.عشق و علاقه انسانها به گربه این موجود بامزه و ملوس حرف امروز و دیروز نیست و از زمان آمن هوتپ پنجم در مصر و فان باستن ششم در هلند! و خیلی قبل از آن هم وجود داشته حتی میگویند پیامبر اسلام گربه ای داشته که بسیار برایش عزیز بود و روزی روی لباس او میخوابد و چون آن لباس لازم میشود آن قسمت که گربه رویش خوابیده را میبرد و باقیش را برمیدارد و تن میکند .ما از قدیم گربه دوستهای قهاری بودیم روزگار بسیار دوری در زمستانی سرد و برفی را به یاد دارم که احتمالا تازه راه رفتن را آموخته بودم و از دم گربه ای گرفتم و به گوشه ای پرتش کردم البته آن خاطره بیشتر به گربه آزاری مربوط است تا گربه دوستی راستی آن موقع ها فرهنگ جامعه خیلی متفاوت بود و مردم بسیار گربه ها را می آزردند
مثلا یادم است شنیده بودم گروهی از اراذل و اوباش جامعه مخصوصا در دهه سیاه و نکبتبار شصت گربه ها را با زور و نامردی وادار به رفتن در چکمه میکردند
شنیدن آن حرف حس خیلی بدی از خفگان و درماندگی در من ساخته بود و تا مدتها کابوسش را میدیدم
حالا ولی وضع جامعه فرق کرده و مردم زیادی هر روز به گربه های خیابانی غذا میدهند
مرد معتادی را میشناختم که از بی حالی یک گربه پی به دندان دردش برده بود و با هزینه خودش اورا به دامپزشک برده بود
یکبار هم یکی از همسایه هایمان بام توالتشان را در تابستان قیر داغ ریخته بودند که در باران چکه نکند و یک گربه گل باقالی ماده ندانسته رویش دراز کشیده بود و به دردسر خیلی بزرگی افتاده بود همان مرد معتاد و بسیار لاغر به روشی که خودش میداند اورا از آنجا درش آورد و مداوا کرد
اما اولین گربه خانه ما گربه زرد ماده ای به اسم سارا بود آن موقع من ۱۲ یا ۱۳ سال داشتم یک روز دل انگیز تابستانی اورا زیر پل جوی محله مان همراه سه خواهر و برادر و مادرش دیدیم و بی توجه به اعتراضات کتبی و شفاهی مادرش اورا با خود به خانه آوردیم مادرم هم گفت کار خوبی کردید مادرش الان نمیفهمد ولی وقتی با تجربه شد میفهمد که چه لطفی بهش کردید و اسمش را به خاطر رنگ زردش سارا گذاشت چون ساری در ترکی به معنی زرد است و اینجوری آنرا نامگذاری کرد .
گربه ماده زرد بهترین حیوانیست که میشود در خانه نگه داشت
او خیلی ملوس و مهربان و بازیگوش و برخلاف حرفهایی که در مورد گربه هاگفته میشود با وفا بود و کلی مارا سرگرم میکرد
من برای اولین بار صدای خرخر جادوییه گربه ها را از او شنیدم و در عقل بچه گانه ام فکر میکردم که این صدا مخصوص اوست
او بسیار مارا دوست داشت و در کنار ما حس آرامش و امنیت میکرد به زودی یاد گرفت که با پرش و ضربه به دستگیره درنشیمن میتواند در خانه راباز کند و تو بیاید که نظیرش را در گربه دیگری ندیدم
آن زمانها زندگی رنگ و بویی داشت و با این زمانه فرق میکرد شاید هم این خصلت دوران کودکیست که آدم رنگ و بویی در زندگی حس میکند و به مسائل پیچیده روانشناسی ربط دارد
.روزهایی بود که برنامه جنگ ۷۷ مهران مدیری از تلوزیون پخش میشد و عادل فردوسی پور جوانک دیلاق و تازه کاری بیش نبود که هنوز برنتمه نود را شروع نکرده بود
من کلاس دوم راهنمایی بودم و شیفت صبح که میشدم ساعت حدود ۱۲ در آن هوای سرد و برفیه تبریز قدیم با جان خسته و بی طاقت و رنجورم هن و هن کنان خودم را به خانه میرساندم نه از قیمت نان و برنج و گوشت خبری داشتم نه از تحولات سیاسی و اجتماعی و جنگ و کوی دانشگاه و ...فکر و ذکرم ریاضی و املا و تیم ملی و بارسلونا و مهران مدیری بود جلوی بخاری شعله آبی دراز میکشیدم و در آن لحاف و تشک سنگین و قدیمی به خوابی آرام میرفتم و سارا با آن صدای خرخر قشنگ و مهربانی ذاتیش به سراغم می آمد و انگار ازم میخواست نخوابم و یا خودش پشت همان بخاری دراز به دراز میخوابید و خانه و اهلش را از عشق و انرژی درونیش بهره مند میکرد در اولین برف عمرش او خیلی غافلگیر شده بود نمیدانست برف چیست و با قدمهایی خنده دار و نمایشی رویش حرکت میکرد گاهی برف به قدری بود که چانه اش را با زحمت بالا میگرفت وقتی وارد خانه و هوای مطبوعش میشد صدایه عجیب و خیلی با مزه ای از خودش در میاورد وقتهایی که به او غذاهایه بخور و نمیری مثل نان و پنیر و بسکویت نرم شده در آب میدادیم با آرامش و ادب میخورد و سیر میشد ولی امان از وقتهایی که تن ماهی یا گوشت بهش میدادیم آن وقتها بسیار وحشی میشد و دستی که لمسش میکرد را شدیدا چنگ میزد و زخمی میکرد این خصلت را بعدها در آدمها هم دیدم .
گاهی من اورا به شدت عصبانی میکردم و او گوشه ای از جهنم را به من نشان میداد وضع چنان سخت میشد که فکر میکردم اگر از این مهلکه زنده در آیم دیگر اورا عصبانی نمیکنم ولی باز هم با فاصله های زمانی متفاوت کار به جاهای باریک کشیده میشد
او یک شکارچیه درجه یک بود که با پرشهایی بلند و ماهرانه مگسهارا در هوا یا روی فرش و دیوار میگرفت و با ولع میخورد هنوز بعد از اینهمه سال عکسهایش مانده و گاهی نگاهش میکنم او نسبت به اسم خودش و تک تک اعضای خانه شرطی شده بود زمانی که برادر کوچکم بیمار شد چند شب در بیمارستان بستری شد من از رفتارش میفهمیدم که با چشمانش دنبال اوست و با صدای بلند اسم برادرم را صدا میکردم و او بسیار بیقرار میشد و دور من میچرهید و انگار میخواست دهنم را با دست کوچکش ببندد وقتهایی که خانوادگی به پیاده روی میرفتیم او دنبال ما می افتاد و تا ایستگاه اتبوس محله همراهمان می آمد و دورمان میچرخید و حرکات نمایشی و خنده داری هم اجرا میکرد ولی همیشه به یک جایه مشخصی که میرسیدیم با سرعت برمیگشت و وقتی به خانه بر میگشتیم میدیدیم در خانه است و از آن مراقبت میکند وقتی برای اولین بار آکواریوم خریدیم انگار پیش خودش فکر کرده بود آن و ماهی های زیبای تویش را برای او خریده ایم و گاه و بیگاه با آن دستان ماهر و چنگهای تیزش ماهی ها را شکار میکرد و میخورد نفرت برادر بزرگم از اوآنجا شروع شد و بهش روی خوش نشان نمیداد آن زمستان سخت من یک نقاشی بسیار عالی با مداد رنگی از حرم امام رضا کشیده بودم که چندین روز وقت پایش گذاشتم او گاهی وقتها کنارم مینشست و به حرکت مداد روی کاغذ خیره میشد
.پدر جفاکش و بیچاره ام که عمری سرشار از رنج و تلخکامی داشت و اکثرا حوصله حرف زدن نداشت اورا دوست داشت و میگفت از وقتی آمده روزیش را با خودش آورده
تابستان که شد یک گربه خیابانی به خانه ما پناه آورده بود و این به معنی اعلام جنگ به سارا بود یک شب طولانی و نحس آنها شش بار درست بالای سر من با صدای وحشتناکی جنگیدن و من تمام ششبار با ترس از خواب پریدم ولی بار هفتم چنان صدایشان بلند و وحشتناک بود که رنگم مثل گچ شد و علاوه بر جستن از خواب دچار لرزش شدیدی شدم مادرو برادر بزرگم که در طبقه پایین بودن متوجه آن صدای شدید شدند و بالای سرم آمدندو از دیدن رنگم به شدت ترسیده بودند . مادرم بعدها میگفت بعد از آن شب تو آدم قبل نشدی .
زمستان آن سال او در آشپزخانه ما در جعبه موزی که من برایش پیدا کرده بودم زایمان کرد و مثل مادرش و تقریبا همه گربه ها چهارقلو هم زایید ما بسیار آنها را دوست داشتیم به سارا خوراکی های مقوی میخوراندیم که بهتر بتواند شیر بدهد ولی یک روز برادر بزرگم آنها را در آن وضع نزار و آسیب پذیر از خانه بیرون انداخت و بعدها که معتاد شد و زندگیش از بین رفت پدرم میگفت آه همان گربه و بچه هایش تورا به این روز انداخت.