حالا من باید بنویسم از چیزهایی که معمولی به نظر میرسند ولی میتوانند معمولی نباشند چیزهایی که زندگی را میسازند خود این کلمه معمولی هم فریبنده است زندگی ما واقعا اگر منصفانه نگاه کنیم معمولی نیست اکثر ما یا شاید همه مان بی آنکه متوجه باشیم در رویاهای پیشینیانمان به دنیا آمدیم و زندگی میکنیم ولی کسی به ما دیدن مزیتهایمان را یاد نداده مزیتهایی مانند بودن در این سطح از بهداشت و رفاه و تکنولوژی و ارتباطات و...حتی برای بزرگترین پادشاهان تاریخ هم آرزو یا فراتر از آن بوده حتی نمیتوانستند تصورش کنند البته اینرا بارها نوشته ام گویا مغز من محدود است و نمیتوانم موضوعات متنوع تری پیدا کنم و دائم حول چند فکر کلیشه ای میچرخم البته زیاد هم نوشته ام بعد از بارها و بارها نوشته های تکراری و معمولی و به درد نخور گاهی ذهنم چیزهایی میسازد که کمی جالب به نظر میرسد درواقع یک نویسنده بی قالب و خام نویس هستم بدون آموزش و زنده در لحظه مثل یک باد که به هر دری میگذرد .امروز بعد از گشت و گذار در پارکی که خیلی دوستش دارم و در واقع تنها پارک بزرگ و آبرومن. شهرم است و تماشای مرغهای دریایی که ترکها بهش مارتی میگویند و خیلی بامزه و زرنگ هم هستند و از گذشته عاشقشان بودم و دیدن چند دختر زیبا و معمولی و پیرزنها و زنهای میانسال و سگها و گربه های بامزه و درختهای خیلی بزرگ و دریاچه و ماهیهای پرشمار قرمزش باز سوار موتورم شدم و از خیابانهایی که به طرز خسته کننده ای شلوغ شده اند به کتابفروشیه بزرگی که بهاطر صدای زیاد درب اتومات و فروشنذه های عبوس زیاد دوستش ندارم رفتم عجیب است که یک دخترک ۲۰ ساله چنان با غضب و احاطه به من چهل ساله نگاه میکرد که انگار چهار سال دارم و مادر یا دایه عصبانیم است انگار روی پیشانیم نوشته اند مزاحمم یا پخمه یا اینکه با طرز راه رفتن و لباسهایم و موهایم پیام ناجوری به دیگران میدهم که بد شناسایی میشوم و با من بد رفتار میشود انگار با نگاه هایش به من میگفت زودتر گورتو گم کن نره خر گنده بک ما نمیخواهیم اینجا مشتری ای مثل تو داشته باشیم و این اتفاقیست که هزاران بار برای من افتاده البته هزاران اغراق آمیز است من تقریبا هرگز در اجتماع پذیرفته نشدم و کسی مرا دوست نداشت و به یک آدم منفور تبدیل شدم .و به همین دلیل گپشه نشینی و بریدن از جامعه را برگزیدم از بچگی چیزی در ذهن یا شخصیت یا زبان بدنم بود که خشم و کینه و دشمنی اطرافیان را برمی انگیخت البته بعدها که رفتارم را مرور میکردم متاسفانه حق را در بیشتر مواقع به آنها میدادم رفتار من به دور از ادب .تواضع .شناخت .معرفت و هرگونه حسنات اخلاقی بود و همیشه دیکران را به چالش و دشمنی با خودم تشویق میکردم .مردم از شما بدشان می آید چون حس میکنند ممکن است از آنها بهتر باشید ممکن است تحسین پیگران را برانگیزید شما پیشرفت کنید و آنها جا بمانند و بی آنکه بدانید شروع میکنند تبر به ریشه تان زدن احمقهای کوچک بیشعور پنهان شده در مغزهای زنگ زده شان به احمق درشت و بی آزار درون شما ضربه میزند و نمیتوانید بازی کثیف آنها را بخوانید چون خودتان بی آزار هستید و فکر میکنید همه مثل خودتان هستند .آنها با شما دشمنی میکنند دسیسه میچینند به منافع و اعصاب و روح و روان و آبرویتان حمله میکنند پس باید چه کنید؟ احتمالا آنقدر به شما ضربه میزنند که روانی و خانه نشین میشوید یا دست به کتک کاری میزنید یا بالاخره بازی را یاد میگیرید که بسیار نادر و کم یاب است و به آن افزایش سن عقلی و پخته شدن میگویند.از آنها فاصله میگیرید حرفها و آزارهایشان را مرور میکنید جوابهای متین و دندان شکن یاد میگیرید یا اختراع میکنید به آنها میفهمانید که ضربات کشنده ای بلدید و میتوانید چشمشان را در آورید و یا برای همیشه قطع رابطه میکنید و خلاص میشوید یاد میگیرید بهتر لباس بپوشید آراسته و معطر باشید زبان بدنتان را دوستانه و شفقت برانگیز کنید و از تقدیر جلو بزنید به این ریبرندینگ میگویند شما بزرگ میشوید و موانغی که تا دیروز سد راهتان میشدند در نظرتان بچه گانه و ناچیز می آیند تا وقتی که نقش طعمه و قربانی را بازی کنید هیچ پیشرفتی نخواهید کرد و در به همان پاشنه خواهید چرخید