برق رفته درست وسط تابستان این اتاق تاریکه تاریک است نمیدانم چه کنم صدای جیک جیک پرنده ها دارد می آید معلوم نیست چه میگویند خیلی جیک جیک میکنند خسته هم نمیشوند امسال زیاد برق را قطع نکرده اند امروز درست سالمرگ برادرم امیر است سه سال پیش چنین روزی ما در شوک مرگ او بودیم و پزشک قانونی و قبرستان و اینور و آنور ...حالا انگار نه انگار
دلم میخواهد از چیزهای بزرگ حرف بزنم مثل یک برج صد طبقه یا یک کشتی کروز۱۶ طبقه که اقیانوسها را میپیماید و پولدارها تویش خوشگذرانی میکنند. راستی آنها چجوری آن کارها را میکنند ؟
انگار یک ساختمان عظیم را در اقیانوس شناور کرده اند .آدم مخش سوت میکشد و نمیداند چطور ممکن است
برای آنها عین آب خوردن است به قدرت و جادوی هندسه و مواد و شناخت مواد و قوانین فیزیک و ریاضی و در هم آمیختن استادانه آنهمه علم و تجربه و سخت کوشی یک چیز شگفت انگیز میسازند و به دریا می اندازند که آدم از دیدنش متحیر میشود
پولدارها آنجا لذت میبرند و جشن میگیرند و میرقصند و حال میکنند و با باتری های پر و شارژ کامل به کارهایشان برمیگردند
این نوشته من نیست. من میخواستم از چیزهایزکوچک شروع کنم و موشکافانه جلو بروم و به چیزهای بزرگ برسم قرار است اصلا به فکر فرو نروم و هرچه به ذهنم میرسد را بنویسم
یک چیزی که به ذهنم میرسد این است که الان مردم برزیل در چه حالی هستند؟
نه بخاطر اینکه چند شب قبل تیم ملی شان از نروژ باخت و از جام جهانی حذف شد فکر کنم آن موضوع اصلا مهم نیست
آنها خودشان هم قبول کرده اند که یک قدرت جهانیه فوتبال نیستند و جایشان را به اروپایی ها و آرژانتین و حتی مراکش داده اند
از هشت تیم پایانی جام جهانی شش تایش اروپایی و مراکش و آرژانتین هستند یعنی قدرت برزیل حتی از سوئیس و نروژ هم کمتر است
فکر میکنم آنجا الان زمستان است ولی یک جوری هست که زیاد سرد نیست چون دوازده سال قبل که میزبان جام جهانی بودند آن جام هم در تابستان ما که میشود زمستان نیمکره جنوبی مردم در استادیومها با لباسهای نازک تابستانی میگشتند شاید برزیل یک کشوری است که همیشه خدا گرم است
میگویند حالا آنها از اقتصادهای بزرگ دنیا هستند و تعداد ثروتمندانشان زیاد شده ولی فابلا( زاغه) هم هنوز باقی هستند پس فقرا هم هنوز هستند
در کتابی از آن کشور به اسم فرزند تاریکی یا اتاق زباله نوشته فابلا نشینی به اسم کارولینا ماریا با سختی های زندگی در فابلا ها آشنا شدم و باید بگویم کتاب خیلی خوبی هم بود و من عاشقش شدم
حالا دیگر برزیل بس است باید در مورد خودم یا دنیایم یا فکرهایم بنویسم
فکرهای من چه هستند؟
اکثرا به سکس فکر میکنم در چهل سالگی باید سکس یک چیز پیش پا افتاده و بی اهمیت باشد و آدم آنقدر تجربه با سفید و زرد و سبزه و ایکس و وای و پیر و جوان داشته باشد که بگوید همه دیدنی هارا دیده ام و تهش را در آورده ام ولی من نرفتم و ندیدم وحالا باز ولعش را دارم
البته نه اینکه اصلا نکرده باشم ولی تنوعم کم بود حالا که فکرش را میکنم اشکالی ندارد من آنقدرها هم آدم بوالهوسی نیستم
باید به یک چیز دیگر فکر کنم.
در کتابها چه مینویسند؟
من تعدادی از آنها را دارم ولی داشتن الزاما به معنی خواندن نیست
اسم یکیشان ما در برابر شما از نویسنده ای سوئدی به اسم فردریک بکمن است که الان درست نزدیک دستم در اقامتگاه تابستانیم!(همان تراس) است
او مرد تقریبا جوان و خوشتیپی است که سالها به کارهایی مثل راننده کامیون و روزنامه نگاری مشغول بوده
چند سال قبل با کتابی به اسم مردی به نام اوه به شهرت بالایی رسید و کتابش در سراسر اروپا و جهان معروف شد و پله های معروفیت را یک شبه صد تا یکی بالارفت
بعد هی داستان چاپ کرد دستش خیلی تند و نوشته هایش مایه دار است بی مایه نیست
این کتابش هم از همان کتابهاست که داشتنشان الزاما مترادف خواندنشان نیست ولی همان چند صفحه ای که توانستم بخوانم خوب بود و گیرا بود.
کشور سوئد آن بالای بالای دنیاست اگر دنیا را یک شهر در نظر بگیریم بالای شهر است مردمش اکثرا با سواد و تحصیلکرده و متمدن هستند
سالهای سال سوئد را با زلاتان ابراهیموویچ میشناختیم ولی او هم در اصل یک مهاجر زاده صرب است
سوئد را باید با اسکانیا و ولوو و ایکه آ و همین فردریک بکمن و استکهلم و اختراع یخچال و کمربند ایمنی و ماشین چاپ شناخت
نمیدانم آیا فیلسوفی در سطح کیرکه گارد دانمارکی که کشور همسایه شان است دارند یا نه ولی معلوم است کشور پیشرفته و قانون مندی است
چند وقت پیش یک ایرانی بدنام از آنها که در شکنجه و اعدام مجاهدها نقش اساسی داشتند بی خبر از همه جا به سوئد میرود و پلیس سوئد دستگیرش میکند و به زنداندمی اندازدش
اسم او حمید نوری بود یک مرد شصت هفتاد ساله پولدار صاحب منصب در دستگاه قضائی ایران که در خواب هم نمیدید گذرش به زندان بیفتد دو سه سال آنجا نگهش داشتند ولی دست آخر نجات پیدا کرد
من آن دادگاه های سوئدی را با لذت تماشا میکردم .همه جا ترو تمیز و رسمی و جالب توجه بود. قاضی زن میگفت تو چرا اینکار را کردی و تفهیم اتهام میکرد. ایرانیان پناهنده که روزی اسیر چنگ او و امثال او بودند میگفتند او یک شکنجه گر و مامور اعدام بوده و او عصبی میشد و از خودش دفاع میکرد میگفت سلول من بد است من با یک آفریقایی هم بندم که ازش خوشم نمی آید و چیزهای اینجوری اینجا غذاهایش بد است فلان است
دست آخر جمهوری اسلامی اورا با روشی که میدانست نجات داد و او حالا به زندگی شاهانه اش در ایران برگشته و لذت میبرد
آن روزهای بد و سخت همیشه روح انسان را آزار خواهد داد مثلا روبرتو باجو افسانه ای مردی با توپ طلا و ثروت نجومی تا آخرین لحظه زندگی بخاطر آن پنالتی لعنتی عذاب میکشد و این خاطرات بد و شکستها همیشه فرد را آزار خواهند داد مگر اینکه دائم با روانشناسها در ارتباط باشد و روی شخصیتش کار کند
مثل ورزشکاری که دائم وزنه میزند و میدود و کوه نوردی و شنا میکند که بدنش از پس سختی ها بر آید شخصیت و روان را هم باید همانجوری تقویت کرد تا بتواند از پس سختی ها و ناملایمات بر آید و شکست ناپذیر شود
حالا من به حرفی که خودم زدم فکر میکنم معادل طناب زدن برای روح و روان و شخصیت چه میشود؟
مردم سختکوش همیشه وامدار شخصیت محکم خودشانند که سخت کار میکنند و عاشق کار و تلاشند و از شکست ها نمیترسند و مثل یک قطار پیش میروند
معادل وزنه زدن برای روح و روان چیست؟
نمیدام همین سختی های زندگی فقر کار زیاد فشاری هست که به روح آدم می آید و باید از پسش بر آید
داشتم از کشورهای مختلف و کتابها و اینجور چیزها مینوشتم
خداوندا مرا یاری کن که چیزهای خوب برای نوشتن پیدا کنم.حالا یکی دیگر از کتابها را بررسی میکنم اسمش جنایت و مکافات اثر داستایفسکی نویسنده معروف و غول ادبیات روسیه است .او هم دوره تولستوی بزرگ و به نوعی رقیبش هم بوده حدود دویست سال پیش به دنیا آمده البته دقیق نمیدانم ولی او در عمر نه چندان بلند ولی پر بارش طلوع قرن بیستم را دیده زندگیش پر مشقت و سختی بوده در دانشگاه نظام درس خوانده بعد به جایی بسیار بد و کشنده تبعید شده و روزگار بسیار بدی گذرانده بعد نجات یافته و با نوشتن سریع و بی وقفه روزگارش را گذرانده کتابهای او مثل برادران کارامازوف .ابله .همین جنایت و مکافات معمولا جزو صد کتاب برتر تاریخ ادبیات جهان قرار میکیرند که دست آورد شگفت انگیزی است
یعنی او به تنهایی سه درصد از بهترین کتابهای تاریخ را نوشته البته کتابهای دیگری به اسم نیه چوتکا و قمار باز و جن زدگان هم دارد که همگی عالی و ارزشمند هستند
این کتاب که میگویم یعنی جنایت و مکافات که البته آنرا هم تا آخرش نخوانده ام در مورد یک دانشجوی فقیر است که روزگار سگی ای دارد و با امانت دادن اشیا ارزشمندش به یک پیرزن نزولخور ازش پول میگیرد و یک روز او و خواهر ضعیف و عقب مانده اش را میکشد و دچاررترس و عذاب وجدان عمیقی میشود ویژگی بارز نوشته های او تحلیل روانشناختی شخصیتها و فکرهایشان است و در این کتاب هم به شدت و دقت دانشجویه جنایتکار را تحلیل میکند در آنیکی کتابش ابله که خیلی قطور تر و مفصل تر است یک شاهزاده فقیر و دست چندم به اسم پرنس میشیکین را مورد بررسی قرار میدهد که سالها در سوئیس زندگی بسیار فقیرانه ای داشت و به وطنش برمیگردد و رفتا ساده اش مایه خنده و تعجب اطرافیانش میشود و بعد معلوم میشود ارث خوبی بهش رسیده را بررسی میکند که آن هم کتاب قشنگی است دیکری که برادران کارامازوف باشد را نخوانده ام
حالا چند ساعت بعد است من در شلوغترین پیاده رو شهر بعد از کلی قدم زدن و دیدن مناظر قشنگ که بهترینشان پستانهای کوچک و گرد دخترکان شهر بود و ورود به یک کتابفروشیه بزرگ و تورق کتابی از بورخس که اولیم بار اثری ازش میخواندم و قشنگ بود توی یک نیمکت گرد دور گلدانی وسط سنگ فرش شلوغ و معطری که دو طرفش مغازه های لباس فروشی و طلارو جواهر هست نشسته ام و میخواهم بنویسم مردی روستایی کمی پایینتر گل محمدی بساط کرده و اینجا را معطر کرده البته بوی ادکلن های مردم هم در هم آمیخته و آدم را شاد میکند اینجا واقعا زیادی شلوغ است پستانهای کوچولو دارند بالا و پایین میپرند و من به دیده هیزی به آنها نگاه نمیکنم پستان حتی یک عضو جنسی نیست فقط محبوبیت زیادی بین مردها و حتی خود زنها دارد و دلیلش راکسی نمیداند و بعدش چه ؟
اینکه اکثر این دخترکها میتوانستند جای دختر من باشند
دوسه تا جوانک هم با دوربین کانن از رهگذرها عکس میگیرند این هم امسال مد شده استایلیست هستند دست فروشهای اینجا را جمع کرده اند و مثل گذشته موزیسین خیابانی هم نیست شاید بخاطر محرم با خاکسپاری پر خرج رهبر باشد که برای اولیم بار در تاریخ جنازه اش چهارماه تمام روی زمین ماند و در شش جا برایش نماز میت خواندند که میشود در موردش یک کتاب نوشت من هنوز مینویسم موتورم آنجا منتظرم است و من دارم به ممه ها فکر میکنم کاش از اول همینجوری بی حجابی بود تا ما ندیده و بی تجربه بار نمی آمدیم
حالا یک ساعت بعد است و من در خانه ام
یادم آمد شلوغی بیش از حد آنجا بخاطر میتینگ چهارشنبه ها بود یک شلوغی باورنکردنی
یک سرهنگ خیلی معروف که شهرتش را از اینستا و دستگیر مردن اوباش کوچولوها دارد و اسمش بادم نیست با دارو دسته اش آنجا آمدند و گرد و خاکی کردند و اومثل یک شیر میغرید میگفت گم شین برین دهاتاتون
و آنجا را کمی خلوت کرد