
چهرهی معصومش از خاطرم محو نخواهد شد؛
آن جثهی نحیف که گویی بارِ دنیا را بر شانههای باریکش میکشید.
دستانش بوی خاک و میوه میداد؛ بوی کار، بوی تلاش، بوی روزهایی که پیش از طلوع آغاز میشد و تا تاریکیِ خستهی شب امتداد مییافت.
اما در پسِ آن همه رنج، چشمانش دریایی از امید بود؛
امید به فردایی روشنتر، به صبحی که شاید مهربانتر طلوع کند.
هرچند در کنار آن امیدِ جوانهزده، غمی خاموش نیز میزیست؛
غمی که آهسته در دلش میرقصید و بیصدا قد میکشید.
امشب آسوده بخواب…
دیگر لازم نیست تا نیمههای شب در مغازه بمانی،
دیگر ترس و اضطراب، سایه بر پلکهایت نخواهد انداخت.
آرام بخواب، دخترم…
که جهان با همهی بیمهریهایش دیگر دستت را نخواهد فشرد.
من نیز به تو خواهم پیوست؛
شاید در گوشهای از باغهای روشنِ بهشت،
زیر سایهی درختی که شاخههایش بوی سیب و نور میدهد،
کنار هم بنشینیم و از روزگاری بگوییم
که در آن زیستیم و رنج کشیدیم،
از جامعهای که گاه دلگیر بود و گاه بیپناه.
به امید دیدارت، دخترم…
تا آن روز، نامت را چون دعایی گرم،
در سینه نگاه میدارم.
✍️نرجس پورهاشم