یک شهرک ویلائیه اعیان هشین بود که ویلاهای بزرگ و باصفا و مشجر داشت مرد هفتاد ساله تنومندی متوجه چیز عجیبی شد ولی زیاد دقت نکرد بعد آن چیز عجیب در ذهن او بزرگتر و سنگینتر شد ساعت از حرکت ایستاده بود خورشید در آسمان تکان نمیخورد و میخ شده بود در خانه اش زده شد دوستش هراسان بود هرگز در پنجاه سالی که میشناختش اورا آنجوری ندیده بود
تو هم فهمیدی؟
بله او هم فهمیده بود آنها ازجهان شناخته شده خارج و به جهان ناشناخته ای وارد شده بودند نت وجود نداشت گوشی ها هم گم شدند حتی تلفنهای رو میزی بعد تلوزیونها همه به راحتی محو شدند
مرد تنومند به اتاق خوابش رفت زن سی ساله اش در خواب عمیقی بود و نوه هایش با انرژیه ناشناخته اس بدون خستگی و گرسنگی میدویدند و شاد بودند صدای همهمه از بیرون می آمد حدود بیست نفر جمع شده بودند میگفتند حالا باید هوا تاریک شده بود ولی وسط ظهر است و سایه ها بزرگ نمیشوند لبخند محوی حاکی از استیصال به لب داشتند شروع به راهپیماییه بی هدفی کردند به سمت جاده ی شهر رفتند فروشنده ایی که در دکه و مغازه های کوچک مابحتاج ویلا نشینها را میفروختند هم متحیر بودند و نمیدانستند چه کنند باز به راهپیمایی ادامه دادند حس مردند مناظر راه عوض شده و پرختان تناوری که قبلا نبودند به دیده میشدند زن پنجاه ساله ای که بلند قد وتاحدودی خشن به نظر می آمد گفت پسر۱۹ ساله اش برای بازی بت شهر رفته و حالا معلوم نیست چه خواهد شد . پزشک معروف شهرک گفت چرا معلوم نیست شهر همون شهره عوض که نشده برمیگرده
زن گفت الان باید برگشته بود خیلی از وقت برگشتنش گذشته گوشی هم که محو شده نتونستم باهاش حرف بزنم
دختر تقریبا سی ساله و شیک پوشی گفت من باید هفته بعد به کانادا بروم این بزرگترین شانس زندگیمه اگه همه چیز یهو خراب بشه چی؟
و کسی پاسخی نداشت تعداد آنها بیشتر شده بود و همه متحیر بودند مرد جوانی گفت شاید انفاقی افتاده و همه ما مرده ایم و این زندگی پس از مرگ باشد و همه را نگران کرد زن میانسالی گفت هرچه هست دردی ندارد و بد نمیگذرد زیر سایه بید مجنون بسیار بزرگی لم داده بودند و به ماوقع فکر میکردند و فهمیدند بدنهایشان از غذا بی نیاز شده و حس گرسنگی از بین رفته ساعتهای مدیدی همانجا زیر سایه بید نشستند و حرف زدند و نقشه کشیدند آن زن دیگر نگران پسرش نبود و دختر جوان هم از فکر کانادا بیرون آمده بود میدانستند که در دنیای دیگری هستند و میشود ازش لذت برد یک پسر دوازده ساله چرتی زد و چرتش به خواب سنگینی بدل شدو در خواب به زندگی عادی برگشت به پدر و مادرش که از ظهر بی پایان خبر نداشتند گفت که در جهانی دیگر خورشید به آسمان چسبیده و شما نگران آینده هستید او در بیداری آن دختر جوان که میخواست به کانادا برود را هم دید ولی چندان نمیشناختش که بگوید در آن دنیای دیگر چه نگرانیه بیخودی داشت پسر آن بعد که در تخت خود خوابید به ظهر بی پایان برگشت و همه چیز را به آنها گفت