ویرگول
ورودثبت نام
ماه
ماه
ماه
ماه
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

غریب آشنا ۲

امروز دقیقاً یک هفته شد از وقتی خبر نبودنت توی این دنیا رو شنیدم. از همون لحظه تا همین حالا، چیزی درونم فروریخت که انگار قرار نیست به این راحتیا ترمیم بشه.

حالا که دسترسی‌ها نسبت به اون موقع بهتر شده، خبر نبودنت و عکست بیشتر پخش شده و آدم‌های بیشتری می‌شناسنت. با اینکه فکر نمی‌کنم خودت از این مدل دیده‌شدن خوشت بیاد. ای‌کاش فرصت می‌شد برای چیز دیگه‌ای معروف می‌شدی؛ چه می‌دونم، برنده شدن توی یه مسابقه جهانی، یا گرفتن جایزه معمار برتر سال، یا حتی آقاخان. آخه می‌دونی، تو دانشجوی تحصیلات تکمیلی بودی، ذهنت خلاق بود، کلی ایده برای کارت و پروژه‌هات داشتی و از همون دور هم معلوم بود چه آینده روشنی می‌تونه انتظارت رو بکشه...

ولی کی فکرش رو می‌کرد الان زیر یه خروار خاک باشی؟

کی فکرش رو می‌کرد حتی دیگه نتونی نفس بکشی؟

از اون روز به بعد، خیلی به شجاعتت فکر می‌کنم. به اینکه چقدر جرأت داشتی برای چیزی که درست می‌دونستی، بایستی و از بزرگترین دارایی یک انسان که جونشه بگذری. و من، گاهی از خودم خجالت می‌کشم که هنوز زنده‌ام و نفس می‌کشم، در حالی که کلی آدم شجاع، با امید به آینده‌ای روشن و تموم شدن این تاریکی، دیگه بینمون نیستن. نمی‌دونم بعدها قراره چطور درباره‌ی این روزها با کسایی که نبودن و ندیدن حرف بزنم. بعضی چیزها هست که واقعاً با کلمه ها نمی‌شه بیانشون کرد...

چند روز دیگه قراره امتحان درسی رو بدیم که تو نماینده‌ی کلاسش بودی. حتی تنها کسی توی کلاس بودی که داشت آیلتس می‌گرفت و همیشه با یه خونسردی خاص می‌گفت: «بابا، اینا که کاری نداره؛ این متنا خیلی آسونن، متن‌های آیلتس رو ندیدین شما.»

می‌بینی؟ انگار از هممون پرتلاش‌تر و باانگیزه‌تر بودی.

و چند روز دیگه هم قراره پروژه‌ی یکی دیگه از درسا رو تحویل بدیم. همون روزی که قراره برای اولین بار بعد از همه‌ی این اتفاق‌ها دوباره دور هم جمع بشیم. یه کلاس، یه جمع، همون فضا…

ولی تو دیگه نیستی. نه توی اون جمع، نه روی اون صندلی نه توی اون کلاس.

امروز که دوباره، اتفاقی، عکست رو دیدم، اون‌قدر اعصابم به‌هم ریخت که قرص خوردم و خوابیدم.

و بله، توی خواب دیدمت...

نه اون‌جوری که همیشه سر کلاس بودی؛ این بار خیلی شادتر از همیشه بودی، و مهم‌تر از همه—زنده بودی و خیلی رها.

چقدر خوشحال بودم از اینکه اون چیزی که شنیده بودم، دروغ بوده و حالت از قبل هم بهتره. همش می‌خواستم بدوم و به همه بگم، اما نذاشتی. گفتی بشینیم حرف بزنیم. و من نشستم و همه‌ی حرف‌ها و چیزهایی رو که توی واقعیت فرصت نشد بگم، بهت گفتم. چه مکالمه‌ای بود...

می‌دونی، خواب‌هام اون‌قدر واقعی‌ان که بعضی وقت‌ها بعد از بیدار شدن حس می‌کنم اون خواب، واقعیت بود و این بیداری چیزی جز یه خواب طولانی و وحشتناک نیست.

خوشحالم که حتی شده توی خواب، تونستم یه بار دیگه ببینم که زنده‌ای، می‌خندی، حالت خوبه و آزاد و رهایی...

دقیقاً همون چیزی که می‌خواستی.

تو که رفتی،

ولی وای به حالِ ما بازمونده‌ها...

امیدآزادیرهایی
۰
۱
ماه
ماه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید