ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

قطور

در ستایش خسته نشدن و همیشه و بی وقفه نوشتن .این چیزیست که من بهش فکر میکنم هر روز هر و هر ساعت میشود نوشت مخصوصا برای کسانی که زندگی پر اتفاقی دارند در کوچکترین استراحتهایی که برایشان پیش می آید میتوانند بنویسند مخصوصا که نوشتن هم باعث بهتر شدن در کار هم میشود خارجی ها به این خیلی تاکید دارند و دائم مینویسند .ولی من همین ابتدای کار دارم تنبلی میکنم برای انجام راحتتربن کار که در بستر و زیر پتو هم میشود انجامش داد باز تنبلی میکنم و چیز دیگر این است که من حتی چیزهایی که از ذهنم میگذرد را هم به خوبی نمیتوانم بنویسم این یک اشکال رایج بین نویسنده هاست شما فکر میکنید ایده های طلایی و نابی دارید ولی وقتی شروع به نوشتن میکنید میبینید چیزی از آن نقد نمیشود مثل یک چک بی محل است عین واقعیت است پس آنها که چیزهای درخشان مینویسند در تخیلاتشان هیلی بهتر از شما هستند که نقد شده فکرهایشان آن میشود .من باید به نوشتن ادامه دهم چیزی که در این دنیا به درد کسی بخورد را پیدا کنم و بنویسم مثلا اینکه چگونه پولدار شوید؟ خوب باید کار کنید و پولهایتان را جمع کنیدیا چطورصد سال عمر کنید ؟ باید ورزش کنید و از استرس دور بمانید و تغذیه سالم داشته باشید .این نوع نوشتن من است با این حال سعی میکنم آهسته و پیوسته ادامه دهم به روزی فکر میکنم که به شهر خوی رفتم آن روز خانواده ام از ترکیه برگشته بودند و من باید دنبالشان میرفتم و برشان میگرداندم یک روز داغ تابستانیه پوسال پیش بود اول اشتباهی به جنوب تبریز رفتم تا از راه اورمو به خوی بروم ولی بعد یادم آمد که خوی بعد از مرند است زود برگشتم و از صوفیان و مرند و آن کوه های مخملی و عجیب یام رد شدم مسیر با عشقی بود این یک کلمه غیر رسمی و لاتی است ولی به نظرم آنجا و آن راه واقعا با عشق بود جاهایی پر از باغهای وسیع انگور و آلبالو و میوه های دیگر استان ما پر از باغ است همه میوه هایه مناطق سرد و معتدل را دارد اسم آن شهرها و روستاها یادم نمانده ولی آن لحظه که اسم شهرها را میدیدم یادم می آمد یک نفر از آنجا را در خدمت دیده بودم یعنی همدوره ام بود باز باغ بود و مزارع وسیع آفتابگردان و بلال یک جا خیلی سریع میرفتم ناگهان پلیس مفگیر را بالا برد ولی نتوانستم ترمز کنم و رد شدم گفتم بگذار جریمه اش را بنویسد ولی ترس در دلم بود ممکن بود به ایست بعدی بی سیم بزند که ماشینم را بخواباند به آخرین نقطه استان خودمان رسیدم نوشته بود انتهای حوزه استحفاظی آذربایجان شرقی و وارد آذربایجان غربی شدم آنجا جاده خیلی باریک و سخت شد پشت یک تریلی که کل مسیر باریک را گرفته بود کلی حرص خوردم ولی بالاخره یکجا فرصت سبقت گرفتن را پیدا کردم یک جاهایی مناظر زشت و خال به هم زن بود یک جوری گرد غربت به دل آدم مینشاند به یک سه راه رسیدم که باید به سمت چپ میپیچیدم از خود آن سه راهی هم تا شهر خوی کلی راه مانده بود و آنجا مرکز گل آفتابگردان ایران بود همه جا پر غز مزارع وسیع آفتابگردان بود و خود خوی هم که مردمش سودای استان مردمش را دارند بزرگ و آباد و شیک بود ولی راه هنوز تمام نشده بود از خود خوی تا مرز رازی هم کلی راه بود دقیق یادم نیست ۳۰ یا ۶۰ کیلومتر آنجا یک منظره بود که لایق کلمه واو یا وو بود یعنی آدم را وامیداشت که وو بگوید تقریبا آدم را یاد چنارستانهای منطقه لمباردی ایتالیا می انداخت انگار در دنیایی دیگر بودم چنارهای سربه گردون سای پرشمار و سایه سار کریمانه شان در آن ظهر داغ یک جاهایی هم شبیه کوه های زاگرس یا برخی مناطق اسپانیا بود کوه هایی شبیه دیوارهایی باور نکردنی پر از درختان بلوط یا چیزی که نمیدانم .هرچه بود خودشان روییده بودند یک منظره باشکوه و تا حدودی دلهره آور بود خودم را در بالای آن دیواره به آن عظمت تصور کردم که چطور برای پایین آمدن تقلا میکنم دقیقا اندازه یک مورچه بودم در مقابلش به راهم ادامه دادم بعضی جاهای راه خاکی و آب گرفته بود و آسفالت نداشت راه و مناظر طوری بود که آدم حس مورچه بودن بهش دست میداد کوه های بزرگ و دشتهایه وسیع ولی اکثرش فقط کوه بود دو پسر بچه که فهمیدم کورد هستند را سوار کردم آنها بسیار مودب و بامزه بودند و من ازشان پول نگرفتم باورنکردنی بود که راه چقدر طولانی است و تمام نمیشود یک پل بزرگ و زیبا بود که زمان رضا شاه ساخته شده بود و اسمش قطور بود از روی آن قطار رد میشد عظمتش واقعا زیاد بود من قبلا فیلمهای آنرا دیده بودم ارتفاعش از سطح زمین باورنکردنی بود پلی بود که قطاری که از ایران به ترکیه میرفت را عبور میداد ولی در سالهای اخیر متروکه شده بود از آنجا رد شدم و به آخرین قدمهای خاک ایران در آن درجه رسیدم یک منطقه پر از درخت لود که درختها به هم چسبیده بودند و جاده را کاملا سایه کرده بودند و کم کم ایران تمام شد و یک طاقی بود که رویش با الفبای هارجی و به زبان ترکی نوشته شده بود من داشتم خاک ترکیه را میدیدم کلی ایرانی آنجا بود و یک حالت محشر کبری مانندی داشت شبیه روز قیامت که همه داشتند دنبال مسافرشان میگشتند و من مسافرهایم را پیدا کردم

رضا شاه
۱۳
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید