ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

مرا بخوان۳

شب را خیلی راحت روی تخت با کیفیت اتاق خوابیدم مادرم و دوستش هم در همان اتاق و روی تخت دو نفره خوابیدند و صبح باز تنهایی به زیارت و مشهد گردی رفتم معمولا در معدود سفرهایم به مشهد در حرم و موزه اش و بازار رضا میگشتم ولی اینبار خواستم به باغ وحش و کوه سنگی هم بروم با مترو که مثل مترو تهران شلوغ بود و بقیه اش را با اتبوس خودم را به باغ وحش رساندم ورودیش ۱۲۰ تومان بود و زوار عراقی زیادی آنجا بودند یک مرد کوتوله از آن بی اعصابهای جنگی که جلوی باغ وحش پشمک میفروخت با یک عراقی که زن و بچه اش پیشش بودند کم مانده بود دعوایشان بشود مشهدی ها استعداد زیادی در یادگیری زبانهای مهتلف دارند و اکثرشان ترمی را از زوار آذربایجانی مثل من یاد گرفته اند و به راحتی حرف میزنند و آن مرد کوتاه قد عربی را هم تا حدی بلد بود .باغ وحشش آنقدر که فکر میکردم بزرگ و جالب نبود و تعداد زیادی ببر در آن نگه میداشتند که اکثرا بی حال و کلافه به نظر میرسیدند یک جا خوانده بودم باغ وحش تنها زندانیست که زندانیانش بیگناهند البته در منابع علمی اگر نگاه کنید میبینید که عمر وحوش در اسارت چند سال بیش تز عمرشان در طبیعت است چون آنجا هر روز بدون استثنا غذا میخورند و از ضربه سم ستور نمیمیرند و حتی در یک فیلم دیده بودم دندان خراب یک شیر نرخیلی گنده و بیهوش شده!! را داشتند عصب کشی میکردند و آن فیلم برایم خیلی شگفت انگیز بود دکترها با عجله داشتند کار میکردند تا قبل از به هوش آمدن سلطان جنگل کار دندانش را تمام کنند و صخیح و بهتر از روز اول برش گردانند من آن لحظه باز شدن چشم شیر را تصور میکردم به نظرم دیدن چشم باز یک موجود وحشی از آن نزدیکی ضربات بدی به ناخودآگاه انسان میزند و میتواند کابوس شود و خواب شبهایش را هط خطی کند .بین وحوش چشمهای گرگ و هخرس از همه ترسناکتر است و سرخ پوستها آن دورا خدایان مرگ میدانند .ببرهای آنجا کوچکتر از حد تصورم بودند چون از نوع بنگالی بودند یاد یک فیلم مسخره بالیوودی افتادم که یک عاشق دل شکسته از جنگلهای متراکم بنگال به سوی خانه محبوب روان میشد و در فیلمنامه قرار بود پنج!! ببر گنده بهش حمله کنند و او با دست خالی هر پنج تایشان را شکست دهد غافل از اینکه ببر منزویست و تنها زندگی و شکار میکند و کارکردان هندی حتی یک ببر را هم نمیتواند رازی به کشتی کرفتن بی خطر با عاشق دلشکسته کند و در ابتکاری جهنمی لباس مسخره ببر تن پنج سیاهی لشگر کرده بود که زانوهایشان ناچارا رو به شکم خم شده بود و ته خنده بودند و عاشق دلشکسته هر پنج تایشان را کتک سیری زد و به محبوبش رسید😂😂😂توی آن باغ وحش گرگهای ایرانی و شیر و خرس و گراز و شتر !! که وحشی به حساب نمی آید و میمون و اینجور چیزها هم بودند بعد من باز با اتبوس هم دوری در شهر زدم و هم به حرم برکشتم و با اسنپ که مرد مسن و خوبی بود به کوه سنگی که تعریفش را بیست و چند سال قبل از دوستم شنیده بودم رفتم در راه از او پرسیدم آیا در مشهد هم زنها بی حجاب شده بودند و جواب او بله خیلی پر ملاتی بود .کوه سنگی انگار در بالای شهر بود و محله های خیلی باکلاس و قشنگی با چنارهای سر به فلک کشیده که در ذهن من نماد محله های مرفه نشین هستند داشتند بعد به بالای آن کوه سنگیه قشنگ رفتم و چند عکس گرفتم و به اطراف حرم برگشتم و باز زیارت کردم و یک غذای خوب در رستوران ارزانی اطراف حرم خوردم و یک هلیکوپتر نخ دار😂 به قیمت ۶۰ تومان خریدم و به هتل برگشتم و صبح عزم برگشتن کردیم بیرون آمدن از مشهد و پیدا مردن راه خروج سخت بود اینبار تصمم گرفتم از راه کویر و سمنان برگردم تا زودتر برسم استان هراسان رضوی خیلی پهناور و بیابانی بود .از جایی به اسم داورزن و قوچان و نیشابور گذشتیم که واقعا همان اقیانوس شن بودند و مرا شگفت زده میکردند که چطور اجداد و نیاکان ما ایرانیان توانسته اند قرنها در آن جغرافیای خشن و سرسام آور از پهناوری زنده بمانند و هنر هایی به دست آورند .داورزن مصداق بارز آبادیی در میان اقیانوس شن بود گرچه در نگاه اول ترسناک و حیرت انگیز بود ولی زندگی در آنجا هم میتوانست همراه آرامش و نوعی عرفان و معنویت باشد و خراسان از دیرباز به عرفا و شعرا و جنگجویانش معروف بوده و بر خودم سعادتی میدانستم که میتوانستم در آن خاکهای نورانی و پر افتخار و معنویت جاری در هوایش باشم نفس بکشم شایسته بود بر آن خاک نیز سجده کرد و خاکش را بوسید زیرا که مردان و زنان بزرگی در آن زیسته و در خاکش آرمیده بودند و بعد وارد استان سمنان شدم که به راهپیمایی در مریخ یا سیاره ای دیگر شبیه بود طوری بود که اگر یک سگ در آن بیابان میدیدی باعث شعف و شادی میشد در جتیی که اسمش میامی بود برای بنزین زدن نگه داشتم مرد جوان و ریزنقشی که مسئول آنجا بود کارت بنزینم که جا مانده بود را برایم آورد و من برای قدردانی یک خربزه کوچک قوچانی که سر راه خریده بودم بهش دادم بعد از سمنان و شاهرود رد شدم و در تاریکی وارد استان تهران شدیم ودر ورامین که ده ها بساط بزرگ طالبی و خربزه فروشی داشت باز بنزین زدم و از داخل تهران که آسفالتش بسیار عالی و رانندگی شان بی نقص بود گذشتم و وارد اتوبان غرب شدم از جاهایی مثل گرمدره و کرج و آبیک و قزوین گذشتم و خیلی خسته شده بودم و خوابم می آمد ولی نمیتوانستم توقف کنم همینجوری راندم و راندم تا به زنجان رسیدم و وارد شهر شدم تا یک مسافر خانه برای شب ماندن پیدا کنم که نبود و مجبور شدم به مسیر ادامه دهم و در یک پمپ بنزین بین راهی توی بیابان که تریلی های زیادی برای استراحت نگه میداشتن نگه داشتم و نیم ساعتی خوابیدم و باز به راه افتادم وقتی به استان خودمان و هشترود رسیدم هوا گرگ و میش شده بود و و در روشنایی روز به تبریز رسیدم و دوست گیلانی مادرم را به خانه شان در شمال تبریز رساندم و چند دقیقه بعد به خانه رسیدیم

باغ وحش
۴
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید