ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

منفی۲۶

حالا که اراده کردم به نوشتن آن خاطره از سالهای دور در اواسط دهه هفتاد حتی فکرش هم هیستریک و ناراحتم میکند او یک آشغال واقعی بود .آسیائیه ملعون نفرت انگیز معلم ادبیات دوم راهنماییمان را میگویم اهل اهر یا روستاهایش بود یک گرگ زرد پلید که به جادوی جادوگری به شکل انسان در آمده بود قدش کوتاه و لاغر و موهای زرد کم پشت داشت و کت و شلوار سیاه میپوشید البته موهایش زرد زرد هم نبود یک چیز ناجوری که ناجوریه ذاتیش را باز ناجورتر میکرد نگاهش مثل نیزه روح آدم را سوراخ میکرد تحملش واقعا برای یک ثانیه هم سخت بود از آنها که هیچ جوره نمیشد تحملشان کرد اگر معلم نمیشد پتانسیل تبدیل شدن به یک قاتل سریالی یا متجاوز پلید را داشت هوش حیوانیه شگفت انگیزی داشت که اگر توی دلت هم حرف میزدی حرفت را میشنید و به بچه ها نظر بی ناموسی داشت معلوم نبود از پشت کدام کوهی پیدایش کرده بودند و به تبریز آورده بودند آنجور آدمها وقتی به شهرهای بزرگ میروند به اهل آن شهر به چشم طعمه نگاه میکنند چون در محیط کوچک شهرها و روستاهای نفرین شده شان خوب نمیتوانند بی ناموسی کنند و اطرافیانشان هم مثل خودشان پلیدند و خوب با ذات کثیفشان آشنایی دارند وقتی به من نگاه میکرد عذاب شدیدی در عمق وجودم پدید می آمد از نگاهش نفرت و نا امنی و کثافت میبازید چشمهاهیش طور خاصی بود اصلا شبیه چشم انسان نبود آتش ازشان میجهید دقیقا شبیه نگاه گرگ بود آن هم گرگ زرد لاغر و پر کینه با پسر گوشت آلود و بی بند و باری به اسم نفاط که معلوم بود در خانواده شل و ول و بی درو پیکری بزرگ شده سر و سری به هم زده بود همه کلاس میدانستند آنها چه کثافتهایی هستند ولی کسی نبود که رسیدگی کند در امتحان کلاسیه ثلث دوم او از ما عصبانی بود یکهو و بی مقدمه گفت ورقها روی میز املا میگویم یک متن تاریخی خیلی سخت که خود ابوالقاسم فردوسی و شفیعی کدکنی هم نمیتوانستند بنویسندش را با سرعت بالا خواند تا بنویسم همه مان جا خورده بودیم و نمیدانستیم این چه بلایی است که سرمان می آید و گریه مان گرفته بود و او با آن نگاه های نفرت انگیزش به حال ما میخندید و انتقام ظلمی که به اجداد پستش شده بود را با عقده هایش از ما میگرفت ظلمی که ماها هیچ خبری ازش نداشتیم من در آن امتحان منفیه ۲۶ گرفتم که در تاریخ آموزش و پرورش بی نظیر بود و هنوز هم بعد از اینهمه سال رکورد بد ترین نمره تاریخ دست خودم است .بعد نمره کلاسی و نهایی را با فورمولی که خودش میدانست قاطی کرد و در کارنامه یک هفت به من داد که شد اولین تجدیدیه عمرم. از نشان دادن کارنامه به پدر زحمت کش و بی چاره ام که بین چهار بچه اش درس خوان ترینشان من بودم خجالت میکشیدم او یک لحظه سیاه و تلختر از زهر برایم رقم زد ولی بدتر از آن چند هفته بعدش بود من و بغل دستیم داوود نیکزاد در آن هیاهو و همهمه کلاس داشتیم در مورد رابطه شیطانیه او و آن نفاط گوشت آلویه بی بند و بار پچ پچ میکردیم که در کمال ناباوری متوجه شد و بیرونمان کشید و من با آن حس نجات دهندگی که در سخت ترین لحظه ها سراغم می آمد با یک دروغ قانعش کردم که فقط در مورد درس و نمره حرف میزدیم. گفتم به داوود میگفتم من با نفاط دوستم بهش میگم از آقا برامون نمره بگیره و سرو تهش را هم آوردم هفته بعد وقتی یادم رفته بود کتاب علوم را توی کیفم بگذارم معلم پیر علوم آقای نیکپور مجبورم کرد به خانه بروم و کتاب را بیاورم انگار دستی در کار بود که من یکی از هیجان انگیزترین صحنه های عمرم را ببینم پایم را که از در کوچک سالن مدرسه بیرون گذاشتم متوجه گردو خاکی نامعمول شدم دو جوان تنومند و دعوایی داشتند مرد ریزه ای را به قصد کشت میزدند .نزدیک رفتم خودش بود یکی از جوانها که شلوار پارچه ایه گشاد و کاپشن چرم و کفش ورلد کاپ داشت با زنجیر سنگینی در دستش ضربات جانانه ای به تن نحیفش میزد انگار داشتند یک سگ را میزنند صدای ترمز خیس خورده میداد از دماغ و دهنش خون و کف بیرون می آمد یک زن از پنجره خانه مشرف به حیاط مدرسه اورا نگاه میکرد و انگشت به دهان مانده بود و بقال هم اورا در آن حال میدید و همزمان مشغول پاک کردن شیشه مغازه اش بود آن دو جوان سوار موتورشان شدند و اورا همانجور خون آلود به حال خودش رها کردند و من با پاهایی که از ترس و هیجان میلرزید دور شدم و به خانه رفتم .

آموزش پرورشابوالقاسم فردوسیدهه هفتاد
۴
۳
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید