چند وقتیست روی نوشتن هیچ تمرکزی ندارم و نمیتوانم خوب بنویسم گرچه آن وقت هم...ولش کن شوفاژم دارد صدای جیر جیر در میاورد نمیدانم چه مرگش شده البته من میدانم کن باید در مورد همه چیزها و پدیده ها خوب حرف بزنم و کلمات خوب به کار ببرم مثلا در مورد همین شوفاژ یا در مورد نویسندگی خودم و یا هر چیزی بالاخره اشیا است چندین سال کار کرده و حالا نیاز به سرویس و روسوب زدایی و این مسائل دارد و ؟ خوب حالا سعی میکنم ادامه اش را ببافم امروز یک مرسدس بنز ای ام جی .جی ال ای. ۶۳ اس دیدم که اولبن بار بود میدیدمش یک شاسی بلند خیلی خوش استیل و گردن کلفت که به نظر رقیبی برای شاسی بلندهای آلمانی دیگر از بی ام و یا پورشه بود از همه شان هم خوش رخ نر و پلاکش هم موقت بود فکر کنم از عراق آمده بود آنجا از این ماشینها خیلی زیاد است و شهروندان عراقی و کردستانی به سهولت و با همان قیمت آلمان میتوانند ماشینهای آلمانی برانند و بعدش؟ از بحث در مورد ماشینها خیلی خوشم نمی آید دارم یک سریال میبینم که اسمش خون و طلا ۲۰۲۳است و ماجراهای آلمان زمان هیتلر را نشان میدهد و به نظر سریال خیلی خوش ساختی است اوه حواسم نبود چه همزمانی جالبی ماشین آلمانی و سریال آلمانی کمی قبل از هوش مصنوعی پرسیدم آیا مرسپس میتواند در زمینه ماشینهای آفرود با تویوتا رقابت کند؟ و جوابش مثبت بود و گفت ماشینهای خیلی بهتری هم میسازد ولی از لحاظ قیمت نمیتواند با تویوتا رقابت کند چون قیمتهای تویوتا های همرده بنز و پورشه یک چهارم آنهاست و در کیفیت هم تفاوت خیلی واضحی ندارند همچنین ژاپنی ها با دوامتر هستند و راحت تر تعمیر میشوند. پس؟ خوب من نمیخواستم نتیجه خاصی بگیرم همینجوری نوشتم که نوشته باشم و در ادامه میخواهم بگویم یاد یک سریال ایرانی افتادم که سال ۱۳۶۹ ساخته شده بود و در آن دانیال حکیمی جوانکی خوشچهره و جویای نام بود و نقش پسر مرحوم اسماعیل داورفر را بازی میکرد و به نظرم خیلی خوب بود چون کشور تازه از شر جنگ خلاص شده بود و مردم میخواستند یک نفسی بکشند و از آن فضای انقلاب و شعار و جنگ و شکنجه و بمب گذاری و مسخره بازی فاصله بگیرند و وارد دهه هفتاد بشوند که حالا میفهمیم چه دهه خوبی بود.حالا دانیال حکیمی یک عاقله مرد باتجربه و معروف و تا حدودی ازیاد رفته شده او با آن صدای کلفت و بدن ورزش کاری و چهره خوبش بازیکر ثابت سریالهای تاریخی و مذهبی و پلیسی مهدی فخیم زاده شد و در سریال ولایت عشق نقش ابومسلم خراسانی یا یکی از یاران امام را بازی میکرد و با اسبش بیابانها را زیر پا میگذاشت در فاصله این سالها من هم بزرگ و میانسال شدم و او پیر شد کشور به امروزش و دلار از صد تومان به قیمت امروزش رسید و طلا اینجور شد و فلان و بسار و من داشتم فکر میکردم که چطور میشود یک نوشته خوب و هدفمند نوشت گاهی مینشینم و یک ایده به سرم میزد مثل همه نوشته ها و نویسنده ها حتی بزرگترینها هم ممکن است چند مدت سماق بمکند و چیزهتی دم پستیه اینجوری از آب و هوا و ماشین و شوفاژ و گرانی بنویسند و بعد یک ایده ناب مثل قلعه حیوانات و وداع با اسلحه و صد سال تنهایی به ذهنشان برسد و بنویسند و تهش را در بیاورند راستش .راستش چی؟ از یادم رفت یعنی یکهو آمد و رفت نمیدانم چرا آن سریال که البته در زمان خودش ندیده بودم به ذهنم رسید حتی الان از گنجه خاطرات یک چیز خیلی خنکی یادم می آید که پر یک بعد از ظهر دلگیر پاییزی یا تابستانی وقتی هشت نه سالم بود یک پرنده ای مثل فنچ به حیاطمان آمد و من خواستم بگیرمش ولی نتوانستم هنوز آن انداره کوچکتر و سفیدتر از تخم مرغ و نوک قرمزش یادم است .یک بار هم همان حوالی پسر خاله ام توپ گران دو فوتبالیست را زده بود زیر تیشرتش و فلنگ را بسته بود .لی صاحب توپ تا دم در تعقیبش کرد و گرفت یک بار هم چند ستل بعد از آن که نوجوان شده بودم در بازیهایه جام ال جی که در باغشمال بین ایران و پاراگوئه یا یک تیم آفریقایی بود توپ بین تماشاگرها افتاد و ما همه به سمتش نگاه کردیم یک نوجوان ۱۸ یا شاید هم ۲۰ ساله بود منتظر بودیم توپ را به رمین بیندازد ولی او هم گذاشت زیر تیشرتش و د برو هنوز بعد از بیست و اندی سال یادم مانده و از یادم نمیرود بعدش؟ این خاطرات شاید بخاطر تاثیر صدای تیک تیک شوفاژ به ذهنم می آیند بعید هم نیست.نویسنده باید بنویسد و همینجوری دستش را گرم نگه دارد