ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamid
Hamid
Hamid
خواندن ۶ دقیقه·۵ روز پیش

یک شب با نازی

حالا من یک قرار با خودم میگذارم فقط بنویسم یعنی بیشتر از همیشه بنویسم هروقت دیدم دارم در مرداب کلمات بی ثمر فرو میروم یک نقطه سر خط بگذارم و از نو شروع کنم

حرفهای من اکثرا محدود و تکراری میشوند حالا سعی دارم از آن دایره تکرار خارج شوم و به یک مسیر صاف و مستقیم ادامه دهم این میتواند سخت باشد چون آنهمه حرف بدیع در من نیست ولی سعیم را میکنم در نوشتن خلاق و نو آور باشم

اولین چیزی که به ذهنم میرسد چیست؟ این است که از قلبم بنویسم حالا چند روز است که قلبم درد میکند دیروز فشارم روی۱۸ بود برای چهل سالگی این خیلی بد و کشنده است سرم انگار داشت سوراخ میشد بعد یک قرص لوزار۲۵ که مادرم دارد. خوردم سردردم کمی بهتر شد چند لیمو ترش کوچک هم مکیدم و با نازی به گردش رفتیم

وسط سنگفرش در آن هوای سرد و تاریک که شبیه فیلمهای دهه هفتاد میلادی هالیوود شده بود یک زن جوان و پسر نوجوانش بساط خیلی محقر آش فروشی درست کرده بودند و آش رشته میفروختند

یک پیکنیک روشن کرده بودند که داخل یک حلبی بود تا باد خاموشش نکند و قابلمه گران و چدنی را رویش گذاشته بودند که این خودش نشانه ناشی بودنشان بود

معمولا آنجور وقتها یعنی کاسبهای با تجربه که میخواهند اینجوری آش یا هر چیزی بفروشند از قابلمه آلمینیومی خیلی ارزان و بی ارزش استفاده میکنند که مامور شهرداری قصد بردنش را نکند .

بعضی از آنها خیلی نامردند و همان قابلمه را از زن بیوه بیچاره ای میکیرند که به خانه خوشان ببرند و داخلش غذا بپزند خدایا تصورش هم دیوانه ام میکند مگر میشود انسان اینقدر ناپاک باشد؟

ما از کنارشان رد شدیم و توی یک مغازه قدیمی که چهار برادر خوشتیپ و قدیمی اداره اش میکنند باقالای خوبی خوردیم جوری پخته شده بودند که حتی میشد پوستشان را هم خورد حتی یک دانه نپخته هم تویشان نبود .

آنها داشتند در مورد ماشین و دلالی ماشین حرف میزدند که یکی از رفیقهایشان در معامله ماشین سیصد میلیون ضرر کرده

.قیافه و تیپ و لحن حرف زدن آنها حس و حال تبریز قدیم را به من میداد آدمهای اصیلی بودند

بعد از آنجا به پاساژ رفتیم چهارتا زن بودند که لباسهای گران و نامتعارفی پوشیده بودند و موهای دوتایشان فر ریز آفریقایی داشت و پوستهای هرچهارتایشان برنزه شدید شده بود و دندانهایشان از فرط سفیدی چشم آدم را میزد

تیپشان بیشتر شبیه کسانی بود که به تالار عروسی میروند همانقدر شیک و راحت ولی مناسب فضای عمومی نبود تقریبا میشود گفت به تبریز نمیخورد ولی لهجه اهری داشتند

لباسهای نازی برعکس آنها خیلی بد بود یک جفت کفش اسپورت ارزان یک شلوار گشاد مخملی که رسما به تنش زار میزد و یک کاپشن سیاه فاجعه که شبیه گداها نشانمان میداد

او متوجه شد که من دارم با یک حالت برانداز کننده ای سرتاپایش را نگاه میکنم و گفت اینها لباس کار من است خدا خدا میکردم هیچ آشنایی آنجا مارا باهم نبیند چون خیلی روشن بود و اشکالش سریع به چشم میخورد ولی توی سنگفرش آنقدر روشن نبود ‌

.نازی واقعا تیز است و از نگاه آدم میفهمد در دلش چه میگذرد فهمیدم ناراحت شده او ذهن تمیز و آرامی دارد جواب هرچیزی را همان لحظه میدهد و چیزی را به دل نمیگیرد و نگران ناراحت شدن طرفش نمیشود آنجور آدمها به نظرم خوب هستند و رفاقت با آنها هم خوب است چون پشت و رو ندارند و هرچیزی را همان لحظه حل و فصل میکنند چیزی که من هرگز ندتشتم و حسرتش را میخورم من یک شخصیت پیچیده و اوتیستیک و خود آزار دارم که روح روانم را به گند کشیده ولی نازی چیزی را به آینده موکول نمیکند .

آن لحظه انگار دلش شکست و من هم ناراحت شدم او همیشه به ظاهرش اهمیت میدهد دائم خودش را آرایش میکند و کلی پول خرج لوازم آرایشی میکند

ولی خرج پسرش نمیگذارد برای لباسهای شیک و پیک پولی برایش باقی بماند

.سعی کردم از دلش در بیاورم ولی نه خیلی .

یعنی زیاد تلاش نکردم همینکه باهاش صمیمی حرف بزنم یادش می آید که من دوستش دارم و صمیمیت من الکی نیست او آنقدر بالغ هست که فرق این دو را بداند

سریع ابر کدورت از بالای سر رابطه ما دور شد به قدم زدنمان ادامه دادیم و باز آن مادر و پسر را دیدیم یک مرد بلند قد خوشتیپ که بارانی شیک و کراوات داشت آش خورد و به جای هشتاد تومن ۱۵۰ تومن نقد بهشان داد من از نازی پرسیدم میخوری و او تقریبا مثل همیشه که به خوراکی ها نه نمیگوید جوابش مثبت بود پسرک داشت عین یک پروانه دور بساطشان میپلکید آش شان گرم بود و من پول را برای زن کارت به کارت کردم چون کارتخوان نداشتند من به زن گفتم که از فردا این قابلمه را نیاورید ولی او گفت من دلم نمی آید توی قابلمه ارزان آش به مردم بدهم چون آلمینیوم برای بدن ضرر دارد و سرطان زاست .وقتی سراغ ماشین رفتیم که جلوی مسجد بود خواستم از توالت مسجد که مردم بهش سرویس بهداشتی میگویند و من هنوز بهش عادت نکرده ام

.یک مرد موسفید تقریبا شبیه همان چهار برادر باقالی فروش آنجا بود و من ارش پرسیدم واو جای توالت را نشانم داد

.معدود دفعه هایی که وارد یک مسجد میشوم تحت تاثیر معنویتش قرار میگیرم آنجا هم خیلی محیط معنویی داشت و توالتش هم خیلی تمیز و مرتب بود

یاد سالهای کودکی افتادم که خیلی به مسجد میرفتم و عاشق معنویتش بودم با ماشین باز کمی توی ولیعصر دور زدیم که یکهو در بدنم یک حس سستی و وارفتگی کردم فهمیدم اثر آن قرص فشار بود که تازه باز شده الکی لبخند میزدم و حالی شبیه مستها یا آدمهای دم مرگ داشتم و در عین حال به رانندگی ادامه میدادم هوشیاریم کامل بود و حس سبکی و راحتیه عجیبی داشتم نازی با همه تیز بودنش متوجه حال من نشد فکر میکردم هنوز سنگینی نگاه مرا هضم نکرده یک دور کامل دور شهر زدیم نازی هیچ حرفی نمیزد من نگرانش بودم ولی زبانم نمیچرخید که چیزی بگویم و از دلش در بیاورم اینجور وقتها سعی میکنم باهاش فارسی حرف بزنم که فضا عوض شود فارسی حرف زدن برای ما یک قرار داد است که نشانه شوخ و شنگ شدن و سبکیه هوای رابطه است گفتم چرا چیزی نمیگی گفت دارم آهنگ گوش میدم و ادامه ندادم داشتیم از موزیک و آسفالت بینقص مسیر استفاده میکردیم حالا که قلبم اینجوری شده و هر لحظه و هر شب ممکن است آخرین شب باشد دارم قدر لحظه هارا میدانم و دوست دارم از خودم خاطره خوبی به جابگذارم دارم فکر میکنم به مادرم بسپرم یا جایی بنویسم اگر انفاقی برایم افتاد همین ماشین را به او بدهند که ...

به محله که نزدیک شدیم فکر کردم هنوز گشت شبانه مان ناقص است و میتوانیم ادامه دهیم از اتوبان به سمت پارک بزرگ راندم اتوبان هم کاملا خلوت بود زنبیل پر از ادکلنها زیر پای نازی داشت جیرینگ جیرینگ میکرد توی پارک یک پوری زدیم خلوت و بسیار سرد بود نازی داشت میلرزید

دهه هفتادنازی
۷
۰
Hamid
Hamid
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید