نمیدانم شما چگونهاید آقای دکتر، اما من هرگز نتوانستم انتخاب کنم که کدام خاطره را به یاد بیاورم و کدام یک را حذف کنم، همیشه با خود میگویم چرا؟ چرا ذهنم این خاطره را، هر چند خوب یا بد، نگه داشته است؟ آن لحظات چه فرقی با هزار و یک لحظهی دیگر داشتهاند که لایق به خاطر سپردن شدهاند؟ این سوال را، خصوصا، راجب آن خاطراتی دارم که غالبا خوبند؛ غالبا لحظههای سادهای هستند که در زندگی تجربه کردهام، وگرنه دلیل به خاطر سپردن خاطرات بد که مشخصاند.
مثلا خاطرهی قدم زدن با پدربزرگم، هرچند او همیشه کم حرف بود و من با او حرف میزدم. از یک جایی به بعد نیز همیشه خودم پیش قدم میشدم، مینشستم کنارش، اندکی از روزگار میپرسیدم و بعد به سکوت میگذشت، میخواستم بداند نوهای دارد که دوستش دارد که حواسش هست که از یاد نبرده اما نشد، من هم فاصله گرفتم از خانهی پدربزرگم، از خاطرات خوب، نه اینکه نخواهم، نشد و شاید روال دنیا همین است. یادم است قبل از اینکه برای قدم زدن با پدربزرگم بروم بیرون، مادرم به او جوشاندهی پیاز داد برای قلباش، معتقد بود خوب است. از چشمان پدربزرگم میخواندم میلی به نوشیدن ندارد اما هر چه باشد، مادرم است و اصرارهایش! و بعد بیرون رفتیم.
نمیدانم چرا اینهارا میگویم؟ اصلا نمیدانم چرا این خاطره، انقدر پررنگ در ذهنم ماندهاست؟ شاید آن لحظات حال دلم خوب بود، اندکی شادتر از امروز. اما کاش همه چیز همان موقع تمام میشد.