
خیالهام مثل چیتای تیز پا گریز پا هستن لامصبا😀
تا میام بهشون برسم از کوه ها گذشتن و از ابرها عبور کردن ،به ماه رسیدن و اونجا دارن برای خودشون چایی آتیشی درست میکنن

و اما روستای ما ،جایی میان کوه های سر به فلک کشیده

شب ها که رختخوابمان زیر سقف آسمان پهن میکردیم
اصلا قشنگی آسمون یادم اومد نوشتنو فراموش کردم🫠
🤔
ماه ،ستاره هاا،کهکشان راه
شیری
به صورت فول hd
و بدون آلودگی نوری
و داستان هایی که پدرم تعریف
میکرد تکمیل کننده این خاطرات
حالا سالها گذشته هنوز ماه از پشت کوه ها طلوع میکنه ،هنوز شبها و راه شیری برقرارن،ولی من دیگه کودک خیره به آسمان نیستم
اما هر بار به ماه نگاه میکنم حس میکنم تکه از اون شبها در من زنده اس
