ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

یک ماجرای خانوادگی

حالا من میخواهم یک قصه واقعی از ازدواج اطرافیانم بنویسم

خودم چهل سال دارم و هرگز به ازدواج حتی نزدیک هم نشدم فقط مثل یک تماشاگر شاهد کارهای دیگران بودم ‌.

پسر دایی ام هفت هشت سالی از من بزرگتر بود داییم بعد از سالها دوا و درمان او وبرادر دوقلویش را از خدا گرفته بود ولی قل دیگر در سیزده سالگی در تصادف مرد

حسن پسر صاف و ساده و خوشگلی بود به درس علاقه ای نداشت و تا پنجم بیشتر نخواند و در تعمیرگاه داییم مشغول کار شد

سال هفتاد و نه کمی بعد از اتمام سربازی اش در ۲۲سالگی در یک غروب دل انگیز پاییزی کارت دعوت ازدواجشان را برایمان آورد

آشنائیشان اینجوری بود که توی پیاده رو پفک تعارف کرده بود و دختره برداشته بود!

به همین راحتی یعنی ستون های زندگیشان پفکی بود؟،😂آینده مشخص میکرد

رعنا دختری بلند قد و سفید و جذاب از خانواده ای شلوغ و بدشناس در محله ای پرپیچ و خم از آنها که برای رد شدن ازش به همه ائمه اطهار متوسل بشوی بود

پدر و برادرش سابقه زندان و خلافکاری داشتند یعنی آن پفک لعنتی حسنک صاف و ساده را راست به دهن اژدها برده بود؟

در واقع چندان شبیه اژدها هم نبودند ولی در لحظاتی میتوانستند اژدها هم بشوند

خانه داییم دوطبقه و قشنگ و بزرگ در محله ای شیک و آبرومند بود

غیر از حسن یک دختر دوسال کوچکتر و یک پسر هم سن من هم داشت( البته هنوز هم دارد)

طبقه پایین را با بهترین وسایلی که آن زمان و حالا هم برای خیلی از مردهایه پنجاه ساله داشتنش سخت است آراستند و حاضر و آماده تحویل عروس و داماد خوشبخت و کم سواد و خام دادند

من با همان عقل نوجوانیم با دیدن آن خانه زندگی و سنجیدن وضع خانواده رعنا و عقل حسنک به مادرم گفتم این خانه برایشان دردسر میشود

مادر رعنا با پنجاه سال سن و چند بچه بزرگ آن خانه را به خواب نمیدید خواهر و برادرهایش حسودی میکردند و علاوه بر آن داییم یک داماد هیز ناپاک و خانه خرابکن داشت که حسن و زنش را جای مربا روی نان میمالید و میخورد

به زودی فهمیدم حدسم درست از آب در آمده

داماد داییم حسابی به نخ رعنا خانوم قد بلند و سفید مفید رفته و سانفرانسیسکو اش کرده

حسن کارگر ساده و آش و لاش یک کارخانه بود که هرکس میدیدش دلش برایش میسوخت ولی زنش چنان لباسی میپوشید و تیپی میزد که آدم فکر میکرد زن کدام سوپر استار سینما یا تاجر میلیاردر است

یک روز که داییم خانواده اش را به گردش برده بود در برگشت به خانه با منظره دلهره آور گاوصندوق باز و هفتصد هزار تومان پول به سرقت رفته اش که آن زمان لااقل پول پنج سکه طلا بود میشود

پلیس آگاهی می آید و بازجویی میکند و حسن که میدانسته کار برادر زنش و آمار دادن خود عروس خانوم بوده سرقت را گردن میگیرد ولی دوتا چک میخورد و واقعیت را میگوید

فقط نمیدانم آنها چرا آن حرفها را به همه میگفتند و رازداری بلد نبودند و چرا ما باید از مسائل خانوادگیشان باخبر میشدیم

این رعنا خانوم که پسر سه چهار ساله ای به اسم سالار و دقیقا شبیه خودش هم داشت اصلا عین خیالش نبوده که چنین خیانت بزرگی کرده و موهایش را همان روز مش میکند و سر سفره مینشیند

بعد او معتاد شده و پشتبندش حسن و برادرش و دامادشان هم مثل او به شیشه که آن روزها تازه مد شده بود افتاده بودند

حسن یک روز از کار می آید میبیند رعنا با سه مرد گردن کلفت دارد شیشه میکشد و صرفا!! به گفتن اینکه رعنا دست از این کارات بردار بسنده میکند

داییم آنها را از خانه اش میراند و چند سالی هم در مستاجری ماندند و آخرش طلاق گرفتند و حسنک را با یک پسر ده ساله که حالا سرباز است تنها گذاشت و با یکی از همان گردن کلفت ها ازدواج کرد و دختری به دنیا آورد حسن حالا در آستانه پنجاه سالگی کارگر یک کارخانه پروفیلسازی است و از ریخت و قیافه افتاده و دلش به دسر خوشتیپ و تحصیلکرده اش و حقوق بازنشستگی خوش است و گاه و بی گاه زنی صیغه میکند و زندگی را میگذراند داییم آن خانه قشنگ را فروخت و مثل ما به بلای آپارتمان نشینی مبتلا شد و در واپسین سالهای زندگیش دست از داد و هوارهای بی خود و بی جهتش برنداشته و هر بار صورت زیبای سالار را میبیند یاد آتشهایی که مادرش به زندگیش زد می افتد ولی شکر میکند که توانسته از شرش خلاص شود

آپارتمان نشینیازدواجپفکسرقتبازجویی
۰
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید