حالا یک صبح زمستانی دیگر است .چندین هزارمین صبح عمرم ولی برایم تکراری و زشت نیست صدای آسانسور خیلی زیاد می آید توی شکمم هم وضع چندان خوب نیست چند خوراکی ضد و نقیض را یکهو تویش ریختم حالا آنجا دعوایشان شده یک کلاغ نادان هم نان استاپ قار قار میکند و معلوم نیست حرف حسابش چیست گربه ما هم میو میو میکند یاکریمها هنوز نیامده اند لب پنجره ام باورنکردنیست ولی کلاغ هنوز هم دست نکشیده صدای ماشینها هم می آید .بعدش چه؟ برای چند صدمین بار از خودم میپرسم نوشتن چگونه است؟ و یک نویسنده چجوری یک سوژه را می یابد و میپرورد و...؟ راستش گیج شده ام من نویسنده نشدم مثل فوتبالیست نشدنم و مرد و شوهر و شاغل و بازیگر و مهندس نشدنم اشکالی ندارد مهم اینست من هنوز زنده ام و درد شکمم دارد بیشتر میشود الان است که با صدا راهش را پیدا کند و بیرون بجهد .یک نویسنده چطور میتواند چیزهایی برای نوشتن پیدا کند؟ از خودمان بپرسیم .نه لازم نیست هرکس کاری دارد آنها آدمهای خاصی هستند مثل همه خاص های دیگر .دیوانه وار دنبالش میروند و به دستش می آورند .نوشتن هم سخت است مثل فیزیک و ریاضی و بنایی و فضانوردی و فوتبال و ...هرکاری که حرفه ای و رقابتی بشود سخت است و گاهی خیلی سخت این روزگار یعنی این دنیا عجیب است افرادی هستند که واقعا نانشان از سنگ و دهن شیر و قفس فیل در می آید ولی بعضی ها هم مثل اب خوردن پول در می آورند مثلا معدنچی ها یا خیلی های دیگر من آنهارا دیده ام آدمهایی که در شرایطی غیر انسانی و ناجوانمردانه در دورافتاده ترین جاها بیابانهایی که گرگ و خرس هم ازش میترسند کارهای سخت میکنند غم در آنجاها از هوا بیشتر است غربت نمیتواند کلمه مناسبی برای وصف واقعیت آنجاها باشد به خودت میگویی خدا همه جا هست همه جا مال خداست من باید قوی باشم به خودم حس های خوب بدهم .با غم چه میکنی تو همیشه در خانه و در شهر بودی توی اتاق خودت با تلوزیون خودت و کتابهایت و چایه همیشه تازه دمت و نت پر سرعتت حالا کجایی؟ در یک بیابان ناکجا آباد که حتی برای غولهای بیابانی هم جای خوبی نیست مجبوری کارهای سخت بکنی مجبوری قوی باشی با ناملایمات بجنگی و مرد شوی ولی من همه آن سختی ها را دیدم و یک پسر بچه باقی ماندم توی چهل سالگی هم پخته و دنیادیده و قوی نشدم خوابم خیلی سنگینتر از این بود که مرد میانه میدان شوم .آهان این خودش یک سوژه است برای نوشتن.اینکه چگونه یکی مرد وسط میدان میشود ترسهایش و تنبلیهایش را میریزد در معامله دست و صدایش نمی لرزد حرفش را در هر شرایطی رسا و شجاعانه میزند و راهش را پیدا میکند و از دارایی و موقعیتش به خوبی مراقبت میکند و یک مرد واقعی میشود؟ راستش من نتوانستم آنجوری شوم خواب و گوشه امنم را به پیشرفت ترجیح دادم .حالا چند ساعت بعد است خواب سبک و شیرینی کردم یکهو با سروصدایی موذی چشمم باز شد گربه ام برای اولین بار به پنجره کوچک و غیر قانونی اتاقم که محل گندم خوردن یاکریمهاست رفته بود او اصلا و هرگز نباید آنجا باشد خود پنجره آنجا اضافه و باعث نارضایتی همسایه پشتی است چه رسد که یک گربه زرد نادان هم برود آنحا و دیده شود راستش خیلی ترساندم و با ناخونهایش هم محکم به آنجا که کج و کوله و زشت است چسبیده بود و نمی آمد شاید با دیدن یاکریمها کنجکاو شده و پریده که نگاهشان کند .بعد مادرم گفت در جنت آباد تهران یک بازار آتش گرفته و رفتم دیدم و دیگر نخوابیدم همسایه اهریمان که زنی لاغر و مراتب دان است برایمان یک شیشه کمپوت گیلاس خانگی و یک کیسه سیب باغشان را فرستاده بود که خوردن کمی از آن کمپوت سرم را درد آورد .سعی میکنم چیزی برای نوشتن پیدا کنم چیزی که ارزش خواندن داشته باشد اول اینکه اشکالی ندارد یک نوشته سطحی و روزمره باشد مثل همین چیزهایی که من تاحالا نوشته ام .خوب دوم چی؟ یادم آمد قرار بود بنویسم چطور یک نفر مرد میشود ودیگری پسر بچه باقی میماند .حتما در این مورد چیزهای زیادی نوشته شده است و دانشمندهای خفن بر رسی اش کرده اند و تا تهش رفته اند .ولی من چرا نشدم؟ خوب شرایط زندگیم طوری بود که مسئولیت پذیر نشدم برادر بزرگترم که حالا سه سال است مرده اجازه رشد و دیده شدن به من نداد و چشم دیدنم را هم نداشت من فقط مثل دختر بچه ها درس میخواندم و در آن هم عالی نبودم بعد که از پیله بچه گانه دورم خارج و وارد جامعه و زندگی واقعی شدم شکستهای پی در پی خوردم هیچ توان و تجربه ای در زندگی اجتماعی نداشتم و ...ترجیح دادم به لاک تنهائیه بچه گانه ام برکردم و تکه نانی بخورم و عمرم را به سر دهم خوب حالا چه میشود؟ دارم با شما به نوشتن فکر میکنم که چگونه است .میتواند همینجوری با چیزهای دم دستی و ناچیز ادامه پیدا کند .یا هرچیز دیگری به ذهنم رسید بنویسم پارسال این موقعها من با ماشینم همراه مادرم و دوستش از راه اردبیل و گیلان و مازندران و گلستان و خراسان شمالی به مشهد رفتیم سفر زیبایی بود یک شب را در گیلان در خانه دوست همان همسفرمان ماندیم جایی بود به اسم سنگر و یک خانه ویلائیه قشنگ داشتند هم خانه بود هم یک طویله بامزه داشتند و تویش دوتا گاو محلی خیلی قشنگ داشتند اسم یکیشان طلا و دیگری سزار بود قبلش کمی داخل شهر رشت گشتیم به نظرم خیلی قشنگ بود خانه پدریش را از بیرون نشانمان داد که بزرگ و زیبا بود بعد به مرکز شهر رفتیم و ماشین را داخل یک پارکینگ گذاشتم و به آن مکان معروف که توی اینستا پر از فیلمهایش است یعنی میدان شهرداری رفتیم پر از میوه فروشی و مغازه های قشنگ و درختهای بسیار بلند نخل بود یک جوان دست فروش چای و نسکافه و دمنوش را در وره دستی کوچکش میفروخت که یک چای نبات ازش خریدم آنجا وقت تلف میکردیم تا کار دوستش که رن ریز نقش و عینکی بود تمام شود بعد از آنجا تا سنگر که زیاد دور نبود رفتیم باران قشنگی میبارید و راه کم نور بود توی دام میگفتم این زن بیچاره مجبور است هر شب اینهمه راه را تنهایی با تاکسی و کلی پیاده بیاید .ولی محله شان واقعا زیبا و بهشتی بود یادم آمد در خدمت دوستی اهل آنجا داشتم که با خطی بچه گانه برایم یادگاری خنده داری نوشته بود که تا مدتها بهش میخندیدم و گوشش را با انگشتانم بخاطر آن خاطره بامزه میکشیدم و از طرز حرف زدنش که نمیتوانست حرف ر را درست تلفظ کند خوشم می آمد از شوهر آن زن در مورد آن دوست پرسیدم که گفت میشناسدش .ولی خسته تر ازآن بودم که بعد از ۱۶ سال به سراغش بروم و تجدید خاطره کنم .شب خوب و آرام خوابیدم و به سمت مشهد راه افتادیم به دلایلی نا شناخته سفر پیش نمیرفت و در جا میزدیم و از طبیعت بهشتی گیلان در پاییز هم ذوق زده میشدم واقعا هرچه فکر میکنم هیچ جایی در دنیا و حتی خود بهشت هم نمیتواند از آنجا زیباتر باشد آن مناظر آن هوا آن جنگلها آن دریا و ساحلها دودهایی که جا و ببجا از جنگل به هوا میرود و معطرش میکند احتمالا آنجا همان بهشت است و ارواح طیبه بعد از تناسخ آنجا زاده میشوند و لذتش را میبرند .درست در نرز گیلان و مازندران روغن و فیلترهای ماشین را پیش یک مکانیک خوشرو و منصف عوض کردم و به راه ادامه دادیم و وارد مازندران شدیم هوا ابری و دل انکیز بود و نوار ساحلی بیش از گیلان در دید بود و دسته های مرغهای دریاییه ریز پیکر که تنشان سفید و صورتشان به طرز بسیار جذابی سیاه بود با آرامش در حال پرواز در امتداد ساحل بودند صحنه ای که مرا بسیار شاد و هیجان زده میکرد آنجا نگه داشتم و کلی عکس گرفتیم بعد به رامسر که بین همه شهرهای گیلان معروفترین است و در زمان شاهداشت به پایتخت دیگری تبدیل میشد که آنجا از مهمانان عزیز خارجی میزبانی میکردند رسیدیم و در پارکی که نخلهای سربه فلک کشیده داشت عکس گرفتیم هوا بینهایت نرم و لطیف بود آدم میخواست ریه هایش را ازش پر کند و تا ابد آنجا بماند در یک جایی که انگار چالوس بود از روی یک پل بزرگ رد شدیم از زیرش رود خیلی پهنی رد نیشد و به دریا که خیلی نزدیک بود میریخت به نظرم منظره بی نظیری بود ماشین را آنور پل نگه داشتم و از آن منظره بهشتی عکس گرفتم مدرسه ای در آن نزدیکی بود که زنگش خورده و محصلهای نوجوانش بیرون آمده بودند و از آن چشم انداز رشک انگیز به خانه هایشان میرفتند داشتم فکر میکردم چقدر خوشبختند که در چنین بهشت برینی زندگی و تحصیل میکنند