ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا مسعودی نژاد
سمیرا مسعودی نژاد
سمیرا مسعودی نژاد
سمیرا مسعودی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

خانه دار

داشتم ظرف می‌شستم که دوباره سالن کنفرانس افکارم برپا شد.

دخترم داشت نق می‌زد؛ سال آخر است و برای کنکور می‌خوانَد.

یک‌دفعه گفتم:

ببین بچه، درست رو بخون، وگرنه محکومی به کارهای تکراری.

هر روز ظرف بشوری، غذا بپزی، خانه را بسابی، خرید کنی، لباس بشوری و اتو بزنی،

لکه‌ها را پیدا کنی، جوراب‌های گم‌شده را دوباره بخری،

سبزی پاک کنی، کاهو بشوری، میوه‌ها را تمیز کنی…

هزار تا کار تکراریِ تمام‌وقت.

بی‌دستمزد.

بی‌حقوق بازنشستگی.

بی‌مزایا.

بی مرخصی.

جالبش اینجاست که می‌فهمی حتی شهروند هم محسوب نمی‌شوی.

بچه‌هایت می‌گویند:

تو که نه درس می‌خوانی، نه سرِ کاری؛ چرا این‌همه توقع داری؟

ما مدرسه می‌رویم، خسته برمی‌گردیم،

تازه توی درس‌ها هم باید کمک‌مان کنی.

پس ما چه کار کنیم؟ از کی کمک بگیریم؟

کلمات مثل رگبار توی سرم می‌ریختند.

هنوز داشتم ظرف‌ها را آبکشی می‌کردم

و هم‌زمان برای بقیه‌ی روز برنامه می‌چیدم:

خرید، ناهار، سر زدن به مادر،

آماده شدن برای خانه‌تکانیِ آخر سال.

پروژه‌های ریز و درشت صف کشیده بودند.

اینهمه ارباب‌رجوع !

خدایا، چقدر شلوغ است این اداره.

اگر از من بپرسند شغلت چیست، چه بگویم؟

خانه‌دار.

فقط خدا می‌داند چقدر از این واژه بیزارم.

یاد خدمتکارهای خانه‌های اشرافیِ اروپا در قرن هجدهم می‌افتم.

اما اینجا، هر بار توی هر فرمی،

با سرافکندگی می‌نویسم: خانه‌دار.

پس آن‌همه طالس و فیثاغورس چه شد؟

آن‌همه اثبات، آن‌همه فرمول،

چرا هیچ‌کدام به دردم نخورد؟

آهان… فهمیدم.

حتماً دارم دوره‌ی محکومیتم را

در اردوگاه کار اجباری می‌گذرانم.

بی‌خود به دخترم نگفتم بیشتر درس بخوان.

اگر خودم بیشتر خوانده بودم،

اگر بهتر تلاش کرده بودم،

شاید حالا معلم بودم،

یا کارمند بانک، یا اداره‌ی ثبت،

شاید اصلاً شرکت خودم را داشتم و مدیر بودم.

آن‌وقت با افتخار فرم‌ها را پر می‌کردم،

با نام خانوادگی و عنوان صدایم می‌کردند.

این محکومیت آبدارچی

فقط نتیجه‌ی کمی بازیگوشی نیست؛

نبود پارتی و بازار کار ناعادلانه هم هست.

دلم برای خودم می‌سوزد.

گالن جرم‌گیر را توی سینک خالی می‌کنم

و می‌روم پیِ بقیه‌ی کارها.

اما مغزم هنوز شلوغ است.

اگر مرد بودم چه؟

حتی اگر درس هم نخوانده بودم،

می‌شد یک کاری دست‌وپا کرد، دوزار پول درآورد.

آن‌وقت توی خانه‌ی خودم، رئیس بودم!می‌نشستم

تا زنم برایم چایِ قندپهلو بیاورد

و من پشت چشم نازک کنم که

از صبح توی خانه نشستی،

چه می‌دانی آن بیرون چه خبر است.

من کنارتم؛ با همان دقت و همان دستِ سبک.

بازار کارثبت شرکتسال کنکورخانهزن
۴
۰
سمیرا مسعودی نژاد
سمیرا مسعودی نژاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید