من یک آدم تلوزیونی هستم یعنی از کودکی جلوی تلوریون بزرگ شدم چیزی که میگویند فاجعه بار است و بچه را نادان بار می آورد حالا در چهل سالگی به آن روزها فکر میکنم من درست در بحبوحه جام جهانی مکزیک یکی از جنجالی ترین و معروفترین دوره هایه جام جهانی که با درخشش خیره کننده مارادونا جاودانه شد زاده شدم همزمان جنگ و بمباران هم بوده عشق به فوتبال از پدرم به من ارث رسید او آدم کم حرف و تلخی بود ولی گاهی برایم از فوتبال و رفیقی که یکجا ده دوازده تا بچه کوچک را که دریبل زدنشان سخت است را دریبل میزد و رفیقی که کریم باقری پیشش آبدارچی هم نمیشد و اولین روزی که کریم باقری را در تمرین دیده و گفته تو بازیکن بزرگی میشوی حرف میزد.در جام جهانی بعدی که فینالیستهای تکراری و قهرمان متفاوت داشت من چهار ساله بودم و چیزهای خیلی کمرنگی را به یاد می آورم سالهای جنگ و بمباران بود بعد ما صاحبخانه شدیم و به خانه بزرگ و زیبایمان رفتیم آنجا محله ای همواررو فراخ و استاندارد بود جمعه ها شبیه بازار مکاره میشد جوانهایی با کاکل و پشت مووی بلند و شلوار های خمره ای و کفشهای ورلد کاپ لیگ سراسریه بیخ دیواری را برکزار میکردند که تماشایش برای ما خیلی لذت بخش بود سکه های پنج تومانی و دو تومانی در هوا چرخان چرخان با صدای قشنگی از اینور خیابان عریض محله مان به آنورش میرفتند و گاهی چنان استادانه پرت شده بودند که واقعا به دیوار میچسبیدند آن زمان هنوز بطری های پلاستیکی نوشابه مد نشده بود و نوشابه خریدن و خوردن کار متفاوتی بود گاهی آنها به ما بچه ها پول میدادند که از مغازه ای دویست متر دورتر یک جعبه نوشابه شیشه ای بخریم و از آنجا کشان کشان با صدای بسیار زیبا و خاطره انگیز برخورد شیشه ها آن جعبه های سنگین را با خودمان می آوردیم و یکی هم به خودمان میدادند که برای آن سن دلخوشی و دست آورد بزرگی بود بعد از لیگ سراسری بیخ دیواری که با جایزه بزرگ و باورنکردنی هزار تومانی همراه بود نوبت گل کوچکشان میشد که خیلی عالی و حرفه ای بازی میکردند بعد حوالی ظهر که آنها خسته میشدند و به خانه هایشان میرفتند نوبت به ما بچه ها میرسید که بازی کنیم و من چندان از گل کوچک خوشم نمی آمد چون گل زدن در آن سخت و حوصله بر بود ولی در گل بزرگ من یک ستاره بودم و عالی گل میزدم در جام جهانی آمریکا من هشت ساله شده بودم و علی دایی و کریم باقری را از تیم ملی و علی باغمیشه از بازیکنهای ترکتور را به خوبی میشناختم و در ستاره های بین المللی آن موقع بر خلاف چیزی که اکثر مردم میگویند رودگولیت بخاطر مدل خاص موهایش حتی از مارادونا و فان باستن و ژرژ وه آ هم برای من و دو برادرم معروف و محبوبتر بود و ما همیشه در مورد او قصه بافی میکردیم حتی در برنامه های طنز تلوزیون ایران که ستاره های نوظهوری مثل مهران مدیری و نادر سلیمانی و سعید آقاخانی و ارژنگ امیرفضلی و رضا عطاران در آنها دیده میشدند با چهره و هیبت و اسم خاص او خیلی شوخی میشد .در آن جام جهانی که بخاطر ساعت متفاوت آمریکا دیدنش سخت بود و برگزاریش در نور شدید روز کیفیتش را پایین آورده بود من اسمهایی مثل استویچکف و لارسن و ببتو و روماریو و دونگا و باجو و سعید العوریان و رشید یکینی را شنیدم و فهمیدم که برزیل در یکی از کم فروغترین و بی رمغترین فینالهای تاریخ و در ضربات پنالتی ایتالیا را برده و قهرمان شده آن سالها من الکلاسیکو را در نیوکمپ میدیدم اسنادیومی که در قسمتهایی از آن گل کاشته میشد و اسمهایی مثل جوزپه گواردیولا و کومان و کوکو را میشنیدم ژرژ وه آ را حتی قبل از جام جهانی هم دیده بودم که از شبق سیاه تر بود سریع میدوید و توپ طلا برده بود در واقع او اولین برنده توپ طلاست که اسمش به یادم مانده قبل از اورا به یاد نمی آورم گویا قبلا توپ طلا فقط به فوتبالیستهای اروپایی داده میشد و بخاطر همان مارادونا و پله برنده اش نشدند فکر کنم نفر بعد ماتیاس سامر بود و بعد من هم مثل جهانیان با پدیده شگفت انگیزی به اسم رونالدو آشنا شدیم او یک اعجوبه بزرگ بود من اورا اولین بار در لباس بارسا شناختم که مثل تند باد میدوید و همه را متوجه خودش کرده بود و لقب مریخی را گرفت و واقعا هم شبیه هیچ کدام از فوتبالیستهای دیگر نبود یک پدیده و جانور دیکری بود حتی دویدنش هم فرق میکرد و هر مدافعی را میتوانست کلافه کند و دروازبانها را با حرکاتی شبیه رقص خوشه سبز گندم در باد دریبل میزد یادم است در یک بازی گزارشگر قدیمی تلوزیون ایران آقای بهروان گفت رونالدو هرقدر هم با استعداد باشه انگشت کوچیک کلینزمن هم نمیشه ولی همان سال او برنده توپ طلا شد در خالی که کلینزمن هرکز آن جایزه را حتی با وجود اروپایی بودنش نبرد .بعد رونالدو از لیگ اسپانیا به لیگ ایتالیا که ان زمان پرفروغ و پر زرق و برقتر بود رفت و ما عاشقانه بازیهایش را دنبال میکردیم هدفم از نوشتن این مطلب پرداختن به لیگهای مختلف و معروف بود یکی از آن لیگها که آن زمان خیلی بیشتر از حالا سر زبانها بود همین کالچو یا لیگ ایتالیا بود آنجا کشور بسیار اصیل و ثروتمند و صنعتی ای بود مردمی که بهترین مجسمه سازان و نقاشان و مکانیکها و تقریبا بهترین اکثر عرصه ها را به جهان داده بودند ودر فوتبال هم تشنه رقابت و تثبیت برتریشان بودند و همه چیزشان را مرتب وقانونمند کرده بودند شاید هم از اول آنجوری بود بخاطر همین میتوانستند رقمهای آنچنانی و چند میلیون دلاری برای فوق ستاره ای مثل رونالدو خرج کنند آن رقمها اصلا در ذهن من بچه سال قابل فهم نبود من ارزش همه چیز را با قیمت خانه مان میسنجیدم و میدیدم ارزش رونالدو ۳۵ میلیون دلاری چند صد برابر خانه ماست و مخم آن مخ کوچک و خیالبافم مثل زودپز سوت میکشید اصلا نمیدانستم چرا آنهمه پول را به یک فوتبالیست میدهند که لگد به توپ بزند یادم است قبلا حضور شگفت انگیز روماریو در بارسا را دیده بودم که چقدر استادانه توپ را از بالای سر گلرها توی قفس توری می انداخت ولی اینیکی روی دست هموطنش بلند شده بود.من از دیدن آن استادیومهای زیبا و چمنهای مخملی لذت میبردم و یکی از لذتهای بزرگ هم شنیدن و تکرار آن اسمهای شیک و خوش آهنگ بازیکنها بود دیگو مارادونا .ژرژ وه آ گابریل باتیستوتا آنجلو پروتسی پائولو مالدینی هرنان کرسپو لوتار ماتیوس چیرو فرارا داوور شوکر آریل اورته گا و...من در همان بچگی چیزی را کشف کرده بودم و آن این بود که به محض دیدن یک بازی و استادیومش میشود فهمید لیگ کدام کشور است در ایتالیا بازیهای زیادی همراه مه و بخاری که از دهان بازیکنها بیرون میزد بود لباس تیمها هم و نوشته های تبلیغاتی هم خاص بود اکثرا راه راه های عمودی داشتند مثل میلان و اینتر و یووه معماری استادیومها هم خاص خودشان بود و سن سیرو خیلی خیلی معروف و با شکوه مثل خود شهر میلان که شبیه کاخی از جنس مرمر و یکی از پایتختهای مد جهان بود بازیکنهای درجه یک دنیا از جمله خود رونالدو که ستاره اول دنیا بود آنجا بودند و بازیهایشان بسیار جاندار و سریع و دیوانه وار بود آنها واقعا شبیه گلادیاتورهای رومی بودند و خشن و جدی در حد کشت بازی بازی یا جنگ میکردند تصور یک اسم ایرانی یا مسلمانی بین آنها در ذهن کودکانه من بینهایت هیجان انگیز و تقریبا غیر ممکن بود ولی همان سالها سه بازیکن ایرانی به لیگ آلمان راه یافتند تصور باریکنهایی که تا دیروز در چمنهای زرد و پلاسیده ما بازی میکردند و حالا قرار بود روی چمنهای مخملی آنها بازی کنند برایم لذت بخش بود انگار دنیا را به من داده بودند و انصافا آنها هم که یکیشان همشهری ما بود آنجا خوب بازی کردند .آن زمان حتی روزنامه ورزشی هم سیاه و سفید بودند و گاهی که میخواستند خیلی شیرینکاری کنند جای جوهر سیاه از سبز و قرمز استفاده میکردند که نتیجه چندان متفاوتی نداشت من همه مطالب را ریز به ریز میخواندم و پنجشنبه ها ترجمه فارسی مصاخبه طولانی یک فوق ستاره بین المللی را چاپ میکردند که اوج لذت من بود من بازیی را به یاد دارم که پدیده نوظهوری به اسم جیان لوییحی بوفون در بازی پلی آف جام جهانی ۹۸ جلوی روسیه درون دروازه ایتالیا ایستاد و آنها موفق شدند به جام جهانی راه پیدا کنند و آن زمان بوفون جوانک لاغر و گمنامی بود که داشت تاریخ خودش را مینوشت من همیشه در ذهن کودکانه ام چمنهای زرد و فاجعه بار خودمان را با چمنهای مخملی و استادیومهای شیک آنها قیاس میکردم و غصه میخوردم که کی میتوانیم مثل آنها پیشرفت کنیم و بدرخشیم بلاخره روز موعود فرا رسید و ایران بعد از بیست سال با اعمال شاقه و با طی سخت ترین مسیر ممکن به جام جهانی ۹۸ فرانسه که چهارمین جام جهانی عمرم بود رسید و ما هیجان زده بودیم که قرار است بازیکنان خودمان را در مقابل بهترینهای جهان ببینیم و نگران نتایج بازی جلوی آلمان و آمریکا و یوگوسلاوی که الان دیکر وجود هارجی ندارد بودیم آن سال و آن بازی با استرالیا یک جور دیگری بود یادم است آن سالها پدیده ای به اسم احضار روح رواج یافته بود و قبل از بازی برگشت در ملبورن گفته بودند بازی دو دو میشود و گلها را کریم باقری و ابراعیم تهامی میزنند و بازی هم واقعا دو دو شد و گل اول را هم کریم باقری زد و تا سالها برایم سوال بود که آنها چجوری توانسته بودند با آن دقت نتیجه را پیش بینی کنند بعد از بازی که در آخرین روزهای یک پاییز قدیمی و سرد و پر برف بود همه به خیابانها ریختیم و مردم میزدند و میرقصیدند که در سریال خاطره انگیز آژانس دوستی تصاویر آن جشن بزرگ خیابانی وجود دارد .در اخبار ورزشی با دقت منتظر نتایج آرمینیا بیله فلد و اف سی کلن که ایرانی ها آنحا بازی میکردند بودم وقتی میشنیدم آنها گل زده اند انگار خودم آن کل را زده بودم ولی آن بازیها از تلوزیون پخش نمیشد و ما خلاصه اش را در نیمه شب جمعه از برنامه ورزش دو یا یکشنبه ها از ورزش و مردم میدیدیم خیلی روزگار عجیبی بود اما وضع استادیومهای انگلیس از همه شان متفاوت بود بین زمین چمن و تماشاوی ها فنس و خندق و اینجور چیزها نبود انگار یک تفریح خانوادکی با بالاترین کیفیت بود آنها همانقدر که اروپا از ما حلوتر بود از بقیه اروپا هم جلوتر بودند سالهایی که منچستر با الکس فرگوسن بزرگ و ستاره هایی مثل بکهام افسانه ای و اسکولز و کانتونا و اشمایکل بر لیگ باشکوه جزیره سروری میکرد اولدترافورد مکعبی شکل و منظم واقعا تياتر رویاها بود همه دنبال عکسهای بکهام بودند او واقعا یک پدیده خیلی بزرگ و جهانی بود و حتی قابلیت به حاشیه بردن زیدان و رونالدو و باتیستوتا را داشت میگفتند در دنیا او از نخست وزیر انگلیس هم معروفتر است و در شهرت و محبوبیت به سطح افسانه ای مثل مایکل جکسون نزدیک شده بود انگلیسیها واقعا سبک و سیاق خاص خودشان را داشتند تماشاگرهایشان منظم و مرتب مثل دانه های ذرت روی صندلیهایشان مینشستند و بازیکنهای تعویضی از میان آنها میرفتند و در جای خودشان مینشستند چیزی که برای لیگ ایتالیا و آلمان هم قابل تصور نبود سکوهای آنها آن ارتفاع و عظمت سن سیرو و نیوکمپ را نداشتند ولی با آن نظم و تمدن پبام خاصی را به جهان مخابره میکردند که اینجا همه چیز کنترل شده و تحت نظر است و جایی برای هولیگانیسم نداریم گویا چند سال قبل در یکی از بازیهای لیورپول اتفاق تلخی افتاده بود و چندین تماشاگر مرده بودند البته در نزاعهای خیابانی فوتبالیها کشته شدن تماشاگرها چیز تازه ای نبود یکبارش به بازی لیدز با گالاتاسارای برمیگردد که دو انگلیسی کشته شدند در بازیهای ملی هم این اتفاقات میفتادند و چون اعداد زیاد بزرگ نبودند به چشم نمی آمدند .حتی تصویری از اریک کانتونا را به یاد دارم که بعد از لگد زدن به تماشاگر حریف مجبورش کرده بودند رفته گری کند .لیگ انگلیس آن زمان چندان جایی برای برزیلیها و آرژانتینی ها نداشت و بجایش پر از سیاه های تنومند و قویه آفریقایی یا سیاه های خود انگلیس و فرانسه که تعدادشان کم هم نیست بود و آمریکایی ها اکثرا در ایتالیا و اسپانیا و کمی هم آلمان بودند یکی از خاطره انگیزترینهایشان به نظرم جیووانی البر بود که در بایرن مونیخ مثل یک الماس میدرخشید و مثل آب خوردن گل میزد ولی در تیم ملی برزیل چندان جایی نداشت یکی دیگر که تقریباشبیه او بود ماریو ژاردل بود که در پورتو و گالاتاسارای بازی کرد و یادم است در اولین بازیش برای گالا در لیگ ترکیه رکورد گل زده در یک بازی را شکست او هم در تیم ملی کشورش چندان دیده نشد حالا آنها و همنسلانشان مردهای میانسال و پولداری هستند که مزارع وسیع پرورش تمساح و هلیکوپتر شخصی و کاخهایی با کاغذدیواریهای طلایی دارند و شاهانه زندگی میکنند . چیز چیز