امروز چهارم تیر ماهه
جنگ ۱۲ روزه تموم شده از دیروز اتش بس بود
دیروز روی ابرا بودم از خوشحالی
نعمت امنیت انگار شهر قشنگ تر بود، آدم ها بهتر بودن
اگر نارنجی رنگ شاديه دیروز فکر میکردم رنگ نارنجی روی شهر پاشیده شده
دیگه ترس نبود امید برگشته بود
حقیقت این بود ک واقعا شهر همون شهر بود، بیشتر افکار من بود که عوض شده بود
راستش تا وقتی پیش خانوم مشاورم نرفته بودم مغزم ب اجزای تشکیل دهنده ش تجزیه شده بود
ترسیده بودم، نامید بودم
ولی اون ۴۵ دقيقه! زندم کرد! تمام سوالاتم جواب داده شدن دوباره، هم مشاورم هم عباس منش، حتی با ادبیات سوالی خودم بهم جواب داده شد، مطمینم وقتی سوال داشته باشی بهت جواب میده
یه سری ویس برای دوستم گرفتم و یه سری از خلاصه هاش رو نوشتم براش البته برای خودم
خلاص ش این بود ک خدا رو نمیشناسی ک میترسی
خدام من کوچیک بود برای روزا صلح بود برای شرایط خوب بود برای کارای دم دستی برای معجرات کوچیک
برای طلب شغل و آرامش
ولی تلاش کردم خدام رو بزرگ کنم البته با شناختش خدا بزرگ میشه خود به خود
شاید از درون ناراحت بودم که چرا این سه سال که سعی میکنم مومن باشم و همه چی رو از خدا ببینم اینقد ناموفق بودم
ولی مهم اینه بدون اگر کامل بودم ک نمیومدم کامل بشم
باید معصومه رو تمام و کمال بپذیرم
هرچی بودی هرچقدر مومن بودی خوب بوده
خدا توفيق بهت داد ک بهتر بشناسیش بيشتر بهش اعتماد کنی و بدون خدا اونقد بزرگ هست که توی جنگ هم خدایی شو بکنه و چیزی از دستش در نره
خدا اونقد بزرگ هست که تر و خشک رو با هم نسوزونه
یه مفهوم بود به اسم وطن! نمیتونستم بپذیرم من خوشبخت بشم و هموطنم بدبخت یا سرزمینم نابود شه
همزمان هم عباس منش و هم جلسه خوب خانم مشاور مجابم کرد که بدونم دوتا حالت وجود داره یا کاری ازت برمیاد برای وطن و هم وطن و انجام میدی و مسیولیتت رو ب پایان میبری!
یا کاری ازت برنمیاد و به خودت آزار نمیرسونی و اینجا تمام قصص قرآنی رو میبینی ب چشم که خدا سرنوشت قومی رو عوض نمیکنه مگه اینکه خودشون عوض بشن، یا میبینی که چندین و چند قوم از بین رفتن با مردمش و فقط کسایی که مومن بودن به خدا و تقوا داشتن(به معنی کنترل ذهن) از اون داستان نجات پیدا کردن
اینجا چیزی که مطرح مشه اینه: اگر تو نتونی کاری کنی و همزمان هم تقوا نداشته باشی و ناراحتی کنی و خدا رو کوچیک ببینی وقتی سرنوشتی مثل همون قوم نصیبت بشه و در نهایت بمیری دیر یا زود، کسی اون دنیا بهت نمیگه آفرین که وطن پرست بودی! آفرین که حال خودتو بد کردی و غصه خوردی، آفرین که برخلاف قران عمل کردی و نه ذهنتو کنترل کردی نه امید ب رحمت خدا داشتی.
از این جنگ ۱۲ روزه مهم ترين چیزایی که بهم داده شد همینا بود
کم هم نبودن! بعد از اون تصميم گرفتم که باید خدا رو بهتر بشناسم خدای بزرگ رو بشناسم و بدونم خدا مقدار و ميزان هر چیزی دستشه حتی جنگ! هیچوقت چیزی از دستش در نمیره و آدم هایی که میمیرن هم باز دست خدا بوده و مقدر بوده براشون.
و باز ایمان بیارم به اینکه: الخير فی ماوقع! حتی جنگ و من فقط یه وظیفه دارم اونم کنترل ذهنمه و نامید نشدن از رحمت خدا
دقیقا فکر میکردم من برگی بی اراده و خشک توی دست بادم! ولی همون فایل همین جمله رو تکرار کرد و گفت که نه! شماها اراده دارید توی بحران ها خدا و قوانین رو ببینید یا ترس و نامیدی رو شما برگی توی باد نیستید...