اسمش پیمان بود از آن وحشی های اعجوبه. انگار با خشم زاده شده بود از چشمانش برق خشم میجهید در سیزده سالگی اورا دیدم نفس کشیدنش شبیه خرناسه شیر نر بود هیچ معلمی از او درس نمیپرسید و ناظمها هم به پایش نمیپیچیدند وقتی وارد کلاس میشد همکلاسیها به پایش می ایستادند تا معلم بیاید روی صندلی او مینشست کسی جرعت نفس کشیدن نداشت بارها آنها را کتک زده بود حتی شر ترینهایشان را مثل یک شیر در میان بره ها او پدر ثروتمندی داشت ثروتمند و صاحب منصب و ترسناک و حتی میشود گفت بسیار رعب آور برادران و عموها و پسر عموهایش همه از بزرگان شهر بودند دستور میداد که همه باید محتویات کیفهایشان را بیرون بریزند اگر در آنها چاقو و فندک و زنجیر و پنجه بوکس بود پدرشان را در می آورد دندان همه شان را کشیده بود و گاهی هم بهشان پول خردی میداد که چیزی برای خوردن بخرند او در آن سن که ما کفش برای پوشیدن هم به سختی پیدا میکردیم نه تنها کفش و کیف و لباسش به راه بود برای خودش موتور و ماشین هم داشت مگر ماموری میتوانست موتورش را بگیرد یا کسی از او گواهینامه میخواست ؟ خانه شان همان نزدیکیهای مدرسه بود بیشتر به کاخ گلستان شبیه بود تا خانه
او از دایی اش جوشکاری و داربست بستن و از یکی از آشنایان پدرش مکانیکی یاد گرفته بود یکبار جلوی چشم من برادر ۱۸ ساله یکی از بچه هایی که ازش کتک خورده بودند را بدتر از خود آن بچه زد نگاهش به آدمها بسار مغرورانه بود یک مشت به شکمش زد و با دست چپ بسیار سنگینش یک سیلی به گوشش و یک ضربه با پا به گوزک پایش که نقش زمین شد بعد یک نگاه پر از خشم به برادر کوچک کرد و روی زمین تف کرد و رفت و فردا در کلاس اورا پای تخته آورد و به ما گفت خوب نگاهش کنید رفته واسه من داداش جونشو آورده .بعد یقه اش را گرفت و گفت باباتم بیاری میزنم تو گوشش. پسره رنگش عین گچ شده بود یک پس گردنی بهش زد و گفت بشین سر جات دیگه هم گوه خوری نکن گدا زاده .بعد به شاگرد اول کلاس دستور داد که ریاضی تدریس کند چون معلم ریاضی نیامده بود آن شاگرد اول را خیلی دوست داشت و خیلی وقتها به خانه شان میبرد و برایش غذا و لباسهای آنچنانی میخرید و یک دوچرخه هم بهش داد و صورت گرد و تپلش را نیشگون میگرفت و بعدها برایش شغل خوب و پر درآمدی دست و پا کرد .او برای ما از سفرهای خانوادگیشان به شمال و تهران و استانبول و آلمان میگفت پدر بزرگش مقیم فنلاند بود و اورا هم یکبار پیش خودش برده بود .البته زیاد حرف نمیزد و فقط گاهی که حوصله داشت چیزهایی تعریف میکرد گاهی وقتها برادرش با یک ماشین آمریکائیه خیلی خفن که از زمان شاه در خاندان آنها خدمت کرده بود به دنبالش می آمد خودش هم گاهی همان ماشبن را میراند در آن لحظه ها همه بچه های مدرسه اورا با انگشت نشان میدادند و آب دهانشان راه میفتاد بچه هایی که اکثرا در آن زمستانهای سخت تبریز کفش مناسب هم نداشتند .او یکبار با پدرش برای بیست نفر از بچه های بسیار فقیر مدرسه کفش و لباس تهیه کرد و یکبار هم پدرش برای توالت مدرسه آب گرمکن خرید و نصب کرد و همچنین چند بارهم به مناسبت سالگرد مادربزرگش به همه دانش آموزان مدرسه لقمه بزرگ نان و خرما دادند .من خانه آنها را در عاشورا و تاسوعا که سه وعده غذای نذری میدادند دیدم جلوی در خانه شان چند شتر و گاو و گوسفند قربانی کردند هر چقدر آدم و دسته عزاداری می آمد خانه پر نمیشد آنها آدمهای گردن کلفت و بسیار کار بلدی داشتند که همه را سر جایی مینشاندند مردهای گنده و سیاه پوش و ترسناک همه از آدمهای پدرش بودند وقتی همه مهمانها نشسته بودند آنها سر پا بودند و غذاها را با مهارت و لیاقت خاصی پخش میکردند سه طبقه خانه اعیانی که سال ۴۲ ساخته شده بود زمانی که در تبریزبه ساختمان سه طبقه برج میگفتند همه جایش پر از فرشهای دست باف اعلا بود قاب عکسی ساخته شده از سکه های دو ریالی که از مدهای زمان قدیم بود عکس پدر بزرگ تنومندش را در بر گرفته بود شیشه های رنگی و نورگیر روی سقف و لوسترهای سنگین هم دیگر چیزهایی بودند که به چشم میخوردند ۶۰۰ متر خانه در یک محله اصیل و اعیانی که خانه روبرویی با همان قواره هم مال آنها بود و از زیر زمین به هم وصل بودند و جان میداد برای کار خلاف و دودره کردن مامورها .بهترین کباب عمرم را آنجا خوردم به طرز ماهرانه و با سرعت خیره کننده ای گاوها را سلاخی کرده و ازشان کباب برگ اعلا درست کرده بودند آدمهایی که قیافه هایشان فیلم دوازده مرد خشمگین را به یاد می آورد گردن کلفت و سیاه پوش با پس گردنهای لایه لایه شبیه پهلوانهای قدیم آنها که با یک مشت گاوی را میخواباندند و و زهره شیر داشتند و به شکار خرس میرفتند احتمالا در آن راهروهای تاریک و مخوف از دزدها و اشرار با کتک و شکنجه اعتراف میگرفتند کاری که میشد ازشان انتظار داشت همچین کارهایی بود پیمان هم یکی از آنها بود و اقتدار و شجاعت را از آنها آموخته بود هیچ چیز مثل محیط آدم را بار نمی آورد .آن شاگرد اول هم که تا سال قبل خجالتی و مردنی بود و صدایش در نمی آمد آن رفتارهای سلطه جویانه را از او آموخت و با صدایی کلفت و مواخذه گر حرف میزد و درس یاد میداد پدرش که خیاط پیر و آبرومندی بود از دیدن آن دوچرخه بسیار ناراحت شده بود ولی دیگر حوصله نصیحت و انذار نداشت