آقای واسعی مرد نیکبخت و پولداری بود یعنی یک پول واقعا کافی برای آدم قانع و اهل دلی مثل او از کودکی در همین خانه بزرگی که ساکنش هست بزرگ شده بود کارمند شهرداری شده بود و در پنجاه سالگی بازنشست شده بود خدا به آقای واسعی و زن زیبا و مهربانش اولادی نداده بود و آنها نگران و ناراحت نبودند دوتایی در آن خانه بزرگ و زیبا زندگی کردند و حالا بازنشسته شده اند او به سلامتی و تناسب اندامش خیلی اهمیت میدهد کم غذا میخورد و زیاد ورزش و پیاده روی میکند و حالا در پنجاه سالکی به فکر پالایش ذهن و گسترش شخصیتش افتاده کارهایی که قبلا نمیتوانست بکند
حالا به حرفهای او با خودش گوش میدهم
من یک انسان خوشبختم که میخواهم چیزهای زیادی بدانم من میخواهم بزرگتر شوم و مثل یک درخت سکویا سر به فلک بکشم
بعد از زن مهربان و زیبایش خواست تنش را نشانش بدهد تن اورا خیلی دوست داشت پستانهای گرد و سفیدش شکم بامزه و باسن خوش تراشش را و شرمگاه همیشه تمیز و معطرش را که نتوانست پدرش کند .آن را میبوسد بهترین لحظاتش را داخل آن ساخته بود هزاران آمیزش لذت بخش در این بیست و سه سال داشته اند معمولا هر هفته دوبار آن کار را میکردند ولی در برنامه جدید گسترش شخصیت آقای واسعی باید تعدادش راکمتر میکردند
امروز او میخواست کار جالبی بکند حالا توی وان بود او عاشق وان بود یک سیستم صوتی برایش ساخته بود و به آهنگ زیبایی از خواننده ای ناشناس که به زبانی غریب میخواند گوش میداد این آهنگ را خیلی دوست داشت چند روز بود کشفش کرده بود و بعد یک سخنرانی انگیزشی از یک استاد عقلش میگفت این حرفها چندان عملی نیست به خودش گفت امروز اولین روز از ادامه زندگی من است پس باید خوب باشد و به خوبی ها فکر کنم
حالا من داخل وان هستم این یک خوشبختی بزرگ است باید این خوشبختی را با تمام اعضای داخلی و بیرونی بدنم و تک تک سلولهایم زندگی کنم .حتی کلیه کبد روده نای حنجره و همه و همه
بعد به فکرش رسید میشود این وان را جای آب با چیز دیکری مثل شیر یا روغن زیتون یا نفت یا نوتلا پر کرد و بیشتر لذت برد بعد زیر دوش رفت و آخرش دوش آب سرد را امتحان کرد کل بدنش و پشتش میلرزید دندانهایش به هم میخورد این حس را هم خیلی دوست داشت و بهش حس سبکی میداد توانست دو دقیقه در آن حال بماند اولین بار یعنی دو ماه پیش که آن تمرین را شروع مرد ده ثانیه هم نمیتوانست ولی حالا پیشرفت خوبی کرده بود .حالا او با حوله لباسی داشت آب پرتغال میخورد و به یک سخنرانی دیگر گوش میکرد بازخوانی کتاب انسان خردمند از نویسنده اسرائیلی که میگفت پختن غذا باعث کوتاه تر شدم روده و بزرگتر شدن انسان در چند صد هزار سال قبل شده این حرف برایش جالب بود یادش می آید که تا همین چند سال پیش عمر امسان را نهایتا سه یا چهار هزار سال از زمان خضرت آدم و حوا در نظر میگرفت ولی حالا میداند که خیلی بیشتر از این اعداد و ارقام است برای روح پدر و مادرش یک شمع روشن میکند و سعی میکند عمیقا بهشان فکر کند و بخاطر زحماتشان و زندگی زیبایی که برایش ساختند تشکر کند این آیین شکع روشن کردن را هم خودش اختراع کرده و حس میکند بهش آرامش و برکت میدهد
عزیزم.میای بریم پیاده روی؟
نه من حال ندارم میخوام استراحت کنم
پس من تنها میرم
ناهار چی درست کنم؟
هرچیزی دوس داشتی عزیزم خیلی دوستت دارم
بعد سوار ماشین ریبا و رشک برانگیزش شد تا به باشگاه اسب سواری دوستش در حومه شهر سری بزند عاشق اسب ها شده بود دقایق طولانی به آنها و خلقت زیبایشان نگاه میکرد و متخیر میشد از آنهمه زیبایی حس میکرد خیره شدن به اسبها اورا به عالم دیکری میبرد اسم دوستش شهرام بود از کودکی هم محله و همکلاس بودند .یکی از دلایلی که بیشتر به وزنش اهمیت میداد این بود که به پشت اسب فشار نیاورد .باشگاه خیلی بزرگ و پر امکانات بود با یک دفتر بزرگ و مجلل شهرام مثل او پدر خیلی پولداری نداشت ولی خودش توانسته بود با تجارت و زرنگی خاص خودش را بالا بکشد و به خوشگذرانی بپردازد او تحت تاثیر حرفهای دوستش به فکر گسترش شخصیتش افتاده بود آن روز یک استاد فلسفه به دعوت او آمد و چیزهایی از فلسفه یادشان داد اسمش آقای نعیمی و هفتاد ساله و بازنشسته دانشگاه بود حرفهایی از سقراط و ارسطو و افلاطون میگفت مثل اینکه یک روز ارسطو پسر جوان و زیبایی دید و خوتست عقلش را بسنجد و سوالی از او پرسید ولی او جوابی نامربوط و سبکسرانه داد و ارسطو به دوستش گفت او ظرفی از طلاست که داخلش سرکه ریخته اند واین حرف برای آنها بسیار بامزه بود و خندیدند آقای واسعی از استاد پرسید به نظرش شهرام ظرفی از چه ماده تی تست و داخلش چی ریخته اند و استاد گفت ظرفی از طلا که در آن جواهرات ریخته باشند و با این حرف سعی کرد نظر شهرام را برای ادامه جلسات پربرکت فلسفه آموزی جلب کند بعد از رفتن او چهار دختر جوان و زیبا که عاشق اسبسواری و خوشگذرانی و کیسه شل شهرام بودند آمدند جز یکی قیافه شان تعریفی نداشت خونگرم و راحت بودند همانکه از همه زیباتر بود وضع مالیش ضعیف بود و واسعی فهمید که وضع دندانهایش بد است و به خودش گفت کمک به هزینه دندانپزشکی او هم میتواند میانبری برای توسعه شخصیتم باشد؟ اسمش لاله و ۲۳ ساله بود
چی میخونی خوشگله
رشتم ریاضیه
ریاضی محض؟
نه کاربردی
میخوای معلم بشی؟
همین الانم تدریس خصوصی میکنم
درآمدش خوبه؟
اگه خوب بود که لنگ پول دندونپزشک نبودم
کدوم دندونته؟
قبلا عصب کشی کرده بودم ولی عفونت ریشه داره باید اندو بشه هزینش خیلی زیاده درد هم داره
من یه دوست اندو کار دارم بیا ببرمت میگم باهات راه بیاد
الان؟
بذار باهاش حرف بزنم
دوستش گفت باید عکسش را ببیند
به شهرام گفت و با لاله به آنجا رفتند دختر لطیف و با ادبی بود با دیدن مطب شیک دکتر نگرانیش بیشتر شد ولی واسعی بهش گفت نگران هزینه اش نباش
دکتر گفت سه جلسه کار دارد و باز معلوم نیست بماند یا حذف شود همان خرفی که دکتر قبلی هم گفته بود و پیشنهاد کرد حذف و ایمپلنت انجام شود که هزینه خیلی بیشتری داشت
ببین من یه برنامه گسترش شخصیتی دارم یکی از شاخه هاش شناخت ریاضیه من همه هزینه دندونتو میدم تو هم در عوض بهم ریاضی درس میدی چطوره؟
چند جلسه و کجا
بیست جلسه و تو خونه من
قبول
پس حذفش کنیم؟
نه همون اندو انجام بده همینکه بکی دو سال دووم بیاره بعد ست و بالم باز میشه خودم یه کاری میکنم
پس اونوقت باید تو شش جلسه خلاصه کنی
باشه شش جلسه خوبه یه تصویر کلی از ریاضی بهت میدم
خوب دبیر فلسفه و ریاضی رو پیدا کردیم میمونه مکانیک و اقتصاد و ورزش
عملیات اندو بسیار دردناک بود و اشک لاله را در آورد او دختر ساده و راحتی بود واسعی سعی میکرد با حرفهای خوب و مهربانی دل اورا بخرد اورا به یک رستوران خوب برد و برایش نهار خرید و به خوابگاهش رساند و به خانه اش برگشت زنش به خواب ظهر رفته بود و خانه آرام و درخشان بود باز سراغ زنش رفت و لختش کرد و نگاهش کرد اورا در خال خواب الودکی خیلی دوست داشت وقتی لخت بود و جز جوراب چیزی نداشت دوست داشت شکم گرد و سفیدش را دوست داشت وقتی چهار دست و پا مینشست و معصومانه دهانش را برای ترشحات مردانه شوهرش باز نگه میداشت دوستش داشت راه رفتنش را با لرزیدن باسن دوست داشت رقصیدنش را حرف زدنش را خندیدنش را غذا خوردنش را همه چیزش را دوست داشت فکر میکرد چه میشد اکر همین لاله فرزند آنها بود و زندگیشان نتیجه ای داشت بعد به خودش نهیب زد که این چیزیست که نباید بهش حتی فکر کند حس برانگیختگی کرد و باز زنانگیه زنش را بوسید انگشتانن زنش میان موهای کم پشتش بود و حالا پاشنه های تپل و گوشتالودش روی شانه هایش و به هم آمیخته بودند معمولا کمتر از سه دقیقه طول میکشید و هردو راضی بودند قبلا به یک ساعت هم میرسید ولی حالا همین سه دقیقه هم برایشان خوب بود بعضی وقتهای خاص با روشهای تقویتی به ده دقیقه هم میرسیدند در هنگام آمیزش جورابهای اورا خیلی دوست داشت جورابهای کوتاه و مخملی در رنگهای مختلف ده ها جفت از آنها را از یک فروشگاه فتیش مجازی خریده بودند به همراه چند کلاه و یک دم روباه که نصبش کمی درد داشت ولی واسعی را هیجان زده میکرد