
جنگ تمام شد اما نه آنگونه که رویا و خیال ما را سیراب کرده بود . ستاره ها دیگر عجله ای برای سقوط کردن ، نداشتند . این آسمان آفتابی آغازی تازه برای رعد و برق های سهمگین است . این آرامش دروغین بوی نا امیدی میدهد و در روح های خسته امان رخنه میکند . تنها خواسته امان احساس کردن گرمای خورشید بر پیکره امان بود اما حال سرمای سایه هایمان نابودمان میکند .
این جنگ تنها علامت تیکی اضافه بر لیست نگون بختی هایمان بود . هیچ دکتری نمیتواند حال این ملت رنجور را ، بهبود بیابد . لبخند ها از بین نمیروند بلکه پررنگ تر هم میشوند اما این لبخند ها نشانه خشمی است که مانند خون در رگ هایمان برجا مانده. هر نفس ، باری است از اندوه . هر نگاه ، تلاشی بی ثمر برای یافتن کورسویی از امید در این تاریکی مطلق است . قدم زدن در شهر دیگر لذت بخش نیست زیرا بوی تعفن امیز خون بر مشامم میخورد . نه خون تازه ، که خون خشکیده ای که سال هاست از دیواره های شهر پاک نشده.
خانه ها دیگر پناهگاه نیستند ، هیچگاه نبودند. بلکه قفس هایی تنگ و تاریک اند که در هر گوشه اشان آرزو های برباد رفته را در خود نهفته اند . خانه ها ، تنها سکونتگاه والدینی است که با فکر آنکه فرزندشان دور از آنها در آرامش اند ، زندگی میکنند . در عجب هستم که برخی فرزندان در آسمان و برخی در زمین قرار دارند .
زندگی امان سیرکی عظیم شده که هیچکس خبر ندارد قرار است چه شود اما تمام مردم بازی های دلقک اصلی را دنبال میکنند .
مردمان ما زخم های عمیقی از زمان های گذشته با خود حمل میکنند . برخی تحصیل کرده اند اما دست هایشان بسته است . برخی از ترس انگشت نمایی ، مدت هاست که جای لمس های نابجا را میپوشانند . برخی تنها دلایل زندگی اشان را از دست داده اند .درد ما مانند درختی است که ریشه هایش در سنگ فرو رفته و تنها با مرگ از جا کنده میشود . من عادت کرده ام ، ما عادت کرده ایم . یک دو سه .. هجده ، متروپل ، معدن طبس ، حادثه بندرعباس. این کلمات بی معنا داستان های ما برای نسل های آینده است . جایگزین هر داستان پریانی دیگری . مادران و پدرانمان بر ما امید دارند و ما بر فرزندانمان امید خواهیم داشت .
چه تلخ است دیدن دستانی که به نشانه پیروزی بالا رفته اند. دستانی که نه بوی رنج میدهد و نه طعم سختی چشیده اند. افرادی که از پشت پرده ها ، شیرینی به مردم تقدیم میکنند . برخی شیرینی ها را برمیدارند و این پایانی میشود برای آغاز رهایی ما .
من میدانم که پشت این اشک های تمساح و لبخند هایشان ، سفر ها کوچک تر میشوند . خجالت من نیز برای آنکه بخواهم کوچیک ترین خرجی خانواده ام برایم کنند ، بیشتر میشود . خاموشی می آید و پارچه ها محکم تر میشوند . آنها ضرر میرسانند و ما در گرداب اشتباهات آنها گرفتار میشویم .
خیر ! این جنگ آغاز ماجرای ماندن در ستم نیست! ما در فصلی جدید از رمان بیچارگی امان هستیم . هرچند امیدوارم نویسنده دلسوزی کند و کتابی جدید بنویسد که هیچکدام از درد هایمان درش جا نداشته باشد . رمانی که طعم چمدان ها و رفتن ندهد . کتابی که تمام ساکنان آن بمانند ، در کنار هم . در آزادی .
«این نوشته متعلق به تابستان پارسال است»