بودن یا به گونه ای دیگر بودن
دیشب داشتم کتاب دوستی با خدا رو میخوندم خدا به والش میگفت نمیتونی احساساتت رو تغییر بدی، اصلا نباید تغییرشون بدی چون احساسات زبان روح اند و از حال و روز روح ات بهت خبر میدن ولی میتونی بودن ات رو تغییر بدی. مثلا تصمیم بگیری که میخوام شاد باشم. میخوام آروم باشم. و حتی میتونی تصمیم بگیری که برای اتفاقات بعدی زندگی ت بودن جدیدی رو جایگزین بودن های قدیمی و همیشگی ت کنی.
وقتی این رو خوندم، اولین و بزرگترین ترس زندگیم، مرگ (خصوصاً اطرافیان)، اومد به ذهنم و اینکه در چنین اتفاقی «بودنِ» دیگهای رو متصور بشم.
مثلاً الگوهای قدیمی و گذشتهم میگه در مرگ آدمها و مراسم مربوط، باید خنج انداخت و گیس کَند و زاری کرد.
اما جورِ دیگهای از بودن هم ممکنه؛ مثلاً حامی بودن یا بادرک بودن.
با همین افکار خوابیدم.
صبح که بیدار شدم، کمی درس خوندم و حاضر شدم برم باشگاه.
توی راه به مامان زنگ زدم. گوشی رو برداشت و با پچپچ جوابم رو داد.
بلافاصله گفتم: "شوهر دوستتون مُرد؟"
(شوهرِ دوستِ مامان ماهها مریض و بستری بود و اتفاقاً چند روز قبل مامان گفت «با گربههات آقای فلانی رو دعا کنید.»)
مامان گفت: "وا؟" (این یعنی درست فهمیده بودم.)
گفتم: " ما دعاشون کردیم. همونجوری که خودتون یادم دادید؛ با بچهها از خدا خواستیم شفای خیر بهشون بده."
گفتم: "مامان جان، متأسفم، از قول من به دوستتون بگید…"
اینجا مامان قطعَم کرد و گفت: "صدات رو بلندگوعه ،دوستم میشنوه."
من هم در حالی که گریه میکردم و حرف میزدم و میرفتم سمت باشگاه، بدون سلامعلیک ادامه دادم:
"به دوستتون بگید، اولاً مرسی از این همه حمایتی که از ایشون کردید؛ اینکه هر روز رفتید بیمارستان و موندید. و من تو یه عرفانی یاد گرفتم که مرگ یعنی وقتی طرف دچار خستگی سلولی شده…"
اینجا دوست مامان حرفم رو قطع کرد و با گریه گفت:
"آره فریبا جون، خسته شده بود."
من هم با هق هق گفتم:
"سلام. واقعاً متأسفم. میدونم الان احساسات متفاوتی رو تجربه میکنید،
ولی ایشون رو ببخشید. دیگه دچار خستگی سلولی بودن و باید میرفتن،
هرچند اگر شما رو تنها گذاشتن…
و شاید گفتن این حرفها توی این شرایط ناراحتکننده باشه،
ولی تنها کاری که ازم برمیاد اینه که از خدا براتون آرامش و توان بخوام.
باز هم متأسفم."
با هر دوتاشون خداحافظی کردم، یه اسپرسو نوشیدم و رفتم تو باشگاه.
با یه فاصلهای مامان زنگ زد و گفت: "دوستم گفت دلنشینترین تسلیتی بود که از صبح بهم گفتن. فقط دختر تو ازم قدردانی کرد. چقدر آروم شدم."
وقتی تلفن رو قطع کردم، یاد کتاب دیشب و نیتِ تغییرِ بودن در این شرایط، افتادم.
خدایا، چه زود برای افکار و تصمیمهام کارگاه تشکیل میدی.
مرسی که همیشه اجازه دادی اطلاعات، با تمرین، توی زندگیم به خرد تبدیل بشه.
و مرسی که وعده دادی: حتی قبل از خواستن، به ما عطا کردهای.
خدایا دوستت دارم.
فریبا نیک پور پاییز ۱۴۰۴
فعلاً دانشجوی مترجمی، پیام نور