جیمین: امروز قراره ات و از دست سوهو دشمن مافیاییم نجات بدم چون میدونست ات نقطه ضعف امه ازم گرفتش
افراد مو جمع کردم با تفنگ وسوار ماشین شدم با پسر عمه ات (سانها)
سانها: جیمین بریم
جیمین: اوک بدوو بریم
بعد چند مین رسیدیم به عمارت سوهو
درو برامون باز کرده بود رفتیم دونه دونه اتاق هارو گشتیم تا ات و پیدا کنیم و بالاخرهههه
جیمین: اتــــــــ...
ات: جیمین🥲
سوهو: بَه بَه میبینم که حرف تو کلت نمیره
وقتی گفتم ات و نمیدم مال خودمه
چرا نمیفهمی بازم امدی دنبالش
جیمین: خفه ات مال خودمه
سانها تو برو ات ببر بیرون من خودم به حساب این میرسم
سانها: باش
ات بیا بریم
ات: باشه خیلی دلم برات تنگ شده بود مرسی امدی دنبالم
سانها: خواهش میکنم فعلا بیابریم بعدا حرف میزنیم
سوهو: جونت و دادی به ات پس
جیمین: برام مهم نی من و بکش ولی بزار ات بره
سوهو: باشه من میزارم تو بری ولی اینو بدون که ات تورو دوست نداره اون عاشق سانها
خودش به من گفت
جیمین: دروغ نگو ات همیشه عاشقم بود سانها رو فقط به عنوان برادر میدونست
سوهو: من گفتم که اون عاشق سانها حالت تو باور نکن
سوهو: نزارین ات فرار کنهههه
جیمین بیا از دست یه اشغال که به حس مون اهمیت نمیده راحت شیم
جیمین: درست حرف بزن کثافت اشغال جد ابادته
سوهو: پس خودم این کارو میکنم
(تفنگ و گرفتم سمت ات وخواستم بهش شلیک کنم که جیمین امد جلوش وایستاد وخورد به دست جیمین)
جیمین: سانها بدووو فرار کنید
سوهو: جیمین عصبانیم کرد
وقتی داشتن فرار میکردن با تفنگ هی شلیک کردم اما باز جیمین جلوش وایستاد
جیمین: دیگه هیچی ازم نمونده بود که پلیس ها امدن
سوهو و افرادش و بردن زندان
ومنم بردن بیمارستان
یه هفته تو بیمارستان بستری بودم اما ات و سانها نیامدن دیدنم پیش خودم گفتم شاید یه کاری براشون پیش امده ولی هیچکاری مهم تر ازین نیس که نیان دیدن من
وقتی مرخص شدم رفتم و از همچی پیگیر کردم و فهمیدم ات و سانها باهم فرار کردن و رفتن ژاپن و اونجا با هم ازدواج کردن
باورم نمیشد سوهو راست گفته بود من جونمو برای ات گذاشتم والان یه دست مو از دست دادم
کلی گلوله تفنگ بهم خورد
باورم نمیشدد
دیگه زندگی برام نمونده بود
شبیه این افسرده ها مینشستم یه گوشه بعضی اوقات ناهار و شام هم نمیخوردم
دیگه انگار مرده بودم(خدانکنه)
..................
#ادکیم