت آمیزی زد سریع دست به قلم شدیم و به خیال خودمان پته معلم موسفید ادبیاتمان را با نثر و خطی بچگانه روی کاغذ ریختیم که همه کلاسها تا اواخر کتاب را درس خوانده اند و ما هنوز اول های کتاب هستیم این معلم پیر است و حال درس دادن ندارد و پول الکی میگیرد و خواهش میکنیم اخراجش نکنید چون ما دوست نداریم نان کسی را ببریم واز این حرفها و همه همکلاسیهایمان هم نامه نگاری مارافهمیدند و زنگ آخر دم دم های رفتن ازآن مدرسه تاریک و انبار مانند و سر کلاس ریاضی درِ کلاسمان زده شد همان معلم موسفید بود از معلم ریاضی اجازه گرفت و تو آمد و گفت بعد از زنگ کسی به خانه اش نمیرود و میماند تا عقب ماندگی های کتاب را برایتان جبران کنم من و یوسفی عین گچ رنگمان پریده بود انگار خبر مرگ والدین را به همکلاسیها دادند چهل پنجاه بچه گرسنه و خسته و بی اعصاب که دلخوشیشان رفتن به خانه و نهار خوردن و استراحت کردن بود با چنین خبر تلختر از زهری مواجه شدند و کارد میزدی خونشان در نمی آمد اکر معلم ریاضی نبود خون ما دوتا را میریختند تازه خیلی هایشان هم از پدر و مادرهایشان بخاطر دیر آمدن کتک هم میخوردند و مثل اسمشان این را میدانستند با بلند شدن پچ پچ ها رنگ من و یوسفی بیشتر از قبل میپرید حال کسی را داشتیم که عنقریب اعدامش میکنند ذهن مشکل ساز و جهنمی ام باز مرا در دردسر بزرگی انداخته بود این کار همیشگیم بود همیشه همه به من نگاه تند و سوئی داشتند انگار بالای سرم نوشته ای یا پلاکاردی بود که همه میفهمیدند من غیر عادی و دردسر ساز ام و هیچوقت در هیچ جمعی پذیرفته نمیشدم و تا حالا هم نشده ام آن لحظه ها من آرزو میکردم زمین دهن باز کند و مرا فرو ببرد ولی زنگ که خورد همه ماندند و من و یوسفی فلنگ را بستیم مثل دوتا آدم نادان که انبار کاهی را آتش بزنند و فرار کنند.یک غروب دلگیر و سرد دهه هفتادی بود همه محله درازی که باید ازش رد میشدم و محله پولدارها بود از چند ماه پیش یخ زده و برف گرفته بود حتی کفش درستی هم نداشتم و سرما تا مغزم میرسید تند تند دویدم و به حرفها و فحشهایی که چهل پنجاه همکلاسیه عصبانیم نثارم میکردند فکر میکردم شاید هم تواناییه فکر کردن را نداشتم چون خیلی سال از رویش گذشته و خوب یادم نیست به چه چیزی فکر میکردم .من به خانه گرم و امنم رسیدم و لباسهایم را عوض کردم و حتما دست و صورتم را هم شستم و استراحت کردم و غذا و چایم را خوردم و تلوزیونم را نگاه کردم ولی آن چهل پنجاه نفر خسته و گرسنه آنجا بودند و خانواده هایشان نکرانشان بودند و تند تند درس مینوشتند و توی دلشان مرا فحش باران میکردند بعد من به محله رفتم تا سرو گوشی آب دهم همکلاسیه درشت و همیشه خندانم به اسم جبار که به خرس مهربان معروف بود سلانه سلانه از دور می آمد توی دلم آشوب بود که حالا چه خبری برایم می آورد و چه چیزی از آن کلاس آشوبناک بهم میگوید او باز هم خنده از لبش نرفته بود و با وجود گوش و دماغ آویزان با ان لهجه قره داغیش گفت معلم ادبیات تا آخر کتاب را درس داد همه داشتند ناله میکردند و بعضی ها هم گریه اشان گرفته بود و فردا که به مدرسه بیایی بچه ها حسابت را میرسند و من جای تو باشم یک هفته آنجا دیده نمیشوم و همانطور سلانه سلانه دور شد .من واقعا یک موجود پر خطا و مضر برای جامعه بودم و از هرگونه مهارت زندگی اجتماعی بویی نبرده بودم چند ماه قبلش وقتی شیفت صبح بودیم سر کلاس همان معلم کچل و پیر و بانمک ریاضی از فشار مثانه داشتم میمردم خجالت کشیدم که بگویم دسشویی دارم گفتم میشود بروم آب بخورم و معلم اجازه نداد وای من در سیزده سالگی خودم را خیس کردم چه ننگی از این بالاتر؟ و رسوای اهل کلاس و محله شدم و همه به من میخندیدندشحالا فکر میکنم شاید آن نامه از ناخود آگاهم جوشید تا انتقام خنده هایشان را و غرور پایمال شده ام را از اهل آن کلاس بگیرد،