ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

مسئله ناموس

من باید همیشه و در هر شرایط محیطی و روحی و ذهنی بتوانم بنویسم به گذشته بروم و خاطرات را با تخیل در هم آمیزم و روی کاغذ بریزم مثل ماهیگیری که تور را به اعماق آب میفرستد و گله ماهیان بی هدف را میگیرد و روی عرشه کشتی میریزد و آنها آنجا بالا و پایین میپرند

در مورد ماهی ها کسی ابراز ناراحتی و همدردی نمیکند چون آنها هیچ حس و هیچ صدایی ندارند و فقط شنا میکنند و یک روز در ماهیتابه سرخ میشوند .برای ماهی ها زنده ماندن هیچ مزیتی جز تولید مثل ندارد و خود ماهی گیرها اینرا میدانند که در فصل تخم ریزی شکار نکنند .حالا من دارم از نوشته و منظور دور میشوم و خود آن منظور چیزی جز نوشتن نیست و من فقط میخواهم بنویسم در نوشته قبلیم قصد داشتم در مورد مسئله ناموس بنویسم ولی خوب موضوع سنگین و گسترده بود و من دچار نوسان و اعوجاج شدم و نتوانستم حق مطلب را ادا کنم .میخواستم بنویسم آدمهای عوضی و بی همه چیز چطور وقتی در میدان رقابت سالم کم می آورند و نمیتوانند از پس رقیب بر آیند بهشان خیلی زور می آید و با تهمت ناموسی سعی در شکستنش دارند .من خودم از قربانیان این بازی کثیف هستم وقتی چشم دیدنم را نداشتند ناجوانمردانه به من تهمت ناموسی زدند و من آن پختگی و درایت را نداشتم که از حیثیتم در آن محیط کثیف و میان آن آدمهای خبیث و نامرد دفاع کنم و توی دهنشان بزنم منکه نجیبانه سخت ترین شرایط را تحمل کرده بودم و دم نزده بودم نه آدم فروشی کرده بودم و نه توطئه یا هر بازی کثیف روانی و اخلاقی ...من یک قربانی واقعی تهمتهای ناموسی و بازیهای کثیف روانی بودم وای بر من که نتوانستم توی دهن نامردهای بی همه چیز بزنم

.حالا دیگه مرثیه بس است و باید به موضوع برگردم

.نوشته بودم که پدرم هم با همین بازی کثیف به مادرم ظلم میکرد و نمیگذاشت نفس بکشد او بسیار بد دل و پوست کلفت بود اصلا حرف به گوشش نمیرفت .آنها در یک محله بد و در یک خانواده لجن بزرگ شده بودند فقط کار را میشناختند و بسیار بد دل و ناجور بودند .انگار ازدواج کرده بود که به زن بیچاره زور بگوید و پوستش را بکند .آن کارها و اوقات تلخی ها برای این بود که زن بیچاره نتواند نفس بکشد و فکر گله و شکایت از فقر و نداری به سرش نزند و همیشه ترس در دلش باشد .او حتی به دایی هایم هم مشکوک بود وای فکرش هم عصبانیم میکند .

داشتم در مورد ناموس فکر میکردم و دردسرهایی که برای بشر درست میکند باید در مورد خانواده خودم حرف بزنم و تابوها را بشکنم برادر بزرگم خیلی حساس و غیرتی بود این غیرت زیادی هم کار دست آدم میدهد از آن ور خواهرم میل خودنمایی زیاد ویک کله نفهم داشت و نمیفهمید که نکن و نرو یعنی چه دوست داشت توی محله بپلکد و پسرها نگاهش کنند طفلی دست خودش نبود میل خودنمایی در او زیاد بود عمه ام با وجود شوهر و یک بچه هنوز سه تا دوست پسر داشت و تلکه اشان میکرد .خوب اینهم از آن خون در رگهایش بود و این مسئله به شدت برادرم و مادرم را حساس و غیرتی میکرد صرفا بخاطر بازیگوشی های بچه گانه خوب توی محل خیلی بد است که همه بگویند خواهر فلان کس سروگوشش میجنبد مخصوصا محله گل و گشادی مثل محله ما و جو خفگان و محافظه کار آن دوره که از کاه کوه میساختند و عاشق ورراجی و غیبت و بد گفتن از این و آن بودند .در محله ما زنهایی بودند که خاستگارهای دخترهای مردم را میپراندند و بد دخترها را میگفتند آنهم برای چه؟ خود شیرینی و از روی بیکاری و چیزهای واهی

دختر ۱۸ ساله چه گناهی دارد؟ آن هم در آن زمان بسته و کنترل شدید و خفگان. مثلا دوست پسر داشته .چکار میتوانست بکند؟ توی مدرسه که بیچاره ها را تا تک تک موهای ابرو و پشت لبشان و زمان دقیق پریودشان برای غیبت در نماز جماعت کنترل میکردند توی خانه هم که حق نداشتند طرف تلفن بروند دیگر چه دوست پسری؟ نهایتش با ترس و لرز پشت ماشین و درخت یک بوسی به یارو میدادند که آنرا هم پیراهن عثمان میکردند .

آن زنها را من میشناختم که منتظر فرصت بودند که خاستگار ها را بپرانند در حالی که خودشان هم دختر دم بختی نداشتند اصلا جو جامعه یکجوری بود که مردم دوست داشتند همدیگر را بفروشند و از اینکار لذت میبردند

.یکی از آنها با جوانمرگ شدن پسرش تنبیه شد و دیگری شاهد رسوایی شدید دخترش بود که تشت رسواییش از پشت بام افتاد و کل محل و فامیلهایشان فهمیدند و دیگری هم نوه اش طلاق گرفت و به تن فروشی افتاد و همه اهل محل فهمیدند و خودش از غصه دغ کرد.جامعه خیلی بی رحم و ناشناخته است و رفتارهای حیرت انگیزی دارد که تا نبینی نمیتوانی تصور کنی .من آن سواد و قلم برنده را ندارم که آن مسائل را بشکافم و توضیح دهم فقط چیزهایی که دیده ام را در حد توانم مینویسم .بخاطر مسئله ناموس و آبرو خون به جگر خیلی ها کردند خاصیت جامعه همین ظلم و سرکوب است تا جایگاه ها را مشخص کنند به دیگران بگویند من ازتو بهترم .

من از تو پاکترم و پرونده بهتری دارم اگر خاستگار خوبی باشد باید نصیب دختر من شود اگرموقعیت شغلیه بهتری باشد باید به من یا پسرم برسد و امثال آن دختر خوب و مودبی در محلمان بود که لیسانس تربیت بدنی گرفته بود و در آستانه استخدام در آموزش و پرورش بود که در تحقیق محلی قربانی خباثت یکی از همان افریته ها شد او به آدم آن اداره آنهم به دروغ گفته بود که دختر بیچاره دوست پسر دارد و مانع استخدامش شده بود و سرنوشتش را خراب کرد حالا خودش زیر یک خروار خاک است و آن دختر با پسر دوازده ساله اش برای امرار معاش محتاج نظافت خانه این و آن است در حالی که میتوانست مثل یک خانوم راحت و بی دردسر معلمیش را بکند و حقوق و بیمه و مزایایش را بگیردو به وقتش بازنشسته شود .کاش میشد قبر آن زنک را باز کرد و پرسید آیا آن دنیا بخاطر آدم فروشی بهش جایزه دادند یا نه؟

برادرم همیشه چهار چشمی مراقب خواهرم بود ولی او جسور تر و نا آرامتر از چیزی بود که بشود کنترلش کرد پسر های هم سن و سال ما هم که عاشق داستان درست کردن پشت ناموس بوه محلشان بودند و این مسئله برادرم را دیوانه میکرد و نمیتوانست هضمش کند در خانه ما همیشه دعوا سر این مسئله بود و بارها میشد که مادرم با شلنگ به جان خواهرم می افتاد و برادرم با دماغ و دهن پر خون شده به خانه می آمد و معلوم میشد با پسری که پشت خواهرم حرف زده دعوا کرده بود در حالی که در مقایسه با سبک زندگی امروز جامعه و نسل جوان و نوجوانها او هیچ کاری نکرده بود اگر خدایی نکرده دختر نوجوانی را دست در دست پسری میدیدند دیگر حسابش رسیده بود و هزار داستان برایش میساختند آنقدر فرهنگ پایین و سرگرمی کم بود که با بدنام کردن دیگران مشغول میشدند و این کار را برای خودشان وظیفه ای مقدس میپنداشتند که باعث تطهیر و سالم ماندن جامعه میشود در حالی که هیچ از جامعه و پامی و وظیفه و انسانیت حالیشان نبود .بعد برادر بیچاره و حساس و غیرتی ام در سن خیلی پایین معتاد و سربار خانواده و جامعه اش شد پسری که زیبایی و جذابیتش شهره اهل محل و فامیل بود و دخترهاحسرت یک نگاهش را میکشیدند قربانی خشونت و بی رحمی و بی فرهنگیه جامعه ای شد که خودش هم نمیدانست چه میکند و چه میخواهد

دوست پسر
۶
۴
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید