شنبه، سیزدهم تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۲
راستش خیلی خیلی دلم میخواست که یه چیزی بنویسم؛ حتی اگه چیزی برای نوشتن نداشته باشم.
حالا که این پست رو می نویسم بعد از ظهره و توی راه برگشت از باشگاه، زیر سایه ی پر برکت یه درخت، روی یه نیمکت نشستم. راستش هیچ دوست ندارم از اینجا بلند بشم، طاقت گرما ندارم. البته شاید هم دلیلش اینه که میدونم توی خونه خروار خروار درس منتظرمه.
حالا یه پیرمرد بانمک با سبیلا و موهای پرپشت که یه دست سفیدن اومد کنارم نشست. کلاهم رو که به کیفم آویزون کردم (توی کیفم جا نمیشه) دید و پرسید ورزش میکنی؟ گفتم آره و شروع کرد از خاطرات جوونی خودش گفت که کشتی کار میکرده اما بخاطر کار و پول دراوردن ولش کرده.

بعدم بهم گفت که راننده ماشین سنگین بوده و برام از ماشینش و سفر هایی که باهاش رفته تعریف کرد.
وقتی دیدم داره دیرم میشه مجبور شدم ازش عذر خواهی کنم و بلند شم.

یکشنبه،چهاردهم تیر ۱۴۰۵،ساعت ۱۰:۲۵ صبح
نصف جلسات کلاس رانندگیم رو رفتم، اما حس میکنم توی امتحان شهری نتونم موفق باشم. نمیدونم حسم به رانندگی چیه... زیاد دوسش ندارم و بیشتر بخاطر رفع نیاز دارم یاد میگیرم، اما خب فکر میکنم اگه کسی مدام زیر نظرم نداشت و خودمم استرسی برای امتحان نداشتم شاید بیشتر دوسش داشتم.
دوست دارم اینجا بیشتر بنویسم.
کاش دوباره یادم نره و اینجا گاهی چرت و پرت هام رو بنویسم.