ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

مرد بی صورت

باز میخواهم بنویسم در سر و صورت و دندانهایم درد موذی ای هست در اتاق کوچکم روی دیوار تابلوی خیلی کوچکی هست که فکر کنم نقاشی اکسپرسیونیستی از پاریس و دو عاشق سیاه پوش پشت به دوربین و رو به ایفل میروند این کلمه اکسپرسیونیت را من در جوانی که سرشار از میل به فهمیدن بودم از ویکیپدیا که آن زمانها یکانه منبع اطلاعاتم بود یاد گرفتم در واقع از اینور و آنور میشنیدمش ولی نمیدانستم یعنی چی البته الان هم نمیدانم ولی آن زمان عطش دانستنش را داشتم و توی کامپیوتر قدیمیم خواندم که در قرن های اخیر مثلا ۱۸ یا ۱۹ ام که احتمال ۱۹ ام بیشتر است در اروپا و به احتمال زیاد همین پاریس اختراع یا ابداع شده یک مکتب هنری است که معنیش تا جایی که یادم مانده دریافتگری است و در آن خیلی به نور و درخششش تاکید میشود راستش اروپایی ها خیلی آدمهای جدی و کاربلد و هنرمندی بودند الان هم هستند آن تابلوهارا وقتی میبینی واقعا شگفت زده ات میکند انگار خود خدا دست به قلمو شده و چنان اثر شگرفی کشیده مثلا یک برکه بود که یک قایق تویش شناپر بود و نور خورشید به شدت بهش میتابید و رنگها داشتند میدرخشیدند گاهی فکر میکنم دیدن یک نقاشی هم به خودیه خود سعادت بزرگی است مثل کسی که به مکه میرود و حاجی میشود .البته اینکه توی اتاق من است زیاد شاهکار نیست حتی معلوم نیست اکسپرسیونیسم باشد یا رئال .سه تای دیگر هم از آنها هست یکی که از همه بالاتر زده ام دو عاشق دست در گردن هم از جنگل زیبایی رد میشوند دیگری فکرکنم خیابان معروفی در لندن و دیگری هم استانبول را نشان میدهد من از جمله کسانی هستم که سعادت قدم زدن در خیابانهای قسمت اروپائیه استانبول را داشته ام به نظرم واقعا لایق همه تعریفهایی که ازش میشود هست .با کشتی هم از قسمت اروپایی اش به قسمت آسیایی اش که همان کادی کوی و محله فنر باغچه و مقر تیم معروفش است رفتم البته آنجا به خودم گفتم منکه تمام عمر در آسیا بودم بگذار این چند روز را در اروپا بمانم و لذتش را ببرم .با مترو به جاهای مختلفش میرفتم بعضی جاهای بالای شهرش واقعا فراخ و اعیانی و اصیل بود چون آنجاها مترو از زیر زمین به رویش می آمد و میتوانستی به خوبی همه جا را ببینی ثروت و هنر و اصالت انباشته از دوره طلائیه عثمانی آنجا دیده میشد یک محله ای بود که خودت را میان خواب و رویا میافتی خانه های بزرگ و اصیل درختهای بینهایت تناور و شگفت آور با پوستهایه خالخالی معابر سنگ فرش رستورانهایی با ویترین زنده که در آن پیرزنهای بامزه داشتند نان میپختند و خانه هایی با نمای سنگ خیلی اعیانی و قدیمی و مارتی ها که همه جا دیده میشدند و با آن جیغهای بنفششان آدم را میترساندند جالب است که در استانبول به آن بزرکی و شلوغی خبری از آلودگی هوا و ترافیک تهران نبود و آنها بسیار در مصرف برق و بنزین و همه چیز صرفه میجستند و زنهایه سی ساله ای با لباسهای چرمی چسبان سیاه و موهای بلند و زرد فر با سیگار بر لب که اوکراینی نبودند ولی آنجا به اوکراینی و روس معروف بودند دنبال مشتری بودند و مردهایی بالای پلی با قلاب ماهی میگرفتند که بینهایت مغرور بودند و جواب آدم را نمیدادند و من آنجا خودم را درست در محله خودمان میپنداشتم آن استانبولی های اصیل خودشان را اروپایی های واقعی و همتراز اسمیت ها و ویلیامها و الکساندها و کارلها و پاتریک های فرانسوی و بلژیکی و هلندی و آلمانی و انگلیسی میدانستند .فکر میکردم چه شهر خوب و چه آدمهای آشنایی که من دوستشان دارم فکر کنم استانبول خودش یک تابلوی اکسپرسونیستی است .دقیق نمیدانم حالا وضع با ده سال قبل خیلی فرق کرده و پول ترکیه در برابر دلار چندین بار بی ارزشتر شده و تقریبا پابه پای ریال در بی ارزش شدن پایین آمده میگویند استانبول دیگر آن جذابیت سابق را ندارد همه اش تقصیر اردوغان است که دو دستی به قدرت چسبید و نگذاشت ترکیه نفس بکشد یک زمانی ...ولش کن من آمده بودم در مورد اکسپرسیونیسم و امپرسیونیسم و دریافتگری بنویسم که رفتم به استانبول . آیا یک روز میرسد که همه مردم دنیا ثروتمند شوند و خبری از صرفه جویی و گرسنگی و بدبختی نباشد؟ آن بالایی ها حتما میدانند و برایش نقشه میکشند آدمهای با سواد و اصیل و کار بلد که صدها کتاب خوانده اند و هزاران فکر دارند و همه چیز را میفهمند .میگویند دنیا را چند نفر از آنها که کارتل هستند میچرخانند من نمیدانم برایم هم جذاب نیست مگر اینکه بخواهم در موردشان خیالپردازی کنم حالا در این سرماشوفاژ اتاقم را خاموش کرده ام که به یاد سربازهای بیچاره و مردم اوکراین باشم .این درد موذی هم از همین سرماست .راستش اینجوری نیست شوفاژ صدا میداد و خودم پیچاندمش که از شر صدایش خلاص شوم این سرما میگویند کالری میسوزاند و برای چاقالوهایی مثل من خوب است .در مورد هیچکس نظری ندارم به نوشتن فکر میکنم ولی زیاد نمیتوانم درش نفوذ کنم شاید سرما مانع نفوذم میشود شاید هم سردرد یا هر چیز دیگری دوست دارم بهش ادامه بدهم و داستان مردی را بنویسم که صورت ندارد این از خیلی سال قبل در ذهن من بود که مردی مرموز باشد که همیشه یک روزنامه جلوی صورتش باشد و هیچکس اورا نبیند و فقط صدایش را بشنوند .میتواند یک معلم باشد یا یک مجری تلوزیونی یا یک بقال و هر شغل دیگری ولی نمیدانم این ایده چطور باید پرداخته بشود و چجوری میشود ازش معانی استخراج کرد

آلودگی هوااستانبول
۵
۲
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید