سلام بی هنرگرامی
امیدواریم آمادگیت را برای پیوستن به ما نگه داشته باشی گرچه بی هنرهای اصیلی مثل تو هنر حفظ آمادگی هم ندارند
به هر حال عملکردت در کمک به عضو ارشد خوب بود
روز بعدش در صف سنگک مردی موسفید و لاغر با لبه داری قشنگ کنارم روی نیمکت نشست و بعد از کمی من من کردن پرسید کی میای تو انجمن ؟
باز قلبم به تپش افتاد من از بچگی از آدمهای غریبه میترسیدم و هرگز بهتر نشدم سعی کردم خودم را شجاع و نترس جلوه دهم گفتم کجا باید بیام؟
به زودی بچه ها میبرنت و بی آنکه سنگکی بخرد رفت چند قدم جلوتر وقتی سنگک های تازه توی دستم بودند باز جلویم سبز شد و گفت الان میتونی باهام بیای ؟
گفتم میتونم ولی باید این نون ها رو ببرم خونه
خوب باشه من با بچه ها میایم اونجا دیگه وقتشه
چیزی لازمه بردارم؟
نه همه چی هست
یک ربع بعد من در ماشین سبز و قدیمی و زیبای آنها بودم راننده هم یک پیرمرد لاغر وخوش لباس بود که عطر خوبی به خودش زده بود
یعنی شما هم بی هنرید؟
اوه البته ولی تو انجمن یه چیزایی یادمون دادن
ولی اصلا شبیه بی هنرها نیستین
راننده گفت: ما چهل سال پیش بی هنر بودیم چهل ساله داریم اینجا هنر یاد میگیریم و قاه قاه خندیدندو من هم باهاشان همراهی کردم
روز زیبایی بود حتی میشود گفت زیادی زیبا
من داشتم به عضویت یک انجمن بزرگ در میامدم وارد یکی از محله های قدیمی شدیم که عاشقش بودم تا سه سال پیش من فقط اسم آنجا را شنیده بودم و بعدا با موتور آنجا را گشته بودم خیلی جای اصیلی بود یک خانه بزرگ با سقف شیروانی و آجرهای قرمز بود خانه ای که احتمالا در زمان کودکی پدر بزرگم ساخته شده بود